<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>!اسپریچو</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Jan 2012 20:54:35 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بعضی‌ها</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/80</link>
<description>زندگی می‌ارزد به یک دوست خوب. می‌ارزد به اینکه کسی را داشته باشی و بدانی که هرچند دور اگر بخواهی هست، نزدیک است. اگر نیاز داشته باشی که باشد، هست. تا آخر آخرش. می‌ارزد زندگی کنی وقتی فقط بدانی که کسی را داری که پشتیبان‌ات است، گوش شنوا و زبان لال حرف دلت است. زندگی هر قدر هم که بی‌رنگ و کوفتی و کسالت بار باشد، هر قدر که مهوع و ناخوشایند و دشوار باشد، باز هم می‌ارزد که زندگی کنی. در فضای دوستانه این زندگی مسخره امروز‌مان، نقش‌ها عجیب ناعادلانه و مضحک تقسیم</description>
<pubDate>Sun, 01 Jan 2012 20:54:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای خاطره</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/79</link>
<description>گمان می کردیم که بیچاره‌ایم پشیزی در کف نداریم و همین که یکی را بعد ِ دیگری از دست دادیم هرروزمان شد روز ِ خاطره‌ای و ترانه‌ها ساختیم از سخاوت خدای بزرگ و از ثروتی که در گذشته‌ها داشتیم ...</description>
<pubDate>Mon, 25 Jul 2011 10:08:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/79</guid>
</item>
<item>
<title>مانیفست پوست کلفتیمان کجاست؟</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/78</link>
<description>می‌گفتیم به چرک می نشیند خنده، به نوار زخم بندیش ار ببندی، رهایش کن، و می خندیدیم اگرچند که قیلوله دیو آشفته می‌شد. می‌خندیدیم و مانیفست پوست کلفتیمان بود که بخندیم حتی اگر دیری ست تا بهار بر این مسلخ بر نگذشته باشد. حالا اخم می‌کنیم. دلگیر و ناشادیم. یکدیگر را می‌آزاریم با ترشرویی و پریشان حالی اغراق شده‌مان. ما را چه می‌شود؟ واقعا چه‌مان شده؟ چرا از آن خنده‌های راست و عمیق از سر شادی و بی‌خیالی‌مان خبری نیست؟ یا حتی از آن خنده‌های تصنعی و از سر پوست</description>
<pubDate>Tue, 05 Jul 2011 14:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/78</guid>
</item>
<item>
<title>اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش ...</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/77</link>
<description>اين روزها مدتي است كه به اين تك مصراع فكر مي كنم و فكر مي كنم كه چند نفر از ما در چند درصد موارد رفيق شفيق هستيم و درست پيمان؟! چند تامان وقتي دوستي كمك مي خواهد و همراهي و يا حتي فقط يك جمله دلگرم كننده و محبت آميز، هستيم تا چيزي از خودمان و دلمان را برايش خرج كنيم و بگوييم كه ما هستيم و درست پيمان هستيم؟! يكي مي شود دوستي كه خودش را، دستش را و محبتش را خرج مي كند براي دوستي و يكي مي شود دوستي كه پيمان درست بر فرق سرش بخورد، همان ناپيمان نادرستش را هم مي</description>
<pubDate>Thu, 12 May 2011 18:17:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/77</guid>
</item>
<item>
<title>رويه خبري 12 شب به بعد ...</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/76</link>
<description>وقتي ساعت ۱۲ شب هنوز توي خبرگزاري نشسته باشي و با چند نفر از ياران و رفيقان شفيق خبرگزاري مشغول كار باشي، تنها چيزي كه مي تواند خستگي را از تنت بيرون كند اين است كه يكي گند بزند به رويه خبري و نه تنها مهم نباشد، كه خنده دار باشد و مفرح و البته مفيد... دوست دارم اين خبرگزاري خانه ملت و رويه خبري آخر شب هايش را ... :)</description>
<pubDate>Wed, 11 May 2011 21:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/76</guid>
