انگار اگه ...
تابستون پارسال بود که توی خونه مادربزرگم چشمم افتاد به یه سری از مجله های سالهای دهه پنجاه و شست. کاغذهای زرد و بوی خوشایندشون! احساسی شبیه قدم زدن زیر بارون، مثل بوی خاک بارون خورده، مثل عطر تن مادربزرگ، مثل اینکه داری تو لاله زار قدیم دنبال تماشاخونه ای می گردی که...
و چه تماشاخونه ای... ازدواج گوگوش و بهروز وثوقی...در تولد گوگوش جای دسته گل بهروز خالی بود...چرا ژاکلین زن اوناسیس شد...لباس جدید لیلا...روزی که...
کمی که جلوتر میرم طوفانی آرامش راکد تماشاخونه رو به هم میزنه...اعلام حکومت نظامی در تهران...شاه رفت! ... طوفان رنگی نیست. زود در هجوم همون رنگهای تند و براق تماشاخونه محو میشه. نمایشهای جدیدی روی سن کهنه لاله زار! امید ایران...سفید و سیاه...فردوسی و ...اما با همون مایه های قدیمی: اسرار عشق شمس پهلوی به...، عکسهایی از اردشیر زاهدی و آخرین معشوقه اش، الیزابت تیلور،!خاطرات فوزیه...طلا آخرین معشوقه شاه...داستان هوس بازی های اشرف...شبی که فرح گریه کرد!!
این آخری توجهم رو جلب می کنه: ماجرا از این قراره که یه شب شاه از خواب میپره و می فهمه فرح تو اتاقش نیست دربدر دنبال شهبانو میگرده و بالاخره میفهمه تو اتاق نمایش فیلم نشسته. شاهنشاه که لابد خیلی هم باملاحظه بودن، یواشکی از لای در نگاه میکنه و میبینه که فرح در حالی که مثل تمام بانوان متشخص و آلامد سیگار دود میکنه به تصاویر یه بابایی زل زده و زار زار گریه میکنه. این جاست که شاهنشاه متوجه عشق فرح به یه زیدی میشه اما مثل تمام مردای باظرفیت و تحصیل کرده به روی خودش نمیاره و پاورچین پاورچین از محل وقوع جرم دور میشه اما بعد... بقیه داستان را در شماره آینده می بینید یا می خوانید!
نمایش مزخرفیه. حالمو به هم میزنه! انگار که اگر اردشیر زاهدی با هنرپیشه مشهور امریکایی نمی رقصید، ارتش شاهنشاهی به ظفار اعزام نمی شد! اگر شمس عاشق نمی شد، لابد قندچی وبزرگنیا و شریعت رضوی رو به گلوله نمی بستن...انگار اگه فرح در فراق معشوق گریه نمی کرد، شاهنشاه مجبور نبود سیستم تک حزبی راه بندازه و یا اگه شاه با طلا نمی رفت اسکی،یا اشرف روزگارش رو به فسق و فجور نمی گذروند، لابد گلسرخی ها می تونستن شاهد بزرگ شدن دامون های کوچکشان باشن و انگار که... حالا بگذریم از این که راویان چنین نمایش هایی چطور از این اسرار سردراوردن.چطور اقای روزنامه نگار تونسته تن گنده اش یا روح غایب منحرف خاله زنکش رو بفرسته تو خوابگاه سلطنتی یا...
چند سالی میگذره اما تماشاخونه هنوز هم نمایشهای تکراری روی صحنه میاره ...وقوع جرایم اخلاقی در محفل ...، رسوایی اخلاقی منافقین!...انحرافات اخلاقی صدام !...اصلا همه چیز از گور این رسوایی های اخلاقی بلند میشه. لابد اگه رجوی با سرکار مریم خانم ازدواج نمی کرد، حضرات منافقین با صدام فالوده نمی خوردن و بچه های حلبچه و سردشت با گازهای شیمیایی مسموم نمی شدن.اگه اقای فلانی با خواهر 18 ساله ی برادر بهمانی پیمان مقدس ازدواج نمی بست لابد دفتر ریاست جمهوری منفجر نمیشد و جنگ خیابونی تو شهرا راه نمی افتاد. اگه صدام حرمسرا نداشت لابد قامت خرمشهر به خون نمی نشست و اگه...
امروز دیگه لازم نیست لابلای کاغذای زرد دنبال خاطره تماشاخونه ای آنچنانی بگردی. کاغذا براق شدن، صفحه ها تمام رنگی. لازم نیست تو صف سینما یه ساعت انتظار بکشی تا بتونی یه فیلم احمقانه رو تماشا کنی. حماقت رو می تونی از صفحه بزرگ تلویزیون های فلترون یا ال سی دی کوچک لپتاپ بخونی یا ببینی. نمایش همون نمایش سابقه!
اقای نوریزاده دیگه کاری به خوابگاه سلطنتی نداره. حالا اسرار سونای زعفرانیه رو قارقار میکنه!...ماجرای معشوقه سعید امامی و... انگار اگه سعید امامی معشوقه نداشت مختاری هنوز داشت از انسان و شعر معاصر، از اسطوره و ... میگفت. اگه تو زعفرانیه سونا نبود لابد پوینده بازهم از جامعه شناسی ادبیات می نوشت انگار... باز هم بگذریم از این که جناب فلانی و دکتر بهمانی چطور اسرار خصوصی ادما رو در همه اعصار سه سوته کشف می کنن و...
امروز اصلا برای کشف اسرار مگو احتیاجی به اقای روزنامه نگار و خانم هنرپیشه و هیچ زید دیگه ای نیست. یه موبایل کافیه تا فیلم بگیری و بعد داستان رو به اطلاع جهانیان برسونی! داستان تکراری فساد اخلاق عمرو و زید همیشه خریدار داره...عکس های جشن تولد فلان هنرپیشه...نامزدی بهمان فوتبالیست...تعرض معاون فلان جا به...رسوایی اخلاقی فلان وزیر و بهمان وکیل انگار که اگه...
به کاغذای زرد فکر میکنم به بوی خوش خاک کویر بعد از یه بارون بهاری. به لاله زار قدیم که می شد اروم و بی دغدغه توی پیاده رو هاش قدم بزنی و دل بدی به صدای یه ساز دهنی یا یه ترانه عامیانه، به روزهای سیاه و سفید "شاه رفت!" و به اولین بارون بهاری ای که رد خون رو از صورت خرمشهر پاک کرد به زلال چشمه سارهای کردستان و ایلام و... به همه چیزایی که بوی دیرینه سال کاغذای زرد به یادم میاره و به این فکر میکنم که بچه های ما اصلا کاغذهای زرد رو می بینند و اگه ببینند کاغذها چه خاطره ای براشون دارن؟ ما چه بویی رو در غلاف کاغذای زرد می پیچیم و بهشون هدیه میدیم؟ اگه...