زندگی می‌ارزد به یک دوست خوب. می‌ارزد به اینکه کسی را داشته باشی و بدانی که هرچند دور اگر بخواهی هست، نزدیک است. اگر نیاز داشته باشی که باشد، هست. تا آخر آخرش. می‌ارزد زندگی کنی وقتی فقط بدانی که کسی را داری که پشتیبان‌ات است، گوش شنوا و زبان لال حرف دلت است. زندگی هر قدر هم که بی‌رنگ و کوفتی و کسالت بار باشد، هر قدر که مهوع و ناخوشایند و دشوار باشد، باز هم می‌ارزد که زندگی کنی.

در فضای دوستانه این زندگی مسخره امروز‌مان، نقش‌ها عجیب ناعادلانه و مضحک تقسیم شده‌اند. یکی را برای گفتن آه و ناله ساخته‌اند و یکی را برای شنیدن آه و ناله. بعضی‌ها را برای شکایت کردن از بد بودن همه چیز ساخته‌اند و بعضی‌ها را برای شنیدن شکایت آن بعضی‌های دیگر. یعنی می‌شود یکی همیشه ناراحت و غمگین و غصه‌دار و ناراضی باشد و یکی همیشه خوشحال و راضی و سرپا و آماده برای شنیدن نارضایتی‌ها؟ می‌شود که بعضی‌ها آدم باشند و بعضی‌ها آدم آهنی؟

بعضی از ما جزء آن بعضی‌های دوم هستیم. آماده برای گوش دادن به دردها، حتی اگر مسخره و از سر بی‌دردی باشد. بعضی‌هامان همیشه ایستاده‌ایم تا به همه کسانی که حالشان بد است یا فقط فکر می‌کنند که حالشان بد است رسیدگی کنیم تا خوب شوند یا فکر کنند که خوب شده‌اند. ما بعضی‌های دوم همیشه خوبیم، پرانرژی و بی‌دغدغه و بی‌غصه. ما حالمان همیشه خوب است. مگر می‌شود که نباشد؟ خوب نبودن ما بعضی‌های دوم شبیه مثلی طنزآمیز است یا خاطره‌ای دور و یا داستانی تخیلی.

با همه این‌ها می‌ارزد که جزء بعضی‌های دوم باشی و زندگی کنی و بدانی یکی از همین بعضی‌های دوم هست که می‌فهمد گوش‌ها هم نیاز به گوشی دارند برای شنیده شدن و آرام شدن. می‌ارزد که بمانی، روزت را برای بعضی‌های اول بگذاری - مثل کسی که وظیفه دارد درد و بی‌درد و درد بی‌درمون ملت را بشنود و در خودش بریزد و لبخند بزند - اما آخر شب وقتی حس کردی که داری درد بالا می‌آوری، به یکی از همان بعضی‌های دوم بگویی که ای بر ذات بعضی‌های اول و او بداند جرم بعضی‌های اول دقیقا چیست، بفهمد که جزء بعضی‌های دوم بودن گاه چه عذابی دارد و چقدر خفگی می‌آورد.

زندگی می‌ارزد به اینکه بدانی بعضی‌های دوم هستند. می‌ارزد به داشتن فقط یک دوست از میان بعضی‌های دوم.