<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>!اسپریچو</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 21 Aug 2008 10:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>میان ماه من تا ماه گردون ...</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ دقت کردید که جدیدا مد شده که هر کسی که توی دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات علامه طباطبایی دو ترم درس می خونه و مبانی جامعه شناسی رو پاس می کنه، بادی به قبقب می اندازه و  به خودش میگه &quot;روزنامه نگار&quot;! ...؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ دقت کردید هر وبلاگی رو که باز می کنی اعم از این که وبلاگ زرد باشه یا سبز یا حتی قرمز، زیر عکس ۶x۴ آقا یا خانم وبلاگ نویس که با یک لبخند ملیح روشنفکرانه دست زیر چونه زده و به افق های طلایی روزنومه چی شدن فکر می کنه، نوشته کی کی، کی کی زاده، &lt;STRONG&gt;روزنامه نگار!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.guardian.co.uk/education/2008/aug/13/ali.kordan.oxford&quot; target=_blank&gt;Iranian minister flaunts bogus Oxford degree&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.guardian.co.uk/education/2008/aug/13/ali.kordan.oxford&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یادداشت چند روز پیش روزنامه گاردین در مورد همین آقای کردان خودمونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شخصا حاضرم این یادداشت ساده روزنامه گاردین رو به دست بگیرم به عنوان سند معتبر و برم یقه خیلی از این روزنامه نگار خوانده شده های عزیز وطن رو بگیرم و با صدای بلند داد بزنم و به تک تکشون بگم &quot; تو هیچی نیستی!&quot; یا به قول میکائیل شولوخوف بزرگ تو  زمین نوآباد &quot; تو از لحاظ روزنامه نگاری یه ... بیشتر نیستی!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;پ.ن۱:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; شخصا هرگونه توهینی به روزنامه نگارهای خوب و باسابقه رو تکذیب می کنم و برای همه ایشان احترام خاصی قائلم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;پ.ن۲: &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به کسانی هم که دوست دارن بدونن شولوخوف توی اون سه نقطه چی گفته پیشنهاد می کنم برن زمین نوآباد ترجمه به آذین رو بخونن. قشنگه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 10:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده باد ما که ...</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;سالروز انقلاب مشروطه بود. مجری تلویزیون در بخش خبر، با گزارش بی یال و دم و اشکمی از این واقعه بزرگ یاد می کند و به زعم خودش علل شکست(!) نهضت را شرح می دهد. چهار مورد! تمام تاریخ یک ملت، یک نهضت، در چهار جمله بی سر و ته خلاصه می شود و تمام... از مشروطه یاد کردیم، پس زنده باد ما که تاریخمان را هنوز کاملا فراموش نکرده ایم و صفحه هایش را، با اعتمادی که به نادانی مخاطب داریم، بی دغدغه و شرم، مثله شده و تحریف شده، در معرض دید عموم قرار می دهیم...!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;خانه مشروطه در تبریز! خانه ای که کوزه کنانی ساخته و در روزهای پرتب و تاب انقلاب در اختیار مشروطه خواهان قرار داده تا پذیرای جلسه های تصمیم گیری و گردهمایی رهبران مشروطه باشد. خانه ای کوچک و زیبا با تمام ویژگی های معماری دوره قاجار، دری چوبی که به حیاطی پرگل باز می شود، در انتهای حیاط، در طرفی مجسمه ای تمام قد از ستارخان و یک توپ قدیمی و در طرف دیگر مجسمه تمام قد باقرخان، درهای چوبی مشبک با شیشه های رنگی. از پله ها که بالا می روی پاگردی که دور می زند و به اتاق های تودرتو راه دارد. عکس های بزرگ از مشروطه خواهان روبروی پله ها، عکسی تکان دهنده از ثقۀ الاسلام و پنج تن