محال ها ...
بعد از چندین روز تاخیر به چندین دلیل و داستان، برای اولین بار در ۸۷ نگاهی می اندازم به وبلاگ ها و نوشته های دوستان.
مهدی من رو دعوت کرده به بازی محال ها. بازی جالبیه! چون اگه آرزو کنی و فکر کنی محاله، یه وقت که دری به تخته بخوره و یه محال ممکن بشه طرف کلی کیف می کنه! همون جور که خیلی از محال های قدیمی امروز ممکن شده و ما ازشون کیف می کنیم، مثل اختراع چایی ساز!
چند تا آرزوی محال ...
۱- مولانا زنده بشه و مریم حیدرزاده خفه!
۲- مرز نباشه، نه خاکی، نه آبی، نه دیواری و نه سیم خارداری!
۳- همه چراغ قرمزها سبز بشن، زمین خالی ها زمین چایی کاری، همه کارخونه ها کارخونه شکلات سازی، همه مغازه ها کتاب فروشی و همه شیرین ها عاقل!
۴- خدا عمر نوح بده به شجریان، آب حیات رو بده به دوستانم، صبر ایوب رو به مامان، حسن یوسف رو به روسای جمهور و سران ممالک، ارامش مسیح رو به من و قاطعیت محمد رو به مهدی، خشم موسی رو هم به همه کسانی که مثل شلغم وارفته می مونن و هیچ کنشی ازشون صادر نمی شه!
۵- همیشه همه چیز همون جوری باشه که ما فکر می کنیم! و آدمها همون هایی باشن که ما فکر می کنیم هستن! و نه حتی ذره ای بهتر یا بدتر!
۶- ضرغامی به این نتیجه برسه که ملل بیگانه هم عاشق می شوند و عشقشان از عشق گلزار و افشار ناپسندتر نیست!
۷- قد ناپلئون ها چند سانت بلندتر می بود، سبیل هیتلرها یه کم پرپشت تر ، دماغ کلئوپاتراها یه ذره کوتاه تر، و ... تا هرگز جنگی نمی بود و چهره دنیا عوض می شد...
...