مرا صدها فدائیان است اینچنین ...

خورشید نارنجی رنگ غروبی دلگیر؛ مردان خسته، غبار آلوده و فرسوده از صعود بر گردنه های صعب؛ نفس های بریده بریده و بوی تند عرق تن آدمی و اسب؛ فرود آمدن در سنگین چوبی، بر فراز خندق ژرف خفته بر دیواره ی قلعه؛ عبور از کوره راهی تنگ در میان چشم های پرسشگر نشسته بر بام و دروازه ی خانه های گلین؛ هیاهوی کودکان، فریاد مردان، سکوت راز آمیز زنان از پس پرده ی حجاب و سیبی که زیر ضرباهنگ موزون گام های اسبان هزار هزار تکه می شود.

از اسب به زیر می آیند. مرد، برخلاف آوازه اش، بزرگ نیست؛ لاغراندام، کوتاه قامت، چهره ای خشک و جدی و سخت با ریشی انبوه آمیخته به تارهای سفید، دستاری سفید بر سر، نشسته بر تختی بر فراز بام قلعه. طومار پیچیده ی کاغذ را باز می کند. می خواند. سر بالا می آورد، چشم در چشم فرستاده که سرانجام از ترس یا دلهره یا ... سر به زیر می اندازد. مرد از تخت به زیر می آید. دستی تکان می دهد ... هر سه با هم می آیند. هر سه جوان، بلند قامت با چشم هایی روشن. زانو می زنند. بوسه ای بر دست مرد؛ می ایستند. همه چیز تنها در دقیقه ای اتفاق می افتد ...

فرو افتادن از فراز کنگره ی قلعه به سوی دهان گشوده ی خندق ژرف، دشنه ای که در سینه می نشیند، نوشیدن زهری قاتل ... لرزه ای بر پشت سواران می دود. نگاه فرستاده انگار به زیر پای مرد دوخته شده، برای ابد. اسب ها حتی بی قرارند. مرد اما آرام ایستاده است: شاه را بگوی، مرا صدها فدائیان است اینچنین ... اکنون ...

نه اکنون و نه صدها سال! ... شاه را دیگر پروای قلعه نیست.

پس صدها سال آمد که: " آه تتار رسید! واقعه ی بد! " گفتند: " شرم نداری از طوفانی چنین می لرزی؟ " سپاه تتار را اما هزاران بود از این فدائیان. تموچین، چنگیز موعود بود؛ وعده ی افسانه ها و نیاکان، منجی قومی که به خون زنده است و به مردار اسب و آدمی ... طوفانی چنین باروی حصار را درمی نوردد، دیوارها در فریادهای هول انگیز فدائیان تتار به لرزه درمی آید، فرو می ریزد ... گذر اسب های کف به دهان آورده از کوره راه های تنگ؛ چشم ها و نگاه های نشسته به خون؛ کودکانی که زیر سمکوبه ی خشمگین اسب ها هزار هزار تکه می شوند بر سنگفرش سخت راه ... و فدائیان حسن و کیابزرگ امید و ... که زهر قاتل دشنه می نوشند و از فراز قلعه به ژرفنای خندق فرو می افتند ... فدائیان فاتح! ... فدائیان قربانی! ... بر فراز و در فرود ...

سلطان می گوید : انگشت در جهان کرده ام، قرمطی می جویم تا بر دار کنم ... حسنک دستار نشابوری بر سر، پیش روی فدائیان سلطان، نشانه ی سنگ ها و آماج دشنام ها ...

سلطان نشسته بر مسند مصر عزت ... ناصر آواره ی یمگان ... تشنه ی آب و خاک و خاطره ...

شاه بر ایوان عالی قاپو ... حسین در چهار سوق نعره می کشد که " منم! خاک پای نوچه های شاه عباس ... حسین کُرد ... " دست می رساند به قبضه ی شمشیر و ...

فدائیان فاتح! ... فدائیان مغلوب! ... فدائیان کاهن! ... فدائیان قربانی! ... فدائیان ...