دیگر که بر دار شده اند و عده ای به تماشایشان ایستاده اند. نیم تنه هایی از بعضی مشروطه خواهان و معلم آمریکایی که به تبریز آمده است و مانده است و به جمع شهدای مشروطیت در سرزمینی دور پیوسته است. مدال ها، سلاح ها، سکه ها و مهرها، هر یک در ویترین های شیشه ای دورانی را به یادمان می آورند. مردان و زنانی که در آرزوی آزادی و ساختن بنیانی نو برای سرزمین مادری سلاح بر شانه و جان بر کف نهاده بودند. صفحاتی از روزنامه های آن روزگار، شرق، حشرات الارض، ... در کنار تصاویر دهخدا و فرخی یزدی و میرزاده عشقی و ... &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;نوشته ها و فرمان ها،یاد روزگارانی را زنده نگه می دارند که به جرأت می توان به آن، نام رنسانس ادبی ایران را داد. تغییر در محتوی و زبان نوشته ها، جسارت نویسندگان در بیان دیدگاه هایشان و ... وقتی بیشتر معنا پیدا می کند که متن فرمان شاه قاجار را می خوانی که برای اضافه کردن ۵ريال به حقوق زیدی در یکی از شهرهای مملکت فخیمه، نصف صفحه جملات بی سر و ته و مسجع در مدح خودش آورده و ... (حتما از بابتش خوشحال هم بوده!)&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;ساختمان بازسازی شده است اما یاد مردان و زنان مشروطه را در خود نگه داشته است. همهمه مردمان آن روزگار تبریز را در جای جای خانه هنوز می توان شنید. عطر آرزوها و آرمان هایشان را که به در و دیوار خانه و شیشه های رنگی، صفایی می دهد. رنگ غم و اندوه شکست ها، ناکامی ها، فقدان یاران و همراهان و ... را هنوز می توان در سکوت غمگین خانه احساس کرد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;به حیاط خانه که برگردی پراست از گل و مردمانی که ایستاده اند و نگاه به نرده های چوبی اش دوخته اند تا ... مردی بیاید و آخرین بیانیه مشروطه خواهان را بخواند و ...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;شکست یا پیروزی انقلاب مشروطه؟ مهم نیست. مهم شاید این است که جای پای بسیاری از تحولات اجتماعی و سیاسی ایران را باید بر سر شانه های نحیف مشروطه و مشروطه خواهان جست و جو کرد ...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;پ.ن: این نوشته با تاخیر !&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 19:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخه این چه جور دشمنی است؟!</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&quot; دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت به جلو می آید. همین جوری سرش را انداخته پایین می آید. من گفتم: کدام دشمن؟! اگر تنها از یک محور سرش را انداخته پایین (احتمالا مثل گاو!) می آید، پس چه جور دشمنی است؟! ... گفت: همین جوری دارد می آید. گفتم آخه این چه جور دشمنی است؟! گفت: ما هیچی نمی دانیم! &quot;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;این مکالمه صیاد شیرازی با معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح است. شهروند امروز یکشنبه سیزدهم مرداد ۸۷ رو که ورق می زنم، پرونده مفصلی در مورد مجاهدین توش هست که نمی دونم بهش بخندم، براش گریه کنم یا نمی دونم هرکار دیگه ای بکنم یا نکنم ... داستان بیش از حد تصور شبیه داستانه تا واقعیت. از حرفهای خودبزرگ بینانه و چرندرچار مسعود رجوی بگیر تا عملیات فروغ جاویدان مجاهدان که بیشتر شبیه تفنگ بازی بچه ها می مونه، تا ارتش و سپاه ایران که اونقدر تو ۸سال جنگ کارکشته و سختی دیده شدن که ورود مجاهدان به ایران به اون شکل بی برنامه بیشتر به نظرشون یه بازی بچه گانه و پیش پا افتاده میاد تا یه جنگ واقعی... تا جایی که همین آتیش بازی قدرت طلبانه آقا مسعود جون چند نفر رو گرفته و چند خانواده به خاطر نارسیسم مفرط مریم خانوم پدرها و پسرهاشون رو از دست دادن.... همه اینا بیشتر شبیه داستانه تا واقعیت...