مانیفست پوست کلفتیمان کجاست؟
میگفتیم به چرک می نشیند خنده، به نوار زخم بندیش ار ببندی، رهایش کن، و می خندیدیم اگرچند که قیلوله دیو آشفته میشد. میخندیدیم و مانیفست پوست کلفتیمان بود که بخندیم حتی اگر دیری ست تا بهار بر این مسلخ بر نگذشته باشد.
حالا اخم میکنیم. دلگیر و ناشادیم. یکدیگر را میآزاریم با ترشرویی و پریشان حالی اغراق شدهمان. ما را چه میشود؟ واقعا چهمان شده؟ چرا از آن خندههای راست و عمیق از سر شادی و بیخیالیمان خبری نیست؟ یا حتی از آن خندههای تصنعی و از سر پوست کلفتی در حین مشکلاتمان که صورتمان را با سیلی لبخند سرخ نگه میداشت و یادمان میآورد که هنوز زندهایم؟ کجا رفته آن همه شور و شعور و سخت جانیمان در تحمل سختی و خندیدن به زندگی؟ همان زندگی که از قدیم یادمان داده بودند که در آن همراه هر سختی، آسانی و فراغی است؟
با ناشادی اغراقشده همیشگیمان چه را ثابت میکنیم؟ اینکه همه چیز خیلی خراب و غیرقابل تحمل و کوفتی است؟ خب هست که هست. مگر همیشه نبوده. مگر خداوند عزیز همین امروز و دیروز از طبقه آخر بهشت برین پرتمان کرده است به این دنیای گند و لجنمال شده که این همه بیطاقتی میکنیم و در نگونبختی عذابآورمان سوگوارههای اشکبار سر میدهیم؟ بس است دوستان، باور کنید بس است!
حال همهمان دارد به هم میخورد از این صورتکهای گرفته و مصیبتبار رمانهای سوزناک قرن نوزدهمی! بس است! چرا خودمان را فلاکتزدهترین مردمان تاریخ بشر نشان میدهیم که انگار قهر خداوند این بار به جای صاعقه و سیل و قحطسالی به شکل غم و غصه تمامناشدنی برشان نازل شده است؟
آنقدر خودمان را شبیه روشنفکرنماهای بیمصرفی که دچار یأس فلسفی شدهاند، نشان دادهایم که خودمان هم دارد باورمان میشود. آنقدر سیگار پشت سیگار دود کردیم و توی کافههای روشنفکرزده مضحک نشستیم و دستمان را روی پیشانیمان گذاشتیم که خودمان هم دارد باورمان میشود که بزرگترین گنداب طول تاریخ زیر پای ما دهن باز کرده است. یا نه، آنقدر قیافه غمزده به خودمان گرفتیم و در نوشتههایمان از بغض و اشک و آه و ناله گفتیم و گفتیم که خودمان هم باورمان شد که حق داریم قیافه مهوع همیشه ناخوشایندمان را به رخ دیگران بکشیم.
دوستان! باور کنید بس است. بیایید یک بار هم که شده به خودمان و به دیگران رحم کنیم. بیایید یادمان بیاید که غصهدار بودن و بر طبل نگونبختی و سیاهطالعی کوبیدن هنر نیست. بخدا هنر نیست. بیایید یادمان بیاید که ما همانهایی هستیم که در سختترین روزهای تاریخمان لبخند زدیم و به جای نالیدن از بدتر شدن برای بهتر شدن کوشیدیم. همانهایی که مغول حمله کرد، خندیدند، آغا محمد خان چشمهایشان را درآورد، دف و دایره زدند، همانها که حمله افغانها را با بردباری طاقتفرسایشان تاب آوردند و مانیفست همیشه پوست کلفیشان لبخندشان بود. لبخندشان، یعنی همان تنها چیزی که هیچ کس هرگز نتوانست غارتش کند.