دخترک پریشان گیسو به فدائیان فکر می کند. نگاهش به دیوار مدرسه که از روزنامه های رنگارنگ پوشیده شده. عنوان بزرگ روزنامه ای توجهش را جلب می کند: " مصطفی، پسر مسعود، دو ساله شد " دختر یاد حسین کُرد می افتد و سمک و ... می خندد و بی اختیار با صدای بلند می گوید: " مصطفی دندان درآورد. مصطفی پوشکش را ..." هر سه با هم نزدیک می شوند. آن که قد بلندی دارد و روسری سیاهش انگار برای همیشه به سرش چسبیده، جلو می آید. چشم هایش روشن است. خیره به دخترک می گوید : " مزدور! جیره خور رژیم! " آن دو نفر دیگر هم چشم های روشن دارند و روسری سیاه. چشم هایشان را یک دم بیشتر نمی بیند و مشت هایشان را احساس می کند که بر سر و رویش می بارند. درد را زیاد احساس نمی کند. طعم خون را که در دهان حس می کند، به فدائیانی فکر می کند که روزی ...

زن پریشان گیسو، خیره به آینه، دندان شکسته اش را می بیند که با هر بار خندیدن خاطره ی فدائیان را برایش تکرار می کند. دخترک قدبلند با آن چشم های روشنش، وقتی کپسول زهر را زیر دندان می فشرده، آیا او را به یاد می آورده؟ آن دیگری چطور، وقتی به دشنه ی نارنجک های به خود بسته، خود را و پیرمردی را هزار تکه می کرده، بر سنگفرش خیابان ؟ سومی را اما همین چند روز پیش، در آینه ی جادویی جهان نما دیده؛ از فراز قلعه فرود آمده در قعر خندق خفته بر دیواره ی باروی وهم ...

کنار مریم ایستاده بود، به موازات مسعود. لباس سبز ارتشی، روسری قرمز، لبخندی کج و محو روی صورت مسخ شده انگار. نه! ... او را به یاد نمی آورد، دندان شکسته اش را نیز و آن دخترک بلند قد و آن دیگری را با آن چشم های روشن. او فدائی است، فدائی مانده است؛ نه فاتح است، نه مغلوب ! نه کاهن، نه قربانی ! صاف و ساده، او فقط یک فدائی است ...

زن پریشان گیسو از آینه فاصله می گیرد، روی بخار آینه می نویسد : " مضدور" یا شاید " مظدور" یا ... هنوز هم نمی داند مزدور را چطور می نویسند ...

خط...مربع...مستطیل...

خورشید برای سیصد و سی و یکمین بار از پشت خط های عمودی سرد و تیره طلوع کرد و او باز هم، برای سیصد و سی و یکمین بار، زانوهایش را بغل کرده بود و در زاویه ی سیاه، منتظر زرد راه راه نشسته بود. اما این بار، انگار سیصد و سی و یک ساعت بیشتر انتظار کشیده بود. دایره ی دست ها، دور زاویه ی پاها خشک شده بود. به زحمت دایره را از هم باز کرد. ایستاد، رو به مربع کوچک که رو به تاریکی باز و بسته شد. مستطیل بزرگ که باز شد، رفت به طرف تاریکی ... و بعد برای سیصد و سی و یکمین بار، بعد از ششصد و سی و یک ثانیه دوباره از وسط مستطیل بزرگ پیدایش شد، آمد و نشست توی نور زرد که خط های عمودی، مثل لباس او، راه راهش کرده بودند.

مستطیل سیاه کوچک را روی پاهایش گذاشت اما نتوانست مثل ششصد و سی و یک بار گذشته بازش کند. در این سیصد و سی و یکمین روز چیزی عوض شده بود. قلبش به جای هشتاد بار، دقیقا نود و یک بار در دقیقه می زد و با هر صدایی سرش برمی گشت به طرف مستطیل بزرگ که ثانیه ها و دقیقه ها، هر چه کش می آمدند، نمی توانستند بازش کنند. استوانه ی باریک سیاه را از زیر مستطیل ابری چرکمرده ی زیر پایش برداشت و مستطیل کوچک سیاه را ورق زد و روی یک مستطیل سفید راه راه نوشت: سیصد و سی و یکمین روز...

