برای " برای یک دقیقه بیشتر "

... در جواب دعوت مهدی جلیلی به بازی شب یلدا
و برای تبریک یلدا،برای این یک دقیقه بیشتری که با هم هستیم ...

من این روزا از اینا خوشم میاد

۱. رولان بارت وقتی از رولان بارت می نویسه.
۲. کاوه ... به خصوص وقتی تو وبلاگ سلیمان محمدی می نویسه !
۳. ماجراهای " دن کامیلو " و " شهردار پپونه " !  ( کتاب جووانی گوراسکی )
۴. بابا و حامد وقتی سر مالکیت مشروع یک ساعت عهد قجری با جدیت با هم رقابت می کنن !
۵. لیوان چاق خودم و مهدی که اخم خانم بوفه چی رو در میاره
۶.  مامان وقتی از فیلسوف شدن خمرهای سرخ و " فرخ نگهدار " حرف میزنه
۷. فردوسی پور وقتی به علی دایی گیر میده !
۸. جوراب های نوی راه راهم !
۹. رئیس قوۀ قضائیه وقتی برای کاهش تعداد زندانیان سمینار برگزار می کنه
۱۰. آقای کروبی وقتی دندون مصنوعی اش تو دهنش لق میزنه و میگه : من دیگه عملگی هیچکس رو نمی کنم !
۱۱. آقای باهنر وقتی تو صحن علنی مجلس به همۀ مسئولان تذکر میده که : دوستان ! این همه " ظن " های بد نکنید !
۱۲. مهدی از وقتی که پاکت سیگارش داره فحشش میده !
۱۳.
نایب قلی میرزا - پاسبون همیشه ی تاریخ - که مجبوره همیشه زاغ سیاه ملت رو چوب بزنه
۱۴.
مصطفی ... وقتی می بینه یه نفر به شکل فاجعه باری، بد ساز می زنه
۱۵.دکتر تقی زاده وقتی دربارۀ نهادینه شدن اسراف و تبذیر در جامعه حرف میزنه !
۱۶. چرت زدن سر کلاس رحمان سعیدی !
۱۷. دایی جان وقتی به بهانه قدم زدن میره پارک و یواشکی سیگار می کشه !
۱۸. حضور مستمر و مجدانه و مسئولانه و به موقع ابوالفضل در کلاس آمار استاد شیرزادی !
۱۹. یکی از بچه های دانشکده که عینک آفتابی می زنه و همیشه تنها نقطۀ آفتابگیر حیاط رو اشغال می کنه !
۲۰. هندونۀ شب یلدا که همیشه مثل قند سفیده ...

دعوت می کنم دوستان رو به این بازی
زهره ناظمی
نیکو کلینی
نیکزاد زنگنه

یک دقیقه بیشترتون مبارک ...


 

... و انسان مارک شد !

این بار، برخلاف همیشه، با خودش نور، صدا، خنده، شور و گرما نیاورده است. در را که باز می کنم می فهمم. مادرم هم می فهمد. تنها دوست بازمانده از دوران جوانیش است. بدون کلام همدیگر را می فهمند. عصبی و خسته می نشیند. سکوت ! مادر چایی پررنگ را می گذارد جلویش. روبرویش می نشیند. سکوت ! دستۀ لیوان را می گیرد و به دقت نگاهش می کند. سرش را بالا می آورد : " عارف رو دیدم. مادرش رو آورده بود ... نوشتم بستری بشه ... همین امروز ..."  سکوت !
مادر زیرچشمی نگاهم می کند. معنی این نگاه را می دانم. از آشپزخانه بیرون می آیم. می نشینم جلوی آینه. وانمود می کنم که کتاب می خوانم اما گوشهایم را تیز کرده ام تا نجوایشان را بشنوم. چیزی دستگیرم نمی شود. صدای تلویزیون نمی گذارد. دربارۀ مارک حرف می زند. می خندم. آینه هم. مارک ؟ ... مارک ! ... مارک ... من مارک هستم ! ... آینه می خندد.

