آرام باش عزيز من ...
آرام باش عزيز من
آرام باش
حكايت درياست زندگي
گاهي درخشش آفتاب
برق و بوي نمك
ترشح شادماني
گاهي هم فرو مي رويم
چشم هايمان را مي بنديم
همه جا تاريكيست
آرام باش عزيز من
آرام باش
دوباره سر از آب بيرون مي آوريم
و تلالو آفتاب را مي بينيم
زير بوته اي از برف
كه اين بار
درست از جايي كه تو دوست داري طلوع مي كند
آرام باش عزيز من
آرام باش
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۳۱ ساعت 19:35 توسط سارا
|