نتوانست بیشتر بنویسد. استوانه ی باریک را گذاشت پشت گوشش که داغ تر از همیشه بود و مستطیل های سفید را رو به عقب ورق زد. خط های عمودی زرد و سیاه، روی مستطیل های سفید، راه های افقی کشیده بود. چشم های بی قرارش کلمه ها را از روی خط های زرد برمی داشت و کنار هم می چید:

 سیصد و سی امین روز: فردا... مهدی... حلقه ی گل... خیابان... احسان... آزاد... بی قرار... ناتور دشت ...

دویست و سی و یکمین روز: علی... خیابان انقلاب... سپیده ... سینما فرهنگ... احسان... گردهمایی... فاطمه... با گرگ ها...

صد و سی و سومین روز: امید... دادگستری... شهر کتاب... فرزانه... ماشین سبز... پوست انداختن...

پنجاه و سومین روز: مهدی... سپیده... مادر... بهشت زهرا... سیاه... پنه لوپه... کارمینا برونا...

سی و یکمین روز: فاطمه... شب نامه... دیروز... ناصر... میدان آزادی... خبر... دزد و سگ ها...

اولین روز: مادر... ناصر... دلتنگی... بازجو... تنها... شاید... نباید... ما برای دن ماکاله...

قبل از اولین روز: سن میکله...

مستطیل را بست، ایستاد. ضلع های مربع را برای هزار و سیصد و سی و یکمین بار، با قدم هایش اندازه گرفت: یک... دو... سه... یک ... این سیصد و سی و یکمین روز، انگار در قدم هایش ضرب می شد تا به هزار و سیصد و سی و چند دقیقه برسد. وسط یک ضلع مربع ایستاد، رو به مستطیل خاکستری. وسط خط های کج و معوج ریز و درشت، مربعی خالی پیدا کرد، استوانه را از پشت گوشش برداشت و نوشت: سیصد و سی و یکمین روز ... سن میکله یه خروس داشت ...

صدای خشک و فلزی باز شدن مستطیل بزرگ را که شنید، مستطیل کوچک را زیر بغل زد و از وسط مستطیل بزرگ رفت توی تاریکی ...

مستطیل بزرگ خاکستری پشت سرش بسته شد. خط های افقی خاردار که شبیه تاج عیسی بودند، انگار نور زرد را به ریشخند گرفته بودند. چهار قدم جلو رفت. خط های افقی محو شدند. دوباره چهار قدم برگشت به طرف مکعب مستطیل خاکستری و وسط خط های افقی خاردار ایستاد. مکعب مستطیل پرسید: چیه؟ کسی نیومده جلوت؟! همین طور مستقیم ... سرازیری رو برو پایین ... تاکسی هست ...

چهار قدم از مکعب مستطیل دور شد. ایستاد. مستطیل باریک و بلندی که شکل خودش بود، شیاری عمیق انداخته بود روی زمین زرد. قدم به قدم، همراه مستطیل خودش، خط شیبدار رو به رویش را پایین رفت. خورشید پشت سرش مانده بود ...  

 

 

زیبایی فیاض بت پرستی !

نوحه بر زبونی الهه ی " لاگاش "

افسوس! جان من از حسرت بر شهر و گنج های آن آتش گرفته است

افسوس بر شهر من، " لاگاش "، افسوس بر گنج های آن که جانم را می سوزاند

در ژیرسوی (لاگاش) مقدس کودکان تیره روزند

دشمن غاصب به ضریح باشکوه درآمد

و ملکه ی شکوهمند را از معبد خود بیرون راند

ای بانوی شهر ماتم زده ی من! چه وقت باز خواهی گشت ؟!