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&quot; دیگر وقت آن رسیده است که به ایران برویم! طرح عملیات بزرگی را کشیده ایم که در نهایت منجر به فتح تهران و سقوط رژیم می شود. نام آن را با عنایت به پیامبر اسلام، فروغ جاویدان گذاشته ایم ... در کرمانشاه اعلام جمهوری دموکراتیک اسلامی (!) می کنیم. وقتی صدا و سیمای همدان را گرفتید صدای مجاهد را پخش کنید و به مردم اعلام کنید که ما داریم می آییم!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;محمود! (محمود عطایی) وقتی تهران را گرفتی در خیابان طالقانی به ساختمان بنیاد علوی می روی. در طبقه پنچم اتاقی هست که روزی اتاق من و اشرف و موسی بود... آن اتاق را برای من نگه دار تا به تهارن بیایم!!! &quot;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;مسعود خان رجوی و مریم جان می خواهند در عرض دو یا نهایتا سه روز تهران را فتح کنند. امروز مهران، فردا تهران! آقا حتی قصد بازپس گیری اتاق سابقشون رو هم در عمارت بنیاد علوی دارن. به قول ما کرمانی ها &quot; حالا نه به داره، نه به باره &quot; اونوقت طرف داره برای چی ها که نقشه نمی کشه! نیروهای مسعود جان که حدود ۵۰۰۰ نفر بودن از یک جبهه بدون حمایت آتش توپخونه و بدون نیروی هوایی سرشون رو انداخته ان پایین و اومدن تو ایران. این جریان اونقدر برای نظامی های ما مضحک به نظر می رسیده که حتی با این دوستان به عنوان دشمن واقعی هم رفتار نکردن. حتی جدی شون هم نگرفتن. طفلک مسعود که اگه مکالمات صیاد و احیانا دیگر نظامی های اون منطقه رو می شنید از حس سرخوردگی و نادیده انگاشته شدن همون روزا دق می کرد و می مرد و کار به انقلاب ایدئولوژیک سوم و چهارم نمی کشید!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;صیاد شیرازی میره منطقه. یه دونه ۲۱۴ و دوتا کبری برمی داره بره ببینه چه خبره و این دشمنای عزیز در چه حالن... &quot; یه دفعه نگاه کردم دیدم اون ور خاکریز، پشت سر هم چندتا تانک و نفربر همین جوری چسبیدن به هم و معلوم بود مربوط به منافقین است. به خلبان گفتم: اینا رو می بینید؟! اینا دشمنند!! بروید بزنید تا بقیه هم کم کم برسن. دوتا کبری رفتن به طرف ستون، دیدم هردویشان برگشتند. داد و بیدادم بلند شد گفتم: چرا برگشتید؟! گفتند: بابا! ما رفتیم جلو دیدیم اینا خودی اند! چی چی بزنیم اینها رو؟! ... من هرچی سعی داشتم به اینها بفمانم که بابا! اینها منافقند، گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم!؟ برای ما مساله داره! فردا دادگاه انقلاب، فلان... آخر عصبانی شدم. گفتم بنشین زمین. ۵۰۰متری ستون منافقین نشستیم زمین و پیاده شدیم. گفتم: بابا! من با این درجه ام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی. مسئولیت با منه. حین صحبت بودیم که گلوله پرتاب شده از طرف نیروهای سازمان ۵۰ متری ما خورد زمین. گفتم: دیدی خودی ها رو؟! اینها بچه کرمانشاه بودند؟ هان؟ اینها بچه کرمانشاه بودند؟! گفتند: به علی قسم الان حساب همشون رو می رسیم! ...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;در نهایت دو روز بیشتر طول نمی کشه که سپاه، بروبچه های آقای مسعود رو از ایران بیرون می کنه. یه عده می میرن، یه عده اسیر میشن، یه عده رو روستایی های ایران دستگیر می کنن! ( بر توان نظامی فداییان آقا مسعود باید آفرین فرستاد!)، یه عده سیانور می خورن و خودکشی می کنن و مابقی فرار می کنن و از مرز ایران میرن بیرون و برمیگردن پیش مسعود و مریم و منتظر سومین مرحله انقلاب ایدئولوژیک میشن!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;آدم های زیادی می میرن فقط برای سیراب کردن جاه طلبی تموم نشدنی آقای رجوی... و  مسعود مثل قبل به هیچ جا نمی رسه الا شهر اشرف و کاخ صدام! و بازهم کاخ صدام...! راستش تهوع آوره دیدن فیلم خوش و بش کردن  مسعود رجوی با صدام، وقتی توی مرزهای ایران.... تهوع آوره! همین...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;پ.