خنده که ندارد. من مارک هستم. روزی که به دنیا آمدم، شدم یک دستبند قرمز خیلی کوچک : نوزاد دختر، متولد ۸ دی و یک شماره. تابلوی bossini و بلوز قرمز تنگی که رویش یک کد چسبانده اند ... بزرگتر شدم. شدم دختر ِ فلانی، نوۀ فلانی، فسقلی ! یکی دو سال بعد ... از بچه های مهدکودک مهرآیین ! بخند ! چرا که نه ؟! خنده دار است شاید ... سال های بعد ... از بروبچه های مدرسۀ ... از شانس های قبولی تیزهوشان ... فضول !

صدای شکستن بغضی را می شنوم. از جلوی آینه می روم و گوشم را به در می چسبانم ... " تقصیر کی بود ؟ تو رو نمی دونم اما من ... اولین بار، از ایران که رفتم خودم رو شناختم. فهمیدم که مثلا از سرودهای انقلابی بدم میاد، از اورکت کره ای، از اقتصاد سیاسی، از مارکس، از انترناسیونالیسم پرولتری، از ... فهمیدم دوست دارم تصنیف زمزمه کنم. فهمیدم رنگ های تند رو دوست دارم، کفش پاشنه بلند، تی شرت پاپا اسفناج خور و ... "

صدای تلویزیون ... پسر است ظاهرا، جوان ... " دوست دارم مارک بپوشم. مارک بهم تشخص می ده ! " برمیگردم و آینه پر می شود از مارک ... دیگر نمی خندد. بیشتر ... نمی دانم.

... و آدم مارک بود، ابوالبشر ! و حوا و هابیل و قابیل ... و حلاج مارک بود ! ... و انسان مارک شد ...

و من روز به روز بزرگتر که شدم، مارک ها هم بزرگ تر شدند، شناخته شده تر و کسل کننده تر : از بروبچه های فرزانگان ... levise ... مارکی برای نسل جوان ... علامه ای ... ارتباطاتی ... و بعد، فردا که بشود یا پس فردا یا ...
سیاسی اگر بشوم، مارک هستم : راست، چپ، بسیجی، انجمنی، رادیکال، سوسیالیست، لیبرال ...
می توانم بروم عضو انجمنی بشوم. از بچه های انجمن ادبی، انجمن علمی، اهل قلم، .... faber-castell ... خوب و روان می نویسد ...
اصلا می توانم فعال حقوق زنان شوم، طرفدار محیط زیست حتی، نیکوکار حرفه ای و ... یا اصلا هیچ ! می توانم صبح که از خواب بیدار شدم ۴۵ دقیقه، کمتر یا بیشتر، همین جا روبروی آینه بنشینم و ... امروز می توانم پلک هایم را آبی کنم، فردا سبز، روز بعد ... باز هم مارک هستم ! clinique ... lancome ... بچه قرتی ! نمی پسندی ؟! خب می توانم اصلا همین طور بمانم : puzzel ... آدم مرموز، بی اعتقاد، بی تفاوت ... ! papco ... بچه درسخوان، میرزا بنویس ... ! یا اصلا همون دختره با لیوان سبزش ... به همین سادگی ! ... فضول !

" بعد از این همه سال ... ! هیچی ... نه ! زل زدیم به هم، ۵ دقیقه، یه ربع شاید ... گفت : ببخش! ... چی رو ؟! من ؟ من ببخشم ؟ من که خودم ... خب من احمق هم ... "

... و موسی مارک بود، کلیم الله ! و مسیح و محمد و علی ... و عین القضات مارک بود ... و اندیشه مارک شد ...

و من ... من هم مارک هستم. مارک بوده ام ... من ... من ِ من ... مارک ؟ من ِ من با این همه تضاد، تناقض، درست مثل یک انباری به هم ریخته ... مارک هستم ؟ من، تو، ما ... مارک هستیم ! و هیچکس هیچ وقت نمی فهمد که ... حتی خودمان ...