در سوگ الهه " عشتر "

دشمن با دست های ناپاک خود مرا ربود

دست هایش مرا ربود و از وحشت مرا کشت

آه که چه تیره روزم! او به من حرمتی نگذاشت

لباس های مرا بیرون کرد و بر زن خود پوشانید

جواهرات مرا برداشت و با آن دختر خود را آراست

اکنون من اسیر کاخ های اویم ... او در جست و جوی من بود

در پرستشگاه ها، آه که روز به راه افتادن بر خود می لرزیدم

او در معبد مرا دنبال می کرد و مرا از ترس به لرزه در می آورد

و در آن جا و در میان خانه ی خودم مانند کبوتری بودم که بال می زدم و بر بامی می نشستم

یا چون جغد کوچکی که بال زنان خود را در غاری پنهان می کند

مانند مرغی مرا از ضریح خود بیرون راند

از شهر من مانند مرغی مرا بیرون کرد و من با حسرت آه می کشیدم و می گفتم :

معبد من پشت سر من است و از من بسیار دور است

( دو شعر سومری! )

چه قدر دلم تنگ است برای روزهای بت پرستی آدمی! و چه زیبایی فیاضی بوده است این بت پرستی! خدایی که خودت می سازی و یا نه! تجلی مادی خدایی که نمی دانی چیست و کجاست ؟ و یا اصلا هست ؟! چه قدر نزدیک بوده اند این خدایان! خدایانی که می زاییدند و زاده می شدند و می مردند. زن بودند و یا مرد، فرقی نمی کرد؛ خلق و خوی آدمی داشتند. رنج می بردند، غارت می شدند، اشک می ریختند، حسرت می خوردند، از دیارشان رانده می شدند، اسیر می شدند و در آرزوی آزادی شعر می سرودند ... خدایانی که جاوید نبودند، عبوس نبودند، انتقام جو و تند خو نبودند، خالی از خطا و گناه هم نبودند. خدایانی که همچنان که کیفر می دادند، کیفر می دیدند. همچنان که قربانی می پذیرفتند، قربانی می شدند. خدایان بی دغدغه، انسان خو، با همه ی ضعف ها و قدرت های انسانی و اهورایی ! خدایانی که گاه غایب بودند و روح افسرده ی انسان تنها در ماتم آن ها می سرود که : " ای بانوی شهر ماتم زده ی من! چه وقت باز خواهی گشت ؟!" خدایانی که مثل آدم ها " معبدشان در پشت سر بود اما چه بسیار دور ..."

روح منحنی ما...!

موج های نرم انحنا را دنبال می کنم. یکی پس از دیگری، پیوسته اما جدا، ساده و پررمز و راز، ساکن اما روان، گویا و بی زبان، ترد و شکننده اما سخت و مقاوم به عظمت تمام هنر و تاریخ یک ملت. منحنی ها از هر طرف، دیواره ها را در خود حل می کنند، در هم می پیچند، به هم می رسند و به ناگاه رستاخیزی در میانه ی گنبد رقم می خورد؛ دایره ای پر از منحنی های سبز، رزد، آبی، مرکز جهان! نقطه ی آغاز آفرینش! کثرتی که به وحدت انجامیده و وحدتی در عین کثرت.

کلاف منحنی ها را از هم باز می کنم. قامت رعنای انحنا این بار قرمز، سفید، صورتی، ... حاشیه ی قالی را نقش می زند؛ باز همان رستاخیز، این بار در میانه ی آسمان رنگ یا گلگون قالی. نگاه نظربازم باز آرام نمی گیرد و این بار منحنی های شوخ و دلفریب را در مینیاتور باز می یابد، آبی، قرمز، زرد، سبز... باز همان رستاخیز در میانه ی نقش گل و آهو و سبو و زن زیبارویی که همه ی قامتش و حتی موی مشکینش منحنی است. زنی که روزی، شاید درخشش رو ی و سلسله ی مویش در میانه ی قاب های منحنی پنجره های مشبک، دل ها و نگاه ها را بسته ی انحنای گنبدها و درها و مقرنس ها کرده است و محراب ابرویش، هزار هزار محرابی شکل را محراب هزاران روح ایرانی که گوش جانشان هم چون چشم با زاویه بیگانه است و در انحنا جان می گیرد.

