دختری که روبروی من نشسته، یک خال گنده روی دماغش دارد. این را همین الان فهمیدم، یعنی وقتی که دستش را از روی دماغش برداشت تا موهایش را که از زیر شال نازک مشکی بیرون ریخته بود، درست کند. فقط یک لحظه ! یک خال سیاه گنده که دور تا دورش قرمز و ملتهب است و کرم سفید رنگی روی آن ماسیده است ...

از همان اول صبح همه چیز بوی فاجعه می داد؛ تیک تاک ملال آور ساعت دیواری که طبق معمول نیم ساعت عقب مانده بود، پرونده فرمز رنگ صورتجلسه هیئت رئیسه که هیچ جوری مرتب نمی شد، نانی که توی توستر سوخته بود، راه پله های باریک و کثیف و ... و حتی بوی عطر ماندگار و آشنای مرد تنهای ساکن آپارتمان بالا که امروز دیرتر از همیشه از جلوی چشمی در آپارتمان او رد شده بود. بوی فاجعه حتی توی راه پله های سفید مطب دکتر هم پیچیده بود. توی اتاق انتظار، رو به روی آیینه دستشویی مطب که خط های قرمز و آبی دور لب ها و چشم هایش را کم رنگ تر از آنچه بود نشان می داد. حتی ناله دری که رو به اتاق دکتر باز می شد، بوی فاجعه می داد و وقتی پانسمان روی دماغش باز شد، فاجعه شکل و صدا شد : " گفته بودم خدمتتون ... موضع خیلی عمیقه و کاملا از بین نمیره ... شاید دو سه بار جراحی دیگه ... " 

دختری که روی دماغش یک خال گنده دارد، رو به روی من نشسته است. وقتی که به خانه برسد، مرد ساکن آپارتمان بالا حتما ساعت هاست که از جلوی چشمی در آپارتمان او گذشته و مثل همیشه بی سر و صدا از پله ها بالا رفته است ...

دختری که رو به روی من نشسته و یک خال گنده روی دماغش دارد، سرش را به دستش تکیه داده و با دو انگشت میانه و اشاره خال روی دماغش را پوشانده و به پوشه قرمز روی پایش خیره شده است ... 

مثل همه روزهای سه سال گذشته، پوشه قرمز را برداشت و لیوان شیری را که مادرش روی میز گذاشته بود، سر کشید. نگاهی به آیینه انداخت و یک لحظه به خال روی دماغش خیره شد ... اصلا چرا خال را از روی دماغش پاک کرده بود ؟ در را آهسته بست و برخلاف هر روز صبح توی صف اتوبوس ایستاد. می گفتند معجزه می کند. فقط یک هفته و بعد می توانست برود و به کسی که روی نیمکت سبز یک پارک، صندلی قهوه ای رنگ یک کافی شاپ، جلوی در یک سینما و یا حتی در شیشه ای اداره و یا هر جای دیگری که منتظرش بود، بگوید : " سلام ! من ... " ایستگاه آخر پیاده شد. از کوچه پس کوچه های تنگی که از وسطشان جوی باریکی رد می شد، گذشت و کلون زهوار در رفته را به آهن زنگ خوردۀ در کوبید ... پیرزن پول را توی جعبه فلزی کثیفی گذاشت : " دکتره نفهمیده ... " و کرم زرد رنگ را روی دماغش مالید. عطسه کرد. اشک از چشم هایش راه افتاد. خال سیاه روی دماغش گر گرفت ...  " بشور. صورتت رو بشور. ضماد بهت نمی افته ... باید یکی دیگه ... "

دختری که خال گنده روی دماغش ملتهب و قرمز است، رو به روی من نشسته و از پنجره اتوبوس به یک نیمکت خالی سبز رنگ پارک خیره شده است. به ایستگاه آخر که برسد پیاده می شود و مثل تمام عصرهای یک ماه گذشته، سربالایی را نفس نفس زنان بالا می رود ... اصلا چرا خال را از روی دماغم پاک کردم ؟

دختری که رو به روی من نشسته، یک خال گنده روی دماغش دارد و ...