 
صبح روز بعد شده است. مادرم پشت کتابش نوشته است، کم اما خیلی ... و من نمی توانم مارک نباشم ... فضول !
پس دستخط نامنظم مادرم را می خوانم ... و می نویسم ...

" دوست داشتیم همدیگر را. دوست بودیم. در تمام سال های شرجی خوزستان. در آن زمستان سرد ۵۷ و بهار پرتب و تاب ۵۸ تهران. در مدرسه، دانشگاه و در التهاب خیابان های انقلاب ...
دشمن شدیم و دشمن ماندیم ... در سال های رنگ و چسب، شعار و بیانیه، خون و گلوله ... دشمن شدیم دست های گرم شیوا را که تمام زمستان گرممان می کرد، شیوا که عضو فعال انجمن اسلامی شد و ماند.
دشمن شدیم ... دشمن شدیم خنده های شاد و بی دغدغۀ احسان را که تمام روزمان را آفتابی می کرد. احسان که رفت و مجاهد شد و گُم شد در فراموشی دشمنی ... و دشمن شدیم ....
... و عاشق بودند، در تمام آن روزهای سرد زمستان ۵۷ ... در تمام غروب های پیاده رفتن از انقلاب تا تجریش ...  و جدا شدند وقتی که سازمان و سازمانی ها از هم جدا شدند. در آن پاییز افسرده رنگ گلوله باران تهران ... و دشمن شدند و فراموش کردند نوای نرم زمزمه هایی را که می توانست ...
دوست داشتیم همدیگر را. وقتی من، من بودم. شیوا، شیوا. عارف، عارف و ... و دشمن شدیم وقتی همه مان پرچم شدیم و سرود، اعلامیه شدیم و رنگ، حزب و سازمان و ... "

و من اضافه می کنم : وقتی همه مان مارک شدیم ! مارک ! 

میز، میز است ... !

وقتی که " فردیناند سوسور " در حدود سال های ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۳ میلادی، نظریۀ زبان شناسی خود را شرح و بسط می داد، پیش بینی می کرد که بحث او دربارۀ نشانه ها در آینده، پایه و اساس علمی جامع به نام " نشانه شناسی " خواهد شد؛ اما شاید هرگز تصور نکرده بود که ۵۸ سال بعد، یک نویسندۀ آلمانی زبان متولد سوئیس، نظریۀ او را دستاویز نوشتن داستانی کوتاه و به ظاهر ساده قرار خواهد داد.

داستان " میز، میز است " نوشتۀ " پیتر بیکسل " پیش از هر چیز، داستان رابطۀ دال و مدلول است؛ رابطه ای قراردادی که هرچند به نظر می رسد که در وهلۀ اول مورد بررسی نشانه شناسی به عنوان یک علم است اما تمام عرصۀ زندگی اجتماعی و حیات فکری آدمی را تحت سیطرۀ خود قرار می دهد و داستان بیکسل حکایت تلاش رقت انگیز آدمی برای رهایی از اسارت نشانه هاست. تلاشی نافرجام که اسارتی دیگر را بدنبال دارد؛ اسارت در زندان تنهایی و انزوا !

داستان، " داستان مردی است که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی زند. مردی که چهره ای خسته دارد، خسته تر از آن که حتی بخندد یا عصبانی شود. " حکایت مردی که برنامۀ او هیچ وقت تغییر نمی کرد. حکایت روزمرگی انسان ! انسانی که اسیر دایرۀ بستۀ تیک تاک همیشگی ساعت هاست.