ن۱: از سفر برگشتم. کله قشنگ گربه مون کلی دیدنی بود و مردمش، مردم خوب و مهربونی که وقتی ازشون ادرس می پرسیدی با شور و شوق و علاقه بهت جواب می دادن. روایتی نمونده! دیداری و نوشتاریش رو پیش &lt;A href=&quot;http://vaje1.blogfa.com/post-172.aspx&quot; target=_blank&gt;مهدی&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://daarmaanizade.blogfa.com/post-12.aspx&quot; target=_blank&gt;حامد&lt;/A&gt; ببینید و بخونید.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;پ.ن۲: خوب نیستم... &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگار اگه ...</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 5pt 0pt 0in; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 5pt 0pt 0in; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تابستون&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; پارسال بود که توی خونه مادربزرگم چشمم افتاد به یه سری از مجله های سالهای دهه پنجاه و شست. کاغذهای زرد و بوی خوشایندشون! احساسی شبیه قدم زدن زیر بارون، مثل بوی خاک بارون خورده، مثل عطر تن مادربزرگ، مثل اینکه داری تو لاله زار قدیم دنبال تماشاخونه ای می گردی که...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 5pt 0pt 0in; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و چه تماشاخونه ای... ازدواج گوگوش و بهروز وثوقی...در تولد گوگوش جای دسته گل بهروز خالی بود...چرا ژاکلین زن اوناسیس شد...لباس جدید لیلا...روزی که... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کمی که جلوتر میرم طوفانی آرامش راکد تماشاخونه رو به هم میزنه...اعلام حکومت نظامی در تهران...شاه رفت! ... طوفان رنگی نیست. زود در هجوم همون رنگهای تند و براق تماشاخونه محو میشه. نمایشهای جدیدی روی سن کهنه لاله زار! امید ایران...سفید و سیاه...فردوسی و ...اما با همون مایه های قدیمی: اسرار عشق شمس پهلوی به...، عکسهایی از اردشیر زاهدی و آخرین معشوقه اش، الیزابت تیلور،!خاطرات فوزیه...طلا آخرین معشوقه شاه...داستان هوس بازی های اشرف...شبی که فرح گریه کرد!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این آخری توجهم رو جلب می کنه: ماجرا از این قراره که یه شب شاه از خواب میپره و می فهمه فرح تو اتاقش نیست دربدر دنبال شهبانو میگرده و بالاخره میفهمه تو اتاق نمایش فیلم نشسته. شاهنشاه که لابد خیلی هم باملاحظه بودن، یواشکی از لای در نگاه میکنه و میبینه که فرح در حالی که مثل تمام بانوان متشخص و آلامد سیگار دود میکنه به تصاویر یه بابایی زل زده و زار زار گریه میکنه. این جاست که شاهنشاه متوجه عشق فرح به یه زیدی میشه اما مثل تمام مردای باظرفیت و تحصیل کرده به روی خودش نمیاره و پاورچین پاورچین از محل وقوع جرم دور میشه اما بعد... بقیه داستان را در شماره آینده می بینید یا می خوانید!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نمایش مزخرفیه. حالمو به هم میزنه! انگار که اگر اردشیر زاهدی با هنرپیشه مشهور امریکایی نمی رقصید، ارتش شاهنشاهی به ظفار اعزام نمی شد! اگر شمس عاشق نمی شد، لابد قندچی وبزرگنیا و شریعت رضوی رو به گلوله نمی بستن...انگار اگه فرح در فراق معشوق گریه نمی کرد، شاهنشاه مجبور نبود سیستم تک حزبی راه بندازه و یا اگه شاه با طلا نمی رفت اسکی،یا اشرف روزگارش رو به فسق و فجور نمی گذروند، لابد گلسرخی ها می تونستن شاهد بزرگ شدن دامون های کوچکشان باشن و انگار که... حالا بگذریم از این که راویان چنین نمایش هایی چطور از این اسرار سردراوردن.چطور اقای روزنامه نگار تونسته تن گنده اش یا روح غایب منحرف خاله زنکش رو بفرسته تو خوابگاه سلطنتی یا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چند سالی میگذره اما تماشاخونه هنوز هم نمایشهای تکراری روی صحنه میاره ...وقوع جرایم اخلاقی در محفل ...، رسوایی اخلاقی منافقین!...