</item>
<item>
<title>بشنو از ني ...</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/75</link>
<description>هيچ وقت حميد متبسم را دوست نداشتم. با آن قيافه جلف و آن موهاي پريشانش و با آن لحن حرف زدن روشنفكر مآبش كه دروغ به نظر مي رسد هميشه. اما آن شب كه در بنگاه سخن پراكني استكبار حرف مي زد، يك جمله گفت كه خوب به دلم نشست و راضي ام كرد كه با همه مزخرف بودنش، براي يك بار هم كه شده خوشم بيايد ازش. متبسم مي گفت ما ايراني ها به حس بينايي مان خوب اهميت مي دهيم، زيباترين تابلوهاي خط و نقاشي و مينياتور را روي ديوار خانه هامان رديف مي كنيم، زيباترين مبل و دكوراسيون را از</description>
<pubDate>Fri, 22 Apr 2011 11:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/75</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم انگار اگه ...</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/74</link>
<description>تابستون پارسال بود که توی خونه مادربزرگم چشمم افتاد به یه سری از مجله های سالهای دهه پنجاه و شست. کاغذهای زرد و بوی خوشایندشون! احساسی شبیه قدم زدن زیر بارون، مثل بوی خاک بارون خورده، مثل عطر تن مادربزرگ، مثل اینکه داری تو لاله زار قدیم دنبال تماشاخونه ای می گردی که... و چه تماشاخونه ای... ازدواج گوگوش و بهروز وثوقی...در تولد گوگوش جای دسته گل بهروز خالی بود...چرا ژاکلین زن اوناسیس شد...لباس جدید لیلا...روزی که...</description>
<pubDate>Tue, 19 Apr 2011 15:45:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/74</guid>
</item>
<item>
<title>آن روزها</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/73</link>
<description>دلم می خواهد چیزی بنویسم. بعد از این همه مدت ... آخرینش مال بیشتر از یک سال پیش است و من نمی دانم در همه این روزها چطور ننوشته ام و حالا نمی دانم که چطور دوباره بنویسم. مهدی راست می گوید. من هم دلم برای آن روزها که همه مان عاشق وبلاگ نوشتن بودیم تنگ شده!</description>
<pubDate>Sun, 28 Nov 2010 21:08:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/73</guid>
</item>
<item>
<title>آن زن ...</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/72</link>
<description>منتظرش نشسته بود. روزها و ساعت ها با خودش کلنجار رفته بود تا بالاخره کی و کجا قال قضیه را بکند و خودش را از این نکبت خلاص کند. دیگر خسته شده بود. از همه چیز. از آن راه رفتن های محتاط و قدم های کوتاه و منظم. از آن دست های سفید و مویرگ های کبودی که هر روز 50 بار شسته و ضدعفونی می شد. از آن کله پر موی پرکلاغی که هر روز سرشماری اش می کرد تا مبادا تاری از آن کم شده باشد. در تمام این سال ها حتی یک روز رنگ آرامش را ندیده بود.</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 21:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/72</guid>
</item>
<item>
<title>رفتن ...</title>
<link>https://saraallame.blogfa.com/post/71</link>
<description>خسته و پریشان پله های زشت و کج و کوله فرودگاه را دوتایکی پایین می آیم و دندان هایم را بیشتر و بیشتر به هم فشار می دهم تا مگر بازهم خفه کنم این بغض بزرگ فروخورده را. روزها و شب هاست که می خورم و ساکت می کنم و تمام نمی شود این درد بی درمان. پاره پاره می شود دلم انگار. پله ها بلند است برای دیسک کمرم. سکندری می خورم و چند پله را پایین می روم. نمی دانم فشار درد کمر است یا آن بعض لعنتی که راه باز می کند و بیرون می پرد.</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 19:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>saraallame.blogfa.com/post/71</guid>
</item>
</channel>
</rss>