روزی مرد لبخند می زند و با خودش فکر می کند که از همین الان باید همه چیز جور دیگری شود و از آن لحظه به بعد، می کوشد تا با بر هم زدن رابطۀ قراردادی نشانه های زبانی، بر روزمرگی غلبه کند. اسم تخت را می گذارد عکس، فرش را کمد، کمد را روزنامه و ... ! و در ادامه سرمست از این تازگی، فعل ها را هم جابه جا می کند و جمله می سازد ... پس از مدتی، " هربار که صحبت کردن مردم را می شنود خنده اش می گیرد؛ اما این داستان اصلا خنده دار نیست. بدتر این است که مردم دیگر حرف او را نمی فهمند و به همین خاطر او دیگر چیزی نمی گوید و سکوت می کند. دیگر حتی به کسی سلام هم نمی کند ... "

اغلب داستان های مجموعۀ " آمریکا وجود ندارد " بیکسل، روایتی تلخ و گزنده، موجز و گاه بیرحم از تنهایی و انزوای آدمی است. بازگویی سرد لحظه های عزلت و غربت آدم های معمولا شکست خورده، ناامید و تنهایی که به زندگی پوچ و کسالت بار خود ادامه می دهند و قادر نیستند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.

بیکسل در داستان هایش تلاشی زندگی انسان ها را به وسیلۀ روایت یک موقعیت بنیادین، در جلوه های گوناگون نشان می دهد. موقعیت هایی مثل انتظار، انزوا، خستگی، عدم درک متقابل، بیگانگی با خود و جهان و .... و سکوت ... سکوتی که گاه حتی در پس پرحرفی خود را به رخ می کشد. بیکسل حتی در مواردی زبان را وسیلۀ تفهیم و تفاهم نمی داند. زبان معیار هم نمی تواند دوری و جدایی آدم ها را از بین ببرد.

با این همه، دغدغۀ اصلی این داستان ها، خود داستان و یا به عبارتی " داستانی بودن وقایع " است؛ وقایعی که به شکلی متفاوت و با زبانی خاص، صریح، موجز و جذاب بیان می شوند. زبان خاصی که نشانه ها را در شکل معمولی و روزمرۀ آنها به بازی می گیرد.

. . .

روز دانشجو ...

آگاهی
شفافیتی است که از ورایش بر هر چیزی می توان
نگریست
نگاهی است که با نگریستن به خویش هیچ نمی تواند دید
واژه ها، دستکش های خاکستری، غبار ذهن بر پهنۀ علف
آب، پوست
نام های ما
میان من و تو
دیوارهایی از پوچی برافراشته است که هیچ شیپوری آنها را
فرو نمی تواند ریخت

نه رویاها ما را بس است ـ رویایی آکنده از تصاویر شکسته ـ
نه هذیان و رسالت کف آلودش
نه عشق با دندان ها و چنگال هایش

فراسوی خود ما
بر مرز بودن و شدن
حیاتی جانبخش تر آوازمان می دهد ...

( اکتاویو پاز )

پ.ن: روز دانشجو ... (؟)

برسئوس ِ بی سپر ... !

... جوونک سی دی فروش لاغر و سبزۀ نزدیک خونه، چند وقته که بهانه شده واسه خندیدن. حامد، برادرم، میگه : قیافۀ کج و کوج اخموی تو مثل " مدوسا " می مونه واسه این " برسئوس ِ بینوای ِ بی سپر" ! هرچند حامد همیشه یه مغرض حرفه ای بوده اما این یک مورد رو دروغ نمی گه ! از در که میریم تو، سنگ میشه، دست هاش رو می ذاره رو ویترین و زل می زنه به من ! حامد که به ضرب و زور لب و لوچه اش رو جمع می کنه، معمولا میره جلو و دستش رو جلوی صورت بنده خدا تکون میده و می گه : هی ... جناب ... آقا ... سی دی شعله ( یا هر چرند دیگه ای که به ذهنش می رسه ) رو دارین ؟ با شنیدن " نه " همیشگی، دوتایی، مثل اسب، از در مغازه میزنیم بیرون و تا خونه کِروکِر می خندیم !
امشب هم حوصله مون سر رفته بود. رفتیم و سری زدیم به جناب برسئوس بی سپر !
حالا نمی دونم چرا نصفه شبی، یاد خیلی از چیزهایی افتادم که باعث میشن کلی بخندم ! مثل :