انحرافات اخلاقی صدام !...اصلا همه چیز از گور این رسوایی های اخلاقی بلند میشه. لابد اگه رجوی با سرکار مریم خانم ازدواج نمی کرد، حضرات منافقین با صدام فالوده نمی خوردن و بچه های حلبچه و سردشت با گازهای شیمیایی مسموم نمی شدن.اگه اقای فلانی با خواهر 18 ساله ی برادر بهمانی پیمان مقدس ازدواج نمی بست لابد دفتر ریاست جمهوری منفجر نمیشد و جنگ خیابونی تو شهرا راه نمی افتاد. اگه صدام حرمسرا نداشت لابد قامت خرمشهر به خون نمی نشست و اگه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امروز دیگه لازم نیست لابلای کاغذای زرد دنبال خاطره تماشاخونه ای آنچنانی بگردی. کاغذا براق شدن، صفحه ها تمام رنگی. لازم نیست تو صف سینما یه ساعت انتظار بکشی تا بتونی یه فیلم احمقانه رو تماشا کنی. حماقت رو می تونی از صفحه بزرگ تلویزیون های فلترون یا &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ال سی دی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; کوچک لپتاپ بخونی یا ببینی. نمایش همون نمایش سابقه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اقای نوریزاده دیگه کاری به خوابگاه سلطنتی نداره. حالا اسرار سونای زعفرانیه رو قارقار میکنه!...ماجرای معشوقه سعید امامی و... انگار اگه سعید امامی معشوقه نداشت مختاری هنوز داشت از انسان و شعر معاصر، از اسطوره و ... میگفت. اگه تو زعفرانیه سونا نبود لابد پوینده بازهم از جامعه شناسی ادبیات می نوشت انگار... باز هم بگذریم از این که جناب فلانی و دکتر بهمانی چطور اسرار خصوصی ادما رو در همه اعصار سه سوته کشف می کنن و...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امروز اصلا برای کشف اسرار مگو احتیاجی به اقای روزنامه نگار و خانم هنرپیشه و هیچ زید دیگه ای نیست. یه موبایل کافیه تا فیلم بگیری و بعد داستان رو به اطلاع جهانیان برسونی! داستان تکراری فساد اخلاق عمرو و زید همیشه خریدار داره...عکس های جشن تولد فلان هنرپیشه...نامزدی بهمان فوتبالیست...تعرض معاون فلان جا به...رسوایی اخلاقی فلان وزیر و بهمان وکیل انگار که اگه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به کاغذای زرد فکر میکنم به بوی خوش خاک کویر بعد از یه بارون بهاری. به لاله زار قدیم که می شد اروم و بی دغدغه توی پیاده رو هاش قدم بزنی و دل بدی به صدای یه ساز دهنی یا یه ترانه عامیانه، به روزهای سیاه و سفید &quot;شاه رفت!&quot; و به اولین بارون بهاری ای که رد خون رو از صورت خرمشهر پاک کرد به زلال چشمه سارهای کردستان و ایلام و... به همه چیزایی که بوی دیرینه سال کاغذای زرد به یادم میاره و به این فکر میکنم که بچه های ما اصلا کاغذهای زرد رو می بینند و اگه ببینند کاغذها چه خاطره ای براشون دارن؟ ما چه بویی رو در غلاف کاغذای زرد می پیچیم و بهشون هدیه میدیم؟ اگه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 08:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دختری که رو به روی من نشسته بود</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختری که روبروی من نشسته، یک خال گنده روی دماغش دارد. این را همین الان فهمیدم، یعنی وقتی که دستش را از روی دماغش برداشت تا موهایش را که از زیر شال نازک مشکی بیرون ریخته بود، درست کند. فقط یک لحظه ! یک خال سیاه گنده که دور تا دورش قرمز و ملتهب است و کرم سفید رنگی روی آن ماسیده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همان اول صبح همه چیز بوی فاجعه می داد؛ تیک تاک ملال آور ساعت دیواری که طبق معمول نیم ساعت عقب مانده بود، پرونده فرمز رنگ صورتجلسه هیئت رئیسه که هیچ جوری مرتب نمی شد، نانی که توی توستر سوخته بود، راه پله های باریک و کثیف و ... و حتی بوی عطر ماندگار و آشنای مرد تنهای ساکن آپارتمان بالا که امروز دیرتر از همیشه از جلوی چشمی در آپارتمان او رد شده بود. بوی فاجعه حتی توی راه پله های سفید مطب دکتر هم پیچیده بود. توی اتاق