گلویش خشک شده بود. با عجله از پله ها بالا آمد و روی اولین صندلی خالی نشست . از دست خودش عصبانی بود " حالا چی می شد اگه دستش رو می گرفتی و..." شاید هم از خودش نا امید شده بود ، درست مثل کسی که برای اولین بار صدای ضبط شدۀ خودش را می شنود و می فهمد که صدایش چندان هم خوشایند نیست اما وقتی پیرزن لنگ لنگان و نفس زنان آمد ، چادرش را جمع کرد و روی صندلی روبرو ولو شد ، دوباره راه گلویش بسته شد . خیره شد به خال گوشتی کنج بینی پیرزن و کف دستهایش عرق کرد . روبرگرداند به طرف پنجره و زل زد به حرکت کند درختها و آدمها و بعد ، وقتی که پیرزن کتاب کوچک دعایش را از توی کیفش درآورد ، چشمهایش روی خطوط ریز و سیاه کتاب پیرزن سنگ شد.

 

پیرزن در واقع آنقدرها هم پیر نبود . هنوز شصت ساله نشده بود ولی پیرتر از آنچه بود به نظر می رسید و هر وقت کسی این موضوع را به یادش می آورد ، جمله ای را که سالها پیش ساخته و پرداخته بود ، با لبخندی از سر غرور تکرار می کرد " هر کی زیاد رو پا وایسه زود از پا میفته ! " خودش هم خوب می دانست که هرگز کسی یا چیزی وادارش نکرده است تا 85 کیلو وزنش را روی پاهای کوتاهش آوار کند اما این هم مثل خیلی از چیزهای دیگر قانون بود ؛ قانونی مثل هزاران قانون نانوشته و خودساخته ای که او خودش و دیگران را ملزم به رعایتشان می کرد ؛ قانونی مثل نماز اول وقت و صد تا صلوات بعد از نماز ، مثل سخنرانی های نیم ساعتۀ تکراری در ساعت 5/7 صبح ، مثل جوراب سفید و کفش سفید ممنوع ! ایستادن کنار دیوار سمت شرقی حیاط ممنوع ! مثل چادر وال مشکی ، خواب سر ساعت 5/9 شب ، مثل دویدن توی حیاط و شمع.. گل... پروانه ممنوع! مثل...

 

شمع ... گل ... پروانه ... نگاهش را از نگاه پیرزن دزدید " شمع ... گل ... پروانه! وسط پروانه رسید . من و هما طناب می انداختیم ، سارا می پرید . وسط پروانه رسید و خط کش که خورد تو سر سارا ، هما خودش رو خیس کرد و من ... گفت :" تو!" با من بود " تکرار بشه ایستگاه بعدی پیاده ات می کنم !" چه کیفی می کرد از گفتن این جمله ، روزی هزاربار ! گفتم : " خانوم ... خانوم اجازه ... ما... خانوم ..."

 

تقریبا نیمی از عمرش همه خانوم صدایش کرده بودند . از این لفظ خوشش می آمد . حتی خودش هم به خودش می گفت خانوم ؛ وقتی جوراب های واریس را روی پاهای ورم کرده و چاقش بالا می کشید " اینجوریه دیگه خانوم ... هرکی زیاد رو پا ..." وقتی تنها عکس عروسیش را نگاه می کرد " اینجوریه دیگه ... مرتیکۀ الدنگ لیاقتت رو نداشت خانوم !" و وقتی که یکی از آن دخترهای 4-23 سالۀ آشنا را توی خیابان می دید " می شناسیش ! حافظه ات حرف نداره خانوم !" به قدرت حافظ اش ایمان داشت. همان طور که به کتاب کوچک دعایش که 25 سال تمام همه جا همراه خودش می برد.

 

نگاهش را از روی خط های ریز و سیاه کتاب دعا برداشت و زیرچشمی خیره شد به دختری که روبرویش نشسته بود و زل زده بود به کتاب دعا " می شناسیش! حافظه ات حرف نداره خانوم! " و دختر زیر نگاه سرد و دقیق او ناخودآگاه مقنعه اش را مرتب کرد و سرش را پایین انداخت.

 

 سرم رو انداختم پایین. زنگ دوم بود، سه شنبه، وسط های آذر ... مثل همیشه اول کتاب دعا. بعد کتاب دعا رو بست. " نشانه لطف خداوند عالم اینه که هرچیزی رو که آفریده به درد آدم می خوره و ... " سرم رو انداختم پایین. قلبم چه تند می زد، مثل همین حالا. گلوم خشک شده بود، صدام درست بالا نمی اومد. " خانوم! خانوم اجازه ... ببخشید ... اما ... اما ... سوسک ... سوسک به چه درد آدم می خوره ... ملخ ... پوشه زرد پرونده ام تو دست مادرم بود. دست هاش رو تکیه داد به میز و بلند شد. " بهت گفته بودم ایستگاه بعدی ... "

 

- ایستگاه فرجام ... کسی هست ؟

 

کتاب دعا را بست و توی کیفش گذاشت. به زحمت ایستاد. چادرش را دور خودش پیچید و میله صندلی را چسبید. " حافظه ات حرف نداره خانوم! می شناسیش! پروانه پیروز ... " اتوبوس ناله کنان ایستاد. نگاه دختر از پر چادر بالا آمد و به نگاه زن گره خورد. لبخند زد. " خانوم شریعتمداری! مدیر محترم مدرسه ایران! ... بالاخره چند ایستگاه زودتر پیاده میشین ! "