- خودم ! وقتی لج می کنم !
- بابا ! وقتی گاهی، خیلی به ندرت، عصبانی میشه و به لهجۀ شیرین مادری فحش های جالب ردیف می کنه !
- مامان و حامد ! وقتی دوتایی مثل دوقلوهای به هم چسبیده، می چسبن به هم و پتو رو تا زیر چونه هاشون بالا می کشن، پفک می خورن و با صبری مثال زدنی فیلم هندی می بینن، ادامۀ داستان رو همیشه درست حدس می زنن و می خندن !
- حمید، اون یکی برادرم ! وقتی ادای معلم تاریخش رو درمیاره !
- قیافۀ دایی ! وقتی اسم " علیرضا نوریزاده " یا " کامران - هومن " رو می شنوه !
- خاله کامنوش ! وقتی به لهجۀ غلیظ مازندرانی حرف می زنه و فیلم میده !
- مادر و نیما ! وقتی تخته نرد بازی می کنن و البته بیشرمانه در ملا عام تقلب می کنن !
- مامان ! وقتی به دوستای ما تعارف می کنه ! ( مصطفی ! خر نشو! دیروقته ! امشب همین جا بمون ... نه...؟ می خوای بری ...؟ خب برو !! )
- مصطفی ! وقتی تنبور و عودش، کیفش، کیف های من و حامد، و پلاستیک های خرید مامان رو یک تنه از پله ها میاره بالا و التماس می کنه که یکی به دادش برسه !
- بازم مصطفی ! وقتی فرازهایی از نامه های فروغ به پرویز شاپور رو، برخلاف میلش، و در کمال خباثت براش می خونیم یا اس ام اس می زنیم !
- معین ! وقتی جلوی مامانم و مامانش جانماز آب می کشه و ادای پسرای نجیب رو درمیاره !
- مامانم و مامان معین ! وقتی از ته دل به ما دو تا فحش میدن !
- حسین ! وقتی بهم می گه : سارا ... تو " بهتر " میشی اما " خووووب " نمیشی !
- هما ! وقتی محبتش گل می کنه ! ( خاک بر سرت، گوساله، سیخُر۱ ، ر ِشغال۲ ... دلم برات تنگ شده ! )
- نیلوفر ! وقتی جوش میاره و کلمات رو اشتباهی می گه !
- خانم بوفۀ دانشکده ! وقتی لیوان چایی چاق و سبز من رو می بینه !
- بعضی از بچه های دانشکده ! وقتی ... نه ... همیشه ... !
- مدیر گروه ! " کیا " ! وقتی ... بازم نه ... همیشه ... !
- ...
- ...

پ.ن۱: " سیخُر " یک کلمۀ کرمانیه ! یعنی " جوجه تیغی " !
پ.ن۲: " ر ِشغال " هم یک کلمۀ کرمانیه ! یعنی " کثیف، آویزون، شلخته، بدلباس، و خیلی چیزهای دیگه مثل اینا ... !

بی ربط ... شاید ...

... چنان که آن خطاط سه گون خط نبشتی : یکی او خواندی لاغیر ، یکی هم او خواندی هم غیر ، یکی نه او خواندی نه غیر ِ او. آن منم ! که سخن گویم نه من دانم نه غیر ِ من !

او را مستی خوش است. خواه این کس در آب سیاه افتد، خواه در آتش و خواه در دوزخ : او دست در زیر زنخ زده است، نظاره می کند. او نه در آب می افتد، نه در آتش از پی آن کس ! الا نظاره می کند.
من هم نظاره می کنم، الا دُمش می گیرم که : " تو نیز! ای برادر! درمیفت ! بیرون آی با ما، تو نیز نظاره می کن ! " و آن دُم گرفتن و بیرون کشیدن، این گفتن است.