انتظار، رو به روی آیینه دستشویی مطب که خط های قرمز و آبی دور لب ها و چشم هایش را کم رنگ تر از آنچه بود نشان می داد. حتی ناله دری که رو به اتاق دکتر باز می شد، بوی فاجعه می داد و وقتی پانسمان روی دماغش باز شد، فاجعه شکل و صدا شد : &quot; گفته بودم خدمتتون ... موضع خیلی عمیقه و کاملا از بین نمیره ... شاید دو سه بار جراحی دیگه ... &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختری که روی دماغش یک خال گنده دارد، رو به روی من نشسته است. وقتی که به خانه برسد، مرد ساکن آپارتمان بالا حتما ساعت هاست که از جلوی چشمی در آپارتمان او گذشته و مثل همیشه بی سر و صدا از پله ها بالا رفته است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختری که رو به روی من نشسته و یک خال گنده روی دماغش دارد، سرش را به دستش تکیه داده و با دو انگشت میانه و اشاره خال روی دماغش را پوشانده و به پوشه قرمز روی پایش خیره شده است ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل همه روزهای سه سال گذشته، پوشه قرمز را برداشت و لیوان شیری را که مادرش روی میز گذاشته بود، سر کشید. نگاهی به آیینه انداخت و یک لحظه به خال روی دماغش خیره شد ... اصلا چرا خال را از روی دماغش پاک کرده بود ؟ در را آهسته بست و برخلاف هر روز صبح توی صف اتوبوس ایستاد. می گفتند معجزه می کند. فقط یک هفته و بعد می توانست برود و به کسی که روی نیمکت سبز یک پارک، صندلی قهوه ای رنگ یک کافی شاپ، جلوی در یک سینما و یا حتی در شیشه ای اداره و یا هر جای دیگری که منتظرش بود، بگوید : &quot; سلام ! من ... &quot; ایستگاه آخر پیاده شد. از کوچه پس کوچه های تنگی که از وسطشان جوی باریکی رد می شد، گذشت و کلون زهوار در رفته را به آهن زنگ خوردۀ در کوبید ... پیرزن پول را توی جعبه فلزی کثیفی گذاشت : &quot; دکتره نفهمیده ... &quot; و کرم زرد رنگ را روی دماغش مالید. عطسه کرد. اشک از چشم هایش راه افتاد. خال سیاه روی دماغش گر گرفت ...  &quot; بشور. صورتت رو بشور. ضماد بهت نمی افته ... باید یکی دیگه ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختری که خال گنده روی دماغش ملتهب و قرمز است، رو به روی من نشسته و از پنجره اتوبوس به یک نیمکت خالی سبز رنگ پارک خیره شده است. به ایستگاه آخر که برسد پیاده می شود و مثل تمام عصرهای یک ماه گذشته، سربالایی را نفس نفس زنان بالا می رود ... اصلا چرا خال را از روی دماغم پاک کردم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختری که رو به روی من نشسته، یک خال گنده روی دماغش دارد و ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 22:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محال ها ...</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از چندین روز تاخیر به چندین دلیل و داستان، برای اولین بار در ۸۷&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; نگاهی می اندازم به وبلاگ ها و نوشته های دوستان.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;A href=&quot;http://vaje1.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مهدی&lt;/A&gt; من رو دعوت کرده به بازی محال ها. بازی جالبیه! چون اگه آرزو کنی و فکر کنی محاله، یه وقت که دری به تخته بخوره و یه محال ممکن بشه طرف کلی کیف می کنه! همون جور که خیلی از محال های قدیمی امروز ممکن شده و ما ازشون کیف می کنیم، مثل اختراع چایی ساز!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند تا آرزوی محال ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۱- مولانا زنده بشه و مریم حیدرزاده خفه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۲- مرز نباشه، نه خاکی، نه آبی، نه دیواری و نه سیم خارداری!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۳- همه چراغ قرمزها سبز بشن، زمین خالی ها زمین چایی کاری، همه کارخونه ها کارخونه شکلات سازی، همه مغازه ها کتاب فروشی و همه شیرین ها عاقل!