نغمه ی سازها نیز همه محرابی شکل، همه منحنی و همه بیزار از شیب تند زاویه است و مگر نه این که اگر زن رعنای مینیاتور به رقص در می آمد، انحنای قامت و بازوانش، همگام و همساز بود با موج نرم نغمه های منحنی؟! مگر نه این که همین تاب نرم مو و قامت، پهلوانان حماسی حماسه ی ما را بسته ی حصارهای بلند قامت و حصین کرده است، در آرزوی دست زدن در انحنای کمندی آویخته از پیکره ی منحنی برجی و بارویی؟! حتی حماسه ی ما هم از زاویه بیزار است! در حماسه ی ملی ما از خشم تند و زاویه دار آشیل و یا انتقام جویی هولناک خدایان زاویه شکل خبری نیست.  

روح ما منحنی است، گوشه ی خالی ندارد. بسی راز و رمزها، عشق ها و اندیشه ها که در خود جای داده است. این سیر مداوم و مواج منحنی ها در کجای تاریخ این سرزمین رقم خورده است؟ و مگر اصلا در سلسله ی به هم پیوسته ی انحنا ها می توان آغازی را جست و جو کرد و یافت؟! هیچ کس هرگز نفهمیده است که چرا ما زاویه ها را هم حتی منحنی می کشیم؟! ما نمی خواهیم به ناگاه بشکنیم. شاید همین رمز دوام و ماندگاری ما در تاریخ پر انحنا و زاویه دار هستی است! روح منحنی ما همه چیز را در خود حل کرده است. همه ی زاویه ها را نرم و هموار کرده، آهسته آهسته صیقل داده و منحنی وار، همه ی گوشه های هستی خود را از همه ی تجربه هایش آکنده است. آغاز و انجام آفرینش، جهان و هستی خود را در هم تنیده و به هم پیوسته است و سرانجام، بارها و بارها، رستاخیزی ناگهان در میانه ی هر قاب قالی تاریخ! 

من قهرمان نیستم ...!

ما همان چیزی هستیم که به آن تظاهر می کنیم. پس همیشه باید مراقب باشیم که به چه چیز تظاهر می کنیم! ( کورت ونه گات ) 

۵ سالم بود. شناگر نسبتا خوبی بودم. یه روز عصر یکی از دوستای پدرم دعوتمون کرد به یه استخر خصوصی که ۲تا دایو مخصوص شیرجه داشت. ۷-۶ تا بچه بودیم، تقریبا هم سن وسال. یه کم که گذشت دل کردم و از روی دایو کوچیکه ۳-۲ تا شیرجه زدم. دوستای بابام کلی تشویقم کردن. بعد یکیشون گفت: بدو عمو! بدو از روی دایو گندهه بپر! نگاهی کردم. خیلی بلند بود. دوباره گفت. روم نشد بگم نه! راستش به خاطر تشویق ها کلی باورم شده بود که می تونم. از آب دراومدم. ۳ تا پله از دایو رفتم بالا. دوست پدرم گفت: برو بالاتر عمو جون! برو! پشت سرش پدرم گفت: آره بابا جون! برو بالاتر! ۳ تا دیگه رفتم بالا و باز ماجرا تکرار شد. پاهام می لرزید. صدای به هم خوردن دندون هام رو می شنیدم. رسیدم به پله ی آخر. خیلی بالا بود. باباها همه با هم سراشون رو گرفته بودن بالا و من رو نگاه می کردن. اومدم جلوتر. تمام بدنم می لرزید. بچه ها، نشسته بودن روی صندلی های چوبی دور استخر و بستنی می خوردن. چقدر دلم بستنی می خواست! چقدر دلم می خواست برگردم. چقدر دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم. دوباره صدایی از پایین گفت: بپر عمو! آفرین! همه نگاهم می کردن و من اون بالا مونده بودم. یاد فیلم آسمان خراش جهنمی افتادم و آدم هایی که از بالای ساختمون می افتادن و می مردن! به همین راحتی! دوباره صدایی گفت: بپر! بپر! پاهام رو جفت کردم. چشم هام رو بستم و خودم رو ول کردم تا بیفتم پایین و بمیرم. به همین راحتی! یک سال، صد سال، هزار سال طول کشید! بعد یه اقیانوس آب بالا سرم بود و من هر چی دست و پا می زدم آب رو سرم آوار بود. بالاخره اومدم بالا. دستی بلندم کرد و من رو گذاشت روی شونه ی پدرم. پاهام، دست هام، صورتم، همه جام درد می کرد. باباها برام دست می زدن اما ... من آروم آروم گریه می کردم. شوری اشک رو با لب هام پاک می کردم و به بچه ها نگاه می کردم ... چقدر دلم بستنی می خواست!