( شمس تبریزی )


جبهه ۱۰۰روزه ! تو جبهه، همه چه بخوان و چه نخوان ۹۰روز پا روی " من" می ذارن تا بتونن ۱۰روز پا روی " مین" بذارن ! (  یه رزمنده اینو می گفت ... )

میان شهامت و شقاوت/ فاصله/ به درازای تفنگی است/ تا در کدام سوی آن ایستاده باشی ... ( گرمارودی )


انسان روزی از بوزینگی دست کشید که اولین کتاب منتشر شد. بوزینگان هرگز این تحقیر را فراموش نکرده اند : کافی است کتابی به دست بوزینه ای بدهید، فوری آن را خراب و پاره پاره خواهد کرد ! ( زامیاتین )

برای انسان هیچ چیز هراس آورتر از نبودن پاسخ نیست ! ( باختین )

اگر خدای ناکرده روزی من مُردم، این را روی سنگ قبرم بنویسید :
" تنها دلیل او برای اثبات وجود خداوند، موسیقی بود ! " ( ونه گات )


پ.ن : . . . امروز تلفنم زنگ زد و یه ناشناس ِ ... یه سری حرف های ابلهانه در مورد یکی از دوستانم زد ! من هم نوکش رو چیدم که دیگه . . .
نمی دونم چرا هر چیزی منو یاد شمس تبریزی می اندازه ؟! انگار در مورد همه چی حرف زده !
منظور اینه که الان یاد شمس افتادم که می گه :
ای خر! ای خر! ای سگ ! ای سگ ! ای تندیس ! از ظاهر من خبر نتوانی داد، از باطن من چگونه خبر دّهی ؟!

من، نایب تیمور خان و شمس تبریزی ... !