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۴- خدا عمر نوح بده به شجریان، آب حیات رو بده به دوستانم، صبر ایوب رو به مامان، حسن یوسف رو به روسای جمهور و سران ممالک، ارامش مسیح رو به من و قاطعیت محمد رو به مهدی، خشم موسی رو هم به همه کسانی که مثل شلغم وارفته می مونن و هیچ کنشی ازشون صادر نمی شه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۵- همیشه همه چیز همون جوری باشه که ما فکر می کنیم! و آدمها همون هایی باشن که ما فکر می کنیم هستن! و نه حتی ذره ای بهتر یا بدتر!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۶- ضرغامی به این نتیجه برسه که ملل بیگانه هم عاشق می شوند و عشقشان از عشق گلزار و افشار ناپسندتر نیست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۷- قد ناپلئون ها چند سانت بلندتر می بود، سبیل هیتلرها یه کم پرپشت تر ، دماغ کلئوپاتراها یه ذره کوتاه تر، و ... تا هرگز جنگی نمی بود و چهره دنیا عوض می شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... 87</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سال ۸۶ گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به این فکر می کنم که سال خوبی بود برای من ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; و به این فکر می کنم که دوست دارم سال نو را با تکرار این دعای زرتشت شروع کنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پروردگارا !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به من توانایی اندیشیدن و آفریدن عطا کن ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سال نو مبارک ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 22:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا در چشم خود ره ده ...</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگاهش می کنم ... بی حرف ... فقط نگاهش می کنم ... آرام ...&lt;BR&gt;دلم می خواهد نگاهش کنم ... نگاهش کنم ... تا همیشه نگاهش کنم ...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگاهش که می کنم، از نگاهم می پرسد ... می ترسد ...&lt;BR&gt;- چیه ؟&lt;BR&gt;- هیچی ... نگاه می کنم ...&lt;BR&gt;- اونجوری نگاه نکن، می ترسم ها ...&lt;BR&gt;- نگاه می کنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگاهش می کنم ... بی حرف ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; آیا می پنداری که جسم بی ارزشی هستی، در حالی که در وجود تو دنیایی نهفته است ... ؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من نگاهش می کنم ... دنیایی را نگاه می کنم ... نگاهش می کنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Mar 2008 21:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر حکایت ما و هندی های چشم بادامی </title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;BR&gt;از پراید خاکستری پیاده می شم و در رو به ضرب و زور می بندم. راننده شیشه رو پایین میاره و بقیه پولم رو پس میده. شیشه میفته توی در و دیگه بالا نمیاد. فحش های آب نکشیده راننده که نثار آباء و اجداد کره ای ها میشه و شرکت سایپا ... از ماشین فاصله می گیرم. از خیابون با احتیاط رد می شم. هیوندای دودی رنگی زوزه می کشه و از کنارم رد میشه. موبایل سامسونگم زنگ میزنه. می خوام جواب بدم که ... &quot; دم درم ... &quot;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دارم از گشنگی هلاک میشم. در یخچال دوو رو باز می کنم و غذای سرد شب مونده رو توی ماکروفر ال-جی گرم می کنم. غذام رو با عجله، خورده نخورده تموم می کنم و روبروی مانیتور ال-جی با ضمانت مادیران میشینم . گشتی می زنم توی اینترنت. چیز جدید و جالبی نیست. کنترل تلویزیون رو برمی دارم. صفحه بزرگ فلترون سامسونگ، با ضمانت سام سرویس روشن میشه و سر و صدای نمی دونم چند صد هزارمین قسمت امپراطور دریا، با ضمانت سیمای جمهوری اسلامی ایران، خونه رو از جا برمی داره !