هیچ وقت از نمایش نامه های "برشت" خوشم نیومده. اما نمایش نامه ی گالیله اش تاثیر عجیبی روم گذاشت. شاید به خاطر همون ماجرای ۵ سالگیم! گالیله رو به عنوان یه قهرمان شکست خورده می شناسیم. مردی که در مقابل مقامات کلیسا زانو زد و اعتراف کرد که زمین صاف صافه و مرکز جهانه! - در حالی که زیر لب می گفت: با اینهمه می چرخه!! - و بعد در میان نگاه بهت زده، خشمگین و یا نفرت بار دوستان و شاگردانش با قدم های آهسته از در کلیسا بیرون اومد. در نمایش نامه ی "برشت" گالیله دلیل موجهی برای این کارش داره. یه دلیل ساده و انسانی: تاب سوختن در میان شعله های اتش رو نداره! همین! تراژدی گالیله دقیقا از زمانی شروع می شه که برمیگرده تا دوباره توی همون شهر، توی همون خیابون و بین همون آدم ها زندگی کنه و اتفاقا آغاز زندگی گالیله به عنوان قهرمان هم همین جاست. مردی که باید بین نگاه تحقیرآمیز کسانی زندگی کنه که تا دیروز ستایشش می کردن، اما هیچ وقت حتی نزدیک اتش هم نشده بودن! قهرمانی که وقتی همه براش دست می زدن که برو عمو! برو بالاتر! دل کرد و از پله ها پایین اومد.

برعکس نمایش نامه های "برشت"، ادبیات آمریکای لاتین رو دوست دارم.  از نظر "خورخه راگومز" قهرمان کسیه که "وقتی مرد، بسیاری از رهبران حزب ها و گروه ها که روزی شاگرد او بودند و بسیاری اوقات در روزهای پیش از پیروزی قیام برای مشورت پیش او می آمدند، در تشییع جنازه اش شرکت نکردند. او تنها بود، هم در درون و هم در بیرون. چون واقعیت ها را به خوبی می دید و شجاعت گفتنش را هم داشت. اما که بود که به عمق درد او سفر کند؟ " 

"ماریوس بارگاس یوسا" هم در " قهرمان عصر ما" داستان تنهایی انسان عصر ما رو بیان می کنه. انسانی که هرچند در هستی های گوناگونش تنهاست، قهرمان هم هست! چراکه هریک از ما در مرحله ای از زندگیمون می تونیم قهرمان باشیم. وقتی که از پله ها بالا میریم  و یا وقتی که از برابر آتش عقب نشینی می کنیم و یا ... فقط کافیست که به جای تسلیم شدن به تشویق ها و نگاه ها خودمون باشیم! به همین راحتی!

وقتی زبان از سخن باز می ماند...

 وقتی زبان از سخن باز می ماند، موسیقی آغاز می شود...

موسیقی ملت ها آیینه ی تمام نمای آرزوها، امیدها و باورهای یک ملت است. از پس زیر و بم نغمه ها، لرزش تارها و حرکات موزون دست ها، روح ملت هاست که حیات ابدی خود را به نجوا یا فریاد آواز می دهد. پرده ی ساز، پرده ی زمان و مکان را پس می زند و ناگهان مادران و پدرانمان را می یابیم؛ زانو به زانو، همدوش و همعصر خودمان. سر بر شانه ی هم می نهیم و یگانگی و پیوند جاویدمان را بیش از پیش باور می کنیم.