لاغر و باریک و بلند. دست می گیره جلومون : کجا خانوما ؟! آیدا از ناگهانی بودن صدا دست و پاشو گم می کنه : ما ... ما ... کنفرانس ... دانشکده ...
پالتوی بلندی تنش می کنم. یه کلاه شاپو میذارم سرش و می بینم که جلوتر میاد و میگه : ساکت ... تو ... تو جواب بده ... زود، تند، سریع !
به زور و ضرب، نیشم رو جمع می کنم و میگم : ما ... می خوایم بریم دانشکده حقوق.
بینی تیزش رو میاره تو صورتم و میگه : کارت ... کارتتون رو ببینم.
دوتایی تا کمر خم می شیم تو کیفامون. نگاه نافذش از بالای سر ما کیفمون رو می گرده انگار. کمر راست می کنم و کارتم رو می دم دستش. کارت رو از دستم می گیره و به دقت پشت و روش رو نگاه می کنه. زل می زنه تو صورتم که : علامه ای هستین ؟!
آیدا ناخوداگاه می گه : خب ... ببخشید ...
زیرچشمی نگاهم می کنه ؛ درست مثل این که من " دوستعلی" رو کشته باشم و جنازه اش رو زیر درخت نسترن چال کرده باشم ! زود، تند، سریع ...
- مال علوم اجتماعی هم که هستین !
جوری می گه " علوم اجتماعی" که انگار همۀ صداهای مشکوک دنیا در طول تاریخ، از سوی ما صادر شده ! یا نمی دونم ... انگار هر یه دانشجوی علوم اجتماعی علامه، زیر هر یه درخت نسترن، یه جنازه چال کرده ! یا ...
می گم : خب ... بازم ببخشید ... گلاب به روتون ... دیگه تکرار نمی شه ... !
اخمهاشو می کشه تو هم ... قتل، جنایت، اختفای جسد، توهین به مامور دولت حین انجام وظیفه ...
از سیستم غافلگیری بین المللی " نایب تیمور خان" استفاده می کنه : کجا می خواین برین ؟
با هم می گیم : دانشکده حقوق
قدم می زنه و سرتاپامون رو ورنداز می کنه : دانشکده حقوق ؟ واسه چی ؟!
- سمینار آینده پژوهی میریم ... با اجازه تون !
زل می زنه تو صورت آیدا : خب به شما چه ؟!
آیدا رو مجسم می کنم که داره می گه : والا بابام جان دروغ چرا ؟ تا قبر . . .
کرمم گرفته که بگم : مومنت ! مومنت جناب نایب ... ! خودم رو جمع و جور می کنم و یه چیزایی سرهم می کنم و براش توضیح میدم : سمینار ... دکتر محسنیان ... رشتۀ بین رشته ای ... مربوطه به ما بابا !
گردنش می چرخه به طرف آیدا : زود، تند، سریع ... بین رشته ای چی چیه ؟!
سعی می کنم یه جوری موضوع رو جمع کنم که صدایی از پشت سرم می گه : سلام سارا ... اینجا چه می کنی ؟ 
می خوام برگردم و جواب بدم اما نایب داره بدبد نگاهم می کنه ... ساکت!
سپهر ! از دوستای قدیمی ! میاد جلو : چی شده ؟! 
سیستم غافلگیری نایب اجازه می ده حرف بزنم. ماجرا رو دست و پا شکسته برای سپهر تعریف می کنم.
سپهر واسطه می شه. انگار از بس اومده و رفته با نایب رفیق شده : من اینا رو می شناسم ... اینا بی آزارن ... بذارین برن تو ... بچه درس خونن به خدا ... 
با سپهر بهتر کنار میاد : می دونی که ؟ علامه ای اند ! برای من مسئولیت داره !
سپهر زیر لبی می گه : مرده شور اون دانشگاهتون رو ببرن !
رگ غیرتم جوش میاد و می گم : خفه !
سعی می کنم برای نایب توضیح بدم که ما علامه ای ها هیچ نسبتی با " یه انگلیسا " ! نداریم ... ساعت آقای بزرگ رو تو عمرمون ندیدیم و با صداهای مشکوک هم میونه ای نداریم ...
نایب گوش نمی ده، نمی فهمه، نمی خواد بفهمه، مسئولیت داره براش ... ور می زنم، ور می زنم و اون چنان گرد گرد نگاهم می کنه که ... ساکت !
سپهر حوصله اش سر می ره. می گه : سارا ... بسه ! خفه ! دست نایب رو می کشه و می برش اون طرف تر. نمی دونم چی به گوشش می خونه ... برمی گردن ...
- خیله خب ... کارت هاتون پیش من می مونه ... برین تو. موقع رفتن بیاین کارت هاتون رو پس بگیرین. در ضمن میرین تو نگین از کجا اومدین ها، برای من مسئولیت داره ...! 
سپهر از در رد می شه و با خنده می گه : بفرمایین داخل علامه ای های محترم !
میرم طرفش. می خواد در بره. استینش رو می گیرم : خیلی حرف می زنی گردن شکسته ! دفعه دیگه اسم علامه رو بی وضو ببری ...
خودشو از دستم نجات می ده و در میره ... من و آیدا هم میریم طرف دانشکده حقوق.   
سه ساعتی می گذره. سخنرانی ها رو گوش میدیم. با دوستای قدیمی سلام علیکی می کنیم و ...
دوباره می رسیم دم در ۵۰ تومنی. لاغر و باریک و بلند ... ما رو که می بینه ساعتش رو نگاه می کنه ...
- نشست اول یه ساعت پیش تموم شده ... شما کجا بودین ؟!
نیم ساعتی طول می کشه تا نایب مطمئن می شه که ما تو این یه ساعت، ساعت آقای بزرگ رو ندزدیدیم و نشست اول کنفرانس رو با صداهای مشکوک به هم نریختیم ...
کارتم رو که پس میده بی اختیار خنده ام می گیره ... یاد حرف " شمس تبریزی" می افتم : " اول در خانقاهم رها نمی کردند، اکنون برون می آیم، رها نمی کنند ! "

فرۀ ایزدی هوایمان را دارد !

... اما اگر سراسر کوچه ام را سرراست
و سراسر سرزمینم را همچون کوچه ای بی انتها بسرایم
دیگر باورم نمی دارید، سر به بیابان می گذارید !                                   ( پل الوار )

شاهنامه می خوانم ... شاهنامه می خوانم و در صلابت صدای فردوسی غرق می شوم. با صدای او، ساقه های ریواس، پدر و مادر باستانیمان پیش چشم جان می گیرند. کیومرث، زندۀ گویای میرا، هوشنگ که جهان را از سرما و تاریکی می رهاند و جمشید که دیوان را مسخر می کند، هزار سال بر تخت می نشیند و زیر پایش تمدن می آفریند و بعد مقهور غرور خود و پلیدی ضحاک می شود و ... همۀ تاریخ پیش از تاریخ جهان با موسیقی شیرین و شگفت کلام فردوسی به صحنه می آید.