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چشم های بادامی و موهای بلند، شمشیرهای براق و پرش های محیرالعقول و البته عشق های آبکی و پرسوز و گداز و موسیقی زاویه دار و یکنواخت و کشدار که انگار هرچه سازهای بینوا زور می زنند، تموم نمیشه که نمیشه ! همه این ها سر جمع میشه سریال کره ای !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سریال هایی که این روزا جانشین فیلم های هندی شدن و اگر هندی ها ۲ ساعت وقتمون رو با صورت های سبزه و یقه های باز و مشت و لگد و درخت و رقص پر می کردن، این دوست های جدید، هفته ها، ساعت هامون رو با چهره های زرد و لباس های بلند و پرش های چند مرحله ای و شمشیر و نگاه های طولانی و چشم های گریان در نماهای بسته، تلف می کنن !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کره ای ها هم مثل هندی ها و مثل خیلی از ما، عاشق عشق های در یک نگاه و مثلث های متقابل به راس عشقی هستن ! عاشق و معشوق هایی که طبق یه سنت همیشگی قرار نیست به این زودی ها به هم برسن !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کره ای ها هم مثل هندی ها و مثل خیلی از فیلمسازهای وطنی، عاشق آدم بده هایی هستن که همین جوری خیلی بدن ! همیشه یه &quot; جبار سین &quot; هست که بدون هیچ دلیل خاصی آدم خیلی بدیه ! هم دزده، هم قاچاقچی، هم پدرسوخته و هم ... خلاصه خیلی بده دیگه ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کره ای ها هم مثل هندی ها و مثل خیلی از آدم ها، عاشق آخر و عاقبت خوش قهرمان های قصه هستن ! مگه همین چند وقت پیش نبود که بانو &quot; یانگوم &quot; به سلامتی تشریف بردن خانه بخت و بعدش هم برگشتن به قصر که تا آخر عمر قهرمانانه انسداد روده فرمانرواهای پرخور هم وطنشون رو درمان کنن ... ؟ بگذریم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در هر حال به نظر میرسه که کره ای ها با مذاق ما سازگارند ! به همون سرعتی که جانشین توشیبا و کادیلاک و کنوود شدن، دارن جای بروس لی و امیر خان و راکی و بقیه رو برامون می گیرن و اشتهای بیکار مونده سمعی و بصری ما رو با محصولاتشون ارضا می کنن ! ... همه چی روبراهه ... !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پس جای تعجب نداره اگر که تا چند وقت دیگه ببینیم که محمدرضا گلزار داره با پشتک واروهای عجیب و غریب از پشت بوم پایین می پره و مهناز افشار شمشیر می کشه و ایرج نوذری دزد دریایی شده و از دکل بالا میره و ... !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نتیجه کار هم که معلومه ! احتمالا یه چیزی میشه مثل پراید ... !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Mar 2008 22:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رسانک !</title>
<link>http://saraallame.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;خب ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;به مناسبت افتتاح &lt;A href=&quot;http://www.resanak.ir/&quot; target=_blank&gt;رسانک&lt;/A&gt; قالب وبلاگ عوض شد ! &lt;BR&gt;لوگویی که دوستان زحمت کشیده بودن و برای رسانک درست کرده بودن، تو قالب قبلی درست قرار نمی گرفت و ایجاد مشکل می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;از لطف همه دوستان که برای راه اندازی رسانک، زیاد زحمت کشیدن ممنون. &lt;BR&gt;شما هم سری بهش بزنید. دوستش خواهید داشت !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2008 21:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saraallame&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>saraallame</dc:creator>
<guid>http://saraallame.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