من در سرزمینی زندگی می کنم که غنا و تنوع موسیقی ملیت هایش بی نظیر است. این موسیقی مرا با خواهران و برادرانم در همه جای این سرزمین پیوند می دهد. از دشت های گرم و صمیمی کویر تا جنگل های سبز و شوخ شمال و کوه های سربلند آذربایجان و کردستان و لرستان و شنزارهای نرم و خونگرم سواحل خلیج. موسیقی نواحی سرزمین من رشته ایست که با آویختن به آن هستی و هویتم را حفظ می کنم تا شاید فارغ از نام و نشان، بتوانم جاودانگی ام را در دور برگشت ناپذیر آسیاب زمان رقم بزنم. 

من فرزند پدران و مادرانی هستم که از  طبیعت و تاریخ زخم خورده اند، آرام و شکیبا ایستاده اند، رنج برده اند و صبورانه تازیانه ها را تاب آورده اند و به ناگاه فریاد برداشته و تیزی سرد دشنه را با تن زمین و پیشانی سخت دشمن آشنا کرده اند. من زاده ی تن گرم کویرم، جایی که تنها نغمه های محزون نی و سرنا می تواند ژرفای غربت و تنهایی اش را به تصویر بکشد. تنها آواز غم انگیز دوتار می تواند عظمت اندوه را که با ذره ذره ی خاکش عجین شده بیان کند و تنها دهل است که لحظه های دیرگاه و زودگذر سرکشی و عزم سترگش را می تواند فریاد کند. در موسیقی سرزمین من حتی عشق و شادکامی، جشن و سرور و حتی مبارزه و هلهله ی پیروزی رگه ی پنهان غم و اندوهی تلخ را زمزمه می کند.

هرچند که من فرزند کویرم و تارهای روح من با موسیقی این سرزمین به لرزه درمی آید اما شنیدن موسیقی کردستان هم برای من لذتی بی پایان دارد. این جا ساز همان ساز است،چوب و پوست وسیم -گیرم با کمی تفاوت- اما روحی که در آن می دمد، روحی دیگر است. نه بیگانه با اولی که متفاوت اما آشنا. این جا هر نغمه ای با شور و حماسه و دلیری آمیخته است و دشنه ها نه بر تن خاک که بر دل دشمن می نشیند، نه با صبری به وسعت کویر که با خشمی به عظمت کوه! این جا حتی عشق هم با شور و حماسه آمیخته است و لرزه ی تارها زیبایی و لطف معشوق را بیان می کند، نه مرگ و هجران او را! این جا حتی آسمان هم به زمین نزدیک تر است.

اما در زیر لوای حماسه رشته ی ابریشمی و نامرئی غم، موسیقی کردی را با سینه ی کویر پیوند می دهد. غم ناکامی ها، شکست های سخت از پس پیروزی های بزرگ، غم نشستن دشنه ی دشمن در سینه ی یاران امروز و فردا. اگر موسیقی کویر شرح حال تاریخی من است، این موسیقی شرح آرزوهای دست نیافتنی مادران و پدران کویری مرا آواز می کند. آن ها که در حسرت آب، چشم به آسمان داشته اند و در حسرت نان، رو به سوی زمین و گذشت سخت ایام رسم بردباری به آن ها آموخته است و در حسرت فریاد، ناله های جانسوز را بر سینه ی ساز نواخته اند.

شاید مادران و پدران من در کردستان هم در حسرت بردباری، فریادهایشان را در نغمه های ساز ریخته باشند... شاید هر یک از ما در هر گوشه ای از ایران، تصویرگر گوشه ای از آرزوها و آرمان های این سرزمین رنج دیده اما پرصلابت و استوار هستیم... 

پ.ن: قسمتی از احساسم بود، جمعه شب که مهمون گروه "کامکارها" بودم.