می خوانم و باز هم می خوانم ... زال سپیدمویِ سپیدروی، قهرمان محبوب من، عزیزترین قهرمان تمام صفحات حماسۀ ملی ایران، دلاور روزگارانی که پهلوانان از گفتن و گریستن پروا نداشتند؛ از واگویه کردن، شرح درد گفتن و نالیدن، شرمسار نبودند؛ روزگاری که قهرمانان هنوز انسان بودند و شهامت عاشق شدن را داشتند؛ عصری که قهرمانانش همه شاعر بودند ...

نوبت به رستم می رسد تا بیشترین ابیات شاهنامه را مال خود کند. فرزند زال خردمند، زال عاشق، زال ساحر، پروردۀ سیمرغ اما آن همه انسان. تضاد غریبی است ! این رستم فرزند آن زال است. رستم که هرگز گریه نمی کند جز به هنگام پسرکشی؛ پروای نام و ننگ دارد؛ اسیر خشم های آنی می شود و همیشه نقاب شهامت و قدرت بر چهره دارد؛ رستم شکست ناپذیر که عاشق شدن را نیاموخته از پدر و شاعر بودن را ! و با این همه، رستم بزرگ، استوار و قابل احترام چون تندیسی فولادین که پیکره سازی به بزرگی فردوسی می تواند بسازد.

شاهنامه می خوانم ... می خوانم و باز هم می خوانم ... مرگ رستم و زال بغضی در گلویم می نشاند و حماقت پیوستۀ شاهان، لرزشی در صدایم. پیشتر می روم ... این حماقت تمامی ندارد ... اما برای ایرانیان مهم نیست. گنداب عفنِ خودکامگی، حماقت، سست عنصری، شکم بارگی، شهوت رانی و ... آزرده شان نمی کند؛ تا زمانی که فرۀ ایزدی، هاله ای از نور الهی، بر فراز سری آراسته به تاج، خودنمایی می کند ...

دورۀ تاریخی شاهنامه خسته ام می کند. اگر زیبایی و لطف کلام فردوسی نبود، همین جا کتاب را می بستم اما نه ... کشفی جالب ... ناگهان " اسکندر مقدونی" زاده می شود. باورم نمی شود ... ابیات را دوباره می خوانم ... دوباره ... اشتباه نمی کنم ... اسکندر " فرزندِ داراب" ، شاه ایران است ! برادرِ " دارا" است که از مادری رومی زاده شده و به اشتباه فرزند قیصرش می دانند ! اسکندرِ داراب (!) به ایران حمله می کند ... برادرکشی ؟! نه ... ! دارایِ داراب را دو ایرانی خائن می کشند، اسکندر خائنان را مجازات می کند، حکومت اصفهان را به زنِ دارا ، " دلارای" ، می بخشد و روشنکِ دارا را به همسری برمی گزیند ... 
همه چیز با خیر و خوشی به پایان می رسد ...!

اینک ما، ایرانیان، خوشحالیم ! سر راحت به بالین می گذاریم ! زندگی هرروزه مان را از سر می گیریم ! اتفاقی نیفتاده ! برادری، شاهی، جانشینِ برادر شده است ! شاهی ایرانی با همان فرۀ شگفت ایزدی که بر فراز سر شاهان ایرانی نژاد بوده است و هست ! شاهان می روند، می میرند، اما فرۀ ایزدی به حیات خود ادامه می دهد؛ در زهدان شاهزاده ای ! شجره نامۀ معتبر چوپانی، غلامی ! مکتب شیخی، مرادی ! تمثال امامی، مقتدایی ! و یا ...
حالا می توانیم آسوده بخوابیم ! فرۀ ایزدی هوایمان را دارد ! همیشه داشته است !