اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش ...

اين روزها مدتي است كه به اين تك مصراع فكر مي كنم و فكر مي كنم كه چند نفر از ما در چند درصد موارد رفيق شفيق هستيم و درست پيمان؟! چند تامان وقتي دوستي كمك مي خواهد و همراهي و يا حتي فقط يك جمله دلگرم كننده و محبت آميز، هستيم تا چيزي از خودمان و دلمان را برايش خرج كنيم و بگوييم كه ما هستيم و درست پيمان هستيم؟!

يكي مي شود دوستي كه خودش را، دستش را و محبتش را خرج مي كند براي دوستي و يكي مي شود دوستي كه پيمان درست بر فرق سرش بخورد، همان ناپيمان نادرستش را هم مي شكند بر فرق سر آدم و مي رود و انگار نه انگار كه زماني واژه دوست را با خودش يدك مي كشيده و مدعي پرهياهوي اين چهار حرف ساده بوده!

اين روزها كه نگاه مي كنم اطرافم را و يادآوري مي كنم همه دوستي هاي قديم و جديدم را، هرچند نادوستان و نارفيقان زيادي جلوي چشمم سبز مي شوند و رژه مي روند، اما در عوض دوستان شفيق در نظرم پررنگ تر و ارزشمندتر از هميشه برق مي زنند و اين مي شود كه باورم مي شود كه هنوز آدم هستيم و هنوز مي توانيم دوستي مان را هديه كنيم و هديه بگيريم دست و دوستي دوستانمان را.

وقتي كه زبان مهربان و پرلطف دوستي براي آرامش و دلگرمي ام خرج مي شود و وقتي كه دوستي به دادم مي رسد وقتي در مي مانم، وقتي كه نگاه عصباني و فحش و فضيحت  دوستي، دل نگراني اش را براي سلامتم نشانم مي دهد، دلم مي خواهد زنده بمانم و لذت ببرم از اين همه خوبي و دوستي و درست پيماني.

حالا كه به تك مصراع حافظ فكرمي كنم، فكر مي كنم كه دوستان خوبي دارم كه شفيقند و درست پيمان و رفاقتشان، اين روزها مايه امن و آسايش روزگارم هست.

رويه خبري 12 شب به بعد ...

وقتي ساعت ۱۲ شب هنوز توي خبرگزاري نشسته باشي و با چند نفر از ياران و رفيقان شفيق خبرگزاري مشغول كار باشي، تنها چيزي كه مي تواند خستگي را از تنت بيرون كند اين است كه يكي گند بزند به رويه خبري و نه تنها مهم نباشد، كه خنده دار باشد و مفرح و البته مفيد...

دوست دارم اين خبرگزاري خانه ملت و رويه خبري آخر شب هايش را ...

:)

بشنو از ني ...

هيچ وقت حميد متبسم را دوست نداشتم. با آن قيافه جلف و آن موهاي پريشانش و با آن لحن حرف زدن روشنفكر مآبش كه دروغ به نظر مي رسد هميشه. اما آن شب كه در بنگاه سخن پراكني استكبار حرف مي زد، يك جمله گفت كه خوب به دلم نشست و راضي ام كرد كه با همه مزخرف بودنش، براي يك بار هم كه شده خوشم بيايد ازش.

متبسم مي گفت ما ايراني ها به حس بينايي مان خوب اهميت مي دهيم، زيباترين تابلوهاي خط و نقاشي و مينياتور را روي ديوار خانه هامان رديف مي كنيم، زيباترين مبل و دكوراسيون را از منظر سليقه خودمان در چهارديواري خانه مان مي چينيم و حتي در خريدن لباس و جور كردن رنگ تكه هاي مختلف آن، با وسواس بيمارگونه اي وقت صرف مي كنيم. حس چشايي مان را هم خوب تحويل مي گيريم، خوشمزه ترين غذاهاي دنيا را تقديم اين حس مبارك مي كنيم و با قورمه سبزي خوش عطر و برنج زعفران زده پذيراي حس چشايي مان مي شويم.

متبسم حرف خوبي مي زد. مي گفت ما ايراني ها به حس شنوايي مهجور و مغفول مانده بي گناهمان هيچ توجهي نمي كنيم. بيشترين زمان را به خوردن و خريدن و كمترين وقت را به شنيدن و گوش سپردن اختصاص مي دهيم. نه از موسيقي خوب و فاخر خبري هست و نه از حرف هاي دلنشين و خوش نوا. صداي بوق ماشين و عربده راننده تاكسي ها در گوشمان مي چرخد و هرزگاهي صداي بدتراش و ناموزون مجري هاي بي استعداد و بدزبان رسانه ملي.

متبسم راست مي گفت. مي گفت مولانا مثنوي خود را با "بشنو" شروع مي كند. نمي گويد "بگو" مي گويد "بشنو". اول از همه چيز بشنو و اين شنيدن چه نعمت بزرگ و ارزشمندي است كه ما ايراني هاي از همه جا بي خبر آن را از خودمان و از اطرافيانمان گرفته ايم و به جايش بخور و بگو و بخر و ببين و باقي افعال امري بي فايده را جاگزين كرده ايم.

متبسم را دوست ندارم اما عجيب مي فهمم كه اين روزها چقدر به حس شنوايي ام ظلم مي كنم و چقدر به حس شنوايي ام ظلم مي شود. دلم تنگ تنگ شده براي آن روزهايي كه با حامد مي نشستيم و يك روز تمام "راز دل" شجريان را مي گذاشتيم و هي مي شنيديم و هي گوش مي داديم و خسته نمي شديم. براي آن شب هايي كه لذت بخش ترين تفريحمان زمزمه كردن با "همنوا با بم" بود و گاه گريه كردن با آن. حالا اين روزها از صداي ماشين و غيژغيژ موتورسيكلت هاي خيابان كه بگذريم، هرزگاهي در تاكسي صداي ساسي مانكن و چند تا مرد بدصدا و زن جيغ جيغو با دلي دلي ناموزون و سكسكه آورشان به گوشمان مي رسد و والسلام.

دلم مي خواهد به خودم هي بزنم و بگويم رواني! تو هماني بودي كه روز را بي موسيقي و بي صداي خوش آهنگ يك تصنيف و يا حتي بدون يك جمله آرام و خوش نوا از يك دوست، شب نمي كردي و حالا چه شدي؟! آدم ماشيني بي مصرفي كه نه گوش مي دهد، نه مي شنود و نه حتي ديگري را مهمان مي كند به شنيدن يك لبخند و يك جمله محبت آميز. راستش از چيزي كه هستم و اين روزها شدم زياد هم خوشم نمي آيد.

حالا دلم مي خواهد از اين تحريريه گردگرفته كه فقط صداي تق و تق كيبورد و صداي حرف زدن بي روحمان پشت تلفن درش طنين انداز است، بيرون بزنم و برسم به خانه، اولين كاست قديمي و گردگرفته شجريان را دربياورم و بيندازم توي دستگاه و يادم بيايد كه زماني آدم بودم، آدمي كه مي شنيد و مهمان مي كرد ديگران را به شنيدن.