گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو ...

 
...
فراخ تر از آغوش آدمی متصور نیست
وقتی به مهر خنده می آغازی
و می شود آرامگاه کسی باشی
آه
ای جهنم کوچک من
بخند
حتی اگر به خنده ات آتش
                           تنوره می کشد
آری بخند
 بخند
وقتی که جز آغوش تو
                          دوزخ و مینو نیست
...
۱/اسفند/۱۳۸۶
 
 

خود خود زندگی ...

 
اولین آشنایی ام با کتاب به خاطره ای می رسد که تنها در ذهن مادرم هنوز زنده است. در سن ۶ ماهگی صفحه های ۲۸ و ۲۹ و ۳۰ کلیدرش را پاره کرده بودم و گویا قسمتی را هم خورده بودم و بدتر از همه این که به جای ابراز شرمندگی، نیشم را تا بناگوش باز کرده بودم و او مستاصل و درمانده، دو سه ساعت نشسته بود و گریه کرده بود.
بزرگتر که شدم، وقتی توانستم کمی بخوانم، خواندن کلمات درشت عنوان کتاب ها، درست و غلط، چنان حس  و حالی به من می داد که لابد کریستف کلمب هنگام پیاده شدن از کشتی و کشف قارۀ جدید احساس کرده بود و بعد، شروع کردم به خواندن ... هر کتابی و از هر دستی ... اما ...
 
او ، پشت شیشه کوچک و گرد گرفته می ایستاده و زل می زده به ردیف کتاب های رنگارنگ کتاب فروشی کوچک نبش خیابان شاهرخ. عنوانی جدید که می دیده، در را باز می کرده ... " سلام جعفرآقا ... " و قیمت کتاب را که می شنیده، گره محکم دست های کوچکش را باز می کرده و پیش خودش حساب می کرده که چندتا پنج زاری سیاه دیگر لازم دارد تا ... آن اول ها جعفرآقا فقط نگاهش می کرده. کمی بعد ... " سه تا دیگه لازمه تا بشه ۲ تومن ... " و کمی بعدتر جعفرآقا پنج زاری ها را یکی یکی می گرفته اما کتاب را بعد از پنج زاری اول می داده به او تا بدود و برسد به بالاخانۀ کوچک خانۀ مادرجان و تند و تند بخواندش و بعد آن را بچیند کنار چندتای دیگر توی چمدان قرمز رنگش و هر روز اول صبح، پله ها را دوتا دوتا بالا برود و هی نگاهشان کند و صفحه ها را برای صدمین و هزارمین بار بخواند ...
 
او ، بزرگتر که شده پاتوقش خیابان انقلاب روزهای انقلاب بوده و باز هم حسرت پنج زاری ها و پنجاه تومنی هایی که باید جمع می شده و جمع می شده و می شده یک کتاب ... و کمی بعدتر سرش را می انداخته پایین و می رفته توی کتاب فروشی و کتابی برمی داشته و می خوانده، ده صفحه، بیست صفحه، و بعد فردا و دوباره و دوباره ...
 
او ، جای خالی بالاخانۀ مادرجان را با کتاب فروشی ساکت و منزوی میدان فرحبخش پر می کرده و هر روز و هر روز ... تا اینکه جعفرآقای جدیدی که خیلی جوان تر بوده و خیلی تیزبین تر و البته باسوادتر، می فهمد جنون زنی را که هر روز، همراه پسر دوساله اش می آمده و کتاب ها را غارت می کرده و قرارداد نانوشتۀ کودکی اش دوباره تکرار می شده، این بار با اسکناس های پنجاه تومنی و صد تومنی که ...
 
من ، چشم که باز کردم، دور تا دورم پر بود از کتاب های کوچک و بزرگی که همیشه نصف فضای یک اتاق  و تمام دیوارهای اتاقی دیگر، سر هر میزی و روی هر کمدی جا خوش کرده بودند ...
نسل من و مانند من، آسان به دست آورده ایم و راحت خوانده ایم. شاید به همین دلیل است که هرگز تقدسی را که مادران و پدرانمان نسبت به کتاب احساس می کنند، در خود نیافته ایم. برای من و مانند من، کتاب خواندن و یا درس خواندن همیشه اولویت بوده است و برای مادرم و مادرهایمان، حاشیه ای پردردسر در کنار گرفتاری های روزمره و مسئولیت های ریز و درشت، چه در مقام همسر و مادر، و چه در مقام دخترانی که خانۀ پدری هم اولویتشان را درس خواندن نمی دانسته. خواندن برای ما تفنن بوده و مسئولیت و برای آنها تمرد و عشق؛ برای ما سرگرمی و برای آنها زندگی؛ خود زندگی ... !