این بار، برخلاف همیشه، با خودش نور، صدا، خنده، شور و گرما نیاورده است. در را که باز می کنم می فهمم. مادرم هم می فهمد. تنها دوست بازمانده از دوران جوانیش است. بدون کلام همدیگر را می فهمند. عصبی و خسته می نشیند. سکوت ! مادر چایی پررنگ را می گذارد جلویش. روبرویش می نشیند. سکوت ! دستۀ لیوان را می گیرد و به دقت نگاهش می کند. سرش را بالا می آورد : " عارف رو دیدم. مادرش رو آورده بود ... نوشتم بستری بشه ... همین امروز ..." سکوت !
مادر زیرچشمی نگاهم می کند. معنی این نگاه را می دانم. از آشپزخانه بیرون می آیم. می نشینم جلوی آینه. وانمود می کنم که کتاب می خوانم اما گوشهایم را تیز کرده ام تا نجوایشان را بشنوم. چیزی دستگیرم نمی شود. صدای تلویزیون نمی گذارد. دربارۀ مارک حرف می زند. می خندم. آینه هم. مارک ؟ ... مارک ! ... مارک ... من مارک هستم ! ... آینه می خندد.
خنده که ندارد. من مارک هستم. روزی که به دنیا آمدم، شدم یک دستبند قرمز خیلی کوچک : نوزاد دختر، متولد ۸ دی و یک شماره. تابلوی bossini و بلوز قرمز تنگی که رویش یک کد چسبانده اند ... بزرگتر شدم. شدم دختر ِ فلانی، نوۀ فلانی، فسقلی ! یکی دو سال بعد ... از بچه های مهدکودک مهرآیین ! بخند ! چرا که نه ؟! خنده دار است شاید ... سال های بعد ... از بروبچه های مدرسۀ ... از شانس های قبولی تیزهوشان ... فضول !
صدای شکستن بغضی را می شنوم. از جلوی آینه می روم و گوشم را به در می چسبانم ... " تقصیر کی بود ؟ تو رو نمی دونم اما من ... اولین بار، از ایران که رفتم خودم رو شناختم. فهمیدم که مثلا از سرودهای انقلابی بدم میاد، از اورکت کره ای، از اقتصاد سیاسی، از مارکس، از انترناسیونالیسم پرولتری، از ... فهمیدم دوست دارم تصنیف زمزمه کنم. فهمیدم رنگ های تند رو دوست دارم، کفش پاشنه بلند، تی شرت پاپا اسفناج خور و ... "
صدای تلویزیون ... پسر است ظاهرا، جوان ... " دوست دارم مارک بپوشم. مارک بهم تشخص می ده ! " برمیگردم و آینه پر می شود از مارک ... دیگر نمی خندد. بیشتر ... نمی دانم.
... و آدم مارک بود، ابوالبشر ! و حوا و هابیل و قابیل ... و حلاج مارک بود ! ... و انسان مارک شد ...
و من روز به روز بزرگتر که شدم، مارک ها هم بزرگ تر شدند، شناخته شده تر و کسل کننده تر : از بروبچه های فرزانگان ... levise ... مارکی برای نسل جوان ... علامه ای ... ارتباطاتی ... و بعد، فردا که بشود یا پس فردا یا ...
سیاسی اگر بشوم، مارک هستم : راست، چپ، بسیجی، انجمنی، رادیکال، سوسیالیست، لیبرال ...
می توانم بروم عضو انجمنی بشوم. از بچه های انجمن ادبی، انجمن علمی، اهل قلم، .... faber-castell ... خوب و روان می نویسد ...
اصلا می توانم فعال حقوق زنان شوم، طرفدار محیط زیست حتی، نیکوکار حرفه ای و ... یا اصلا هیچ ! می توانم صبح که از خواب بیدار شدم ۴۵ دقیقه، کمتر یا بیشتر، همین جا روبروی آینه بنشینم و ... امروز می توانم پلک هایم را آبی کنم، فردا سبز، روز بعد ... باز هم مارک هستم ! clinique ... lancome ... بچه قرتی ! نمی پسندی ؟! خب می توانم اصلا همین طور بمانم : puzzel ... آدم مرموز، بی اعتقاد، بی تفاوت ... ! papco ... بچه درسخوان، میرزا بنویس ... ! یا اصلا همون دختره با لیوان سبزش ... به همین سادگی ! ... فضول !
" بعد از این همه سال ... ! هیچی ... نه ! زل زدیم به هم، ۵ دقیقه، یه ربع شاید ... گفت : ببخش! ... چی رو ؟! من ؟ من ببخشم ؟ من که خودم ... خب من احمق هم ... "
... و موسی مارک بود، کلیم الله ! و مسیح و محمد و علی ... و عین القضات مارک بود ... و اندیشه مارک شد ...
و من ... من هم مارک هستم. مارک بوده ام ... من ... من ِ من ... مارک ؟ من ِ من با این همه تضاد، تناقض، درست مثل یک انباری به هم ریخته ... مارک هستم ؟ من، تو، ما ... مارک هستیم ! و هیچکس هیچ وقت نمی فهمد که ... حتی خودمان ...
صبح روز بعد شده است. مادرم پشت کتابش نوشته است، کم اما خیلی ... و من نمی توانم مارک نباشم ... فضول !
پس دستخط نامنظم مادرم را می خوانم ... و می نویسم ...
" دوست داشتیم همدیگر را. دوست بودیم. در تمام سال های شرجی خوزستان. در آن زمستان سرد ۵۷ و بهار پرتب و تاب ۵۸ تهران. در مدرسه، دانشگاه و در التهاب خیابان های انقلاب ...
دشمن شدیم و دشمن ماندیم ... در سال های رنگ و چسب، شعار و بیانیه، خون و گلوله ... دشمن شدیم دست های گرم شیوا را که تمام زمستان گرممان می کرد، شیوا که عضو فعال انجمن اسلامی شد و ماند.
دشمن شدیم ... دشمن شدیم خنده های شاد و بی دغدغۀ احسان را که تمام روزمان را آفتابی می کرد. احسان که رفت و مجاهد شد و گُم شد در فراموشی دشمنی ... و دشمن شدیم ....
... و عاشق بودند، در تمام آن روزهای سرد زمستان ۵۷ ... در تمام غروب های پیاده رفتن از انقلاب تا تجریش ... و جدا شدند وقتی که سازمان و سازمانی ها از هم جدا شدند. در آن پاییز افسرده رنگ گلوله باران تهران ... و دشمن شدند و فراموش کردند نوای نرم زمزمه هایی را که می توانست ...
دوست داشتیم همدیگر را. وقتی من، من بودم. شیوا، شیوا. عارف، عارف و ... و دشمن شدیم وقتی همه مان پرچم شدیم و سرود، اعلامیه شدیم و رنگ، حزب و سازمان و ... "
و من اضافه می کنم : وقتی همه مان مارک شدیم ! مارک !