مرا صدها فدائیان است اینچنین ...
خورشید نارنجی رنگ غروبی دلگیر؛ مردان خسته، غبار آلوده و فرسوده از صعود بر گردنه های صعب؛ نفس های بریده بریده و بوی تند عرق تن آدمی و اسب؛ فرود آمدن در سنگین چوبی، بر فراز خندق ژرف خفته بر دیواره ی قلعه؛ عبور از کوره راهی تنگ در میان چشم های پرسشگر نشسته بر بام و دروازه ی خانه های گلین؛ هیاهوی کودکان، فریاد مردان، سکوت راز آمیز زنان از پس پرده ی حجاب و سیبی که زیر ضرباهنگ موزون گام های اسبان هزار هزار تکه می شود.
از اسب به زیر می آیند. مرد، برخلاف آوازه اش، بزرگ نیست؛ لاغراندام، کوتاه قامت، چهره ای خشک و جدی و سخت با ریشی انبوه آمیخته به تارهای سفید، دستاری سفید بر سر، نشسته بر تختی بر فراز بام قلعه. طومار پیچیده ی کاغذ را باز می کند. می خواند. سر بالا می آورد، چشم در چشم فرستاده که سرانجام از ترس یا دلهره یا ... سر به زیر می اندازد. مرد از تخت به زیر می آید. دستی تکان می دهد ... هر سه با هم می آیند. هر سه جوان، بلند قامت با چشم هایی روشن. زانو می زنند. بوسه ای بر دست مرد؛ می ایستند. همه چیز تنها در دقیقه ای اتفاق می افتد ...
فرو افتادن از فراز کنگره ی قلعه به سوی دهان گشوده ی خندق ژرف، دشنه ای که در سینه می نشیند، نوشیدن زهری قاتل ... لرزه ای بر پشت سواران می دود. نگاه فرستاده انگار به زیر پای مرد دوخته شده، برای ابد. اسب ها حتی بی قرارند. مرد اما آرام ایستاده است: شاه را بگوی، مرا صدها فدائیان است اینچنین ... اکنون ...
نه اکنون و نه صدها سال! ... شاه را دیگر پروای قلعه نیست.
پس صدها سال آمد که: " آه تتار رسید! واقعه ی بد! " گفتند: " شرم نداری از طوفانی چنین می لرزی؟ " سپاه تتار را اما هزاران بود از این فدائیان. تموچین، چنگیز موعود بود؛ وعده ی افسانه ها و نیاکان، منجی قومی که به خون زنده است و به مردار اسب و آدمی ... طوفانی چنین باروی حصار را درمی نوردد، دیوارها در فریادهای هول انگیز فدائیان تتار به لرزه درمی آید، فرو می ریزد ... گذر اسب های کف به دهان آورده از کوره راه های تنگ؛ چشم ها و نگاه های نشسته به خون؛ کودکانی که زیر سمکوبه ی خشمگین اسب ها هزار هزار تکه می شوند بر سنگفرش سخت راه ... و فدائیان حسن و کیابزرگ امید و ... که زهر قاتل دشنه می نوشند و از فراز قلعه به ژرفنای خندق فرو می افتند ... فدائیان فاتح! ... فدائیان قربانی! ... بر فراز و در فرود ...
سلطان می گوید : انگشت در جهان کرده ام، قرمطی می جویم تا بر دار کنم ... حسنک دستار نشابوری بر سر، پیش روی فدائیان سلطان، نشانه ی سنگ ها و آماج دشنام ها ...
سلطان نشسته بر مسند مصر عزت ... ناصر آواره ی یمگان ... تشنه ی آب و خاک و خاطره ...
شاه بر ایوان عالی قاپو ... حسین در چهار سوق نعره می کشد که " منم! خاک پای نوچه های شاه عباس ... حسین کُرد ... " دست می رساند به قبضه ی شمشیر و ...
فدائیان فاتح! ... فدائیان مغلوب! ... فدائیان کاهن! ... فدائیان قربانی! ... فدائیان ...
دخترک پریشان گیسو به فدائیان فکر می کند. نگاهش به دیوار مدرسه که از روزنامه های رنگارنگ پوشیده شده. عنوان بزرگ روزنامه ای توجهش را جلب می کند: " مصطفی، پسر مسعود، دو ساله شد " دختر یاد حسین کُرد می افتد و سمک و ... می خندد و بی اختیار با صدای بلند می گوید: " مصطفی دندان درآورد. مصطفی پوشکش را ..." هر سه با هم نزدیک می شوند. آن که قد بلندی دارد و روسری سیاهش انگار برای همیشه به سرش چسبیده، جلو می آید. چشم هایش روشن است. خیره به دخترک می گوید : " مزدور! جیره خور رژیم! " آن دو نفر دیگر هم چشم های روشن دارند و روسری سیاه. چشم هایشان را یک دم بیشتر نمی بیند و مشت هایشان را احساس می کند که بر سر و رویش می بارند. درد را زیاد احساس نمی کند. طعم خون را که در دهان حس می کند، به فدائیانی فکر می کند که روزی ...
زن پریشان گیسو، خیره به آینه، دندان شکسته اش را می بیند که با هر بار خندیدن خاطره ی فدائیان را برایش تکرار می کند. دخترک قدبلند با آن چشم های روشنش، وقتی کپسول زهر را زیر دندان می فشرده، آیا او را به یاد می آورده؟ آن دیگری چطور، وقتی به دشنه ی نارنجک های به خود بسته، خود را و پیرمردی را هزار تکه می کرده، بر سنگفرش خیابان ؟ سومی را اما همین چند روز پیش، در آینه ی جادویی جهان نما دیده؛ از فراز قلعه فرود آمده در قعر خندق خفته بر دیواره ی باروی وهم ...
کنار مریم ایستاده بود، به موازات مسعود. لباس سبز ارتشی، روسری قرمز، لبخندی کج و محو روی صورت مسخ شده انگار. نه! ... او را به یاد نمی آورد، دندان شکسته اش را نیز و آن دخترک بلند قد و آن دیگری را با آن چشم های روشن. او فدائی است، فدائی مانده است؛ نه فاتح است، نه مغلوب ! نه کاهن، نه قربانی ! صاف و ساده، او فقط یک فدائی است ...
زن پریشان گیسو از آینه فاصله می گیرد، روی بخار آینه می نویسد : " مضدور" یا شاید " مظدور" یا ... هنوز هم نمی داند مزدور را چطور می نویسند ...