سیاه سیاه سیاه ...
گفتم چشم! چشم ! و از جام تکون نخوردم. حتی وقتی تاریک تاریک شد بازم تکون نخوردم. حتی وقتی یواشکی سرم رو از زیر مانتوی مامان آوردم بیرون، بازم تکون نخوردم. اون سوراخ کوچیکه توی در خودش جلوی چشام بود. مثل یه پول کوچولو بود، از اون سفیدا که دورش زرده ...
... خلاصه پسره رو انداختن تو چاه و رفتن. پسره دید که ته چاه یه سوراخ کوچیکه. سوراخه رو کند و کند تا بزرگ تر شه و بعد از توش رد شد. یه باغ دید پر از درختای سبز بلند، گل های قرمز و زرد و همه رنگ. زیر درختا پر بود از تخت های قشنگ طلایی که روش یه عالمه فیروزه، یاقوت، زمرد ...
- فیروزه، آقوت، زمرد چیه مامان جونی؟
- سنگ های گرون گرون رنگی. بعد پسره رفت نشست روی یه تخت خوشگل که یه دفعه یه مار گنده پیداش شد. یه عالمه مارهای ریز و درشت دور و برش رو پر کرده بودن و روی سرشون یه تخت بلور بود. روی تخت یه مار گنده سفید نشسته بود. نگو که ملکه مارها بود ! پسره ترسید. مار سفیده به زیون ما آدمها گفت : نترس ! اینجا کسی کاریت نداره. بعد اومد و رویتخت نشست و یه چیزی به زبون مارها گفت. مارها رفتن و یه عالمه میوه های خوشمزه آوردن. پسره ترسش ریخت و ...
اما من ترسیدم. اصلا به سوراخه دست نزدم. حتی وقتی اون ور سوراخه بابا موهای مامان رو گرفت و سرش رو هی زد به دیوار، تکون نخوردم. سردم شده بود که هی یواش تکون می خوردم. حتی وقتی مامان یه جیغ بلند کشید و من جیش کردم تو کفشا، تکون نخوردم. همون جا وسط کفشا نشسته بودم. بعدشم تکون نخوردم، وقتی پشت سوراخه ساکت ساکت شد، قرمز شد، بازم از جام تکون نخوردم. حتی وقتی سوراخه سیاه شد. وقتی همه جا سیاه سیاه سیاه شد ...
سفید سفید بود. گفت : نترس ! ولی من ترسم نریخت. نشست زل زد توی چشام ... اینجا کسی کاریت نداره ! چشماش مثل چشمای مامان جونی بود ... بیا. بیا بریم. ترسیدم. تکون نخوردم. اومد جلوتر. بوی مامان رو می داد ... بیا تو بغلم. اینجا جات تنگه. یواشی رفتم تو بغلش که گرم بود و همه جا، سفید سفید سفید شد ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ ساعت 18:28 توسط سارا
|