مادربزرگم زیبا نبود، نیست، مادرم هم. من هم. مادربزرگم بلندقامت نبود، نیست، مادرم هم. من هم. مادربزرگم زیبا نبود؛ نه "جیران" تنومند عهد ناصرالدین شاهی بود، نه "باربی" بلوند و باریک امروزی و نه . . .
مادربزرگم . . . ۱۶ساله بود که تشخیص دادند هوش سرشارش و مدرسه رفتنش به دردش نمی خورد. تشخیص دادند که پدربزگم مرد مناسبی است " برای سرپرستی او " و مادربزرگم رفت تا سنگینی بار وارثان خرد مرد مناسبش را در زهدان نحیفش تاب آورد . . .
مادربزرگم فعال حقوق زنان نبود، نیست. روز روشن، روی نیمکت رنگ و رو رفته ی یک پارک دودگرفته در مرکز پایتخت، با شکم گرسنه ۵-۶ نخ سیگار پشت سر هم دود نکرد، نمی کند. اورکت مردانه نپوشید، نمی پوشد. کلاه کاموایی با تصویر چه گوارا بر سر نگذاشت، نمی گذارد. فحش های چارواداری نثار در و دیوار و دنیا و آخرت نکرد، نمی کند . . .
مادربزرگم قهرمان انقلاب مخملی (!) بود، هست . . .
زهدان نبود، زهدان بود، زهدان نماند. روز از پس روز قد کشید، فقط هم قد و قواره ی مرد مناسبش نشد ! وقتی که مردش، اسکورپین ها و چیفتن ها را روی صفحه ی یک نقشه ی احمقانه ی جنگی می چید و مرگ را نظام می داد، مادربزرگم آرزوهایش را، خواستن هایش را، ادامه اش را، در مادرم می ریخت، او که هنوز وارث حقیقی پدرش بود . . .
مادرم . . . هرگز هیچ کس هیچ چیز را برایش تشخیص نداد. لذت انتخاب، سرخوردگی اشتباه، ناامیدی شکست و شادی پیروزی و . . . را خودش، در خیابان های شلوغ شهر طوفان زده ی بعد از انقلاب تجربه کرد؛ از دیوار مدرسه فرار کرد، در میتینگ های سیاسی کتک خورد، کیفش را پر از اعلامیه ها کرد و بازداشت شد و . . . انتخاب؛ درست یا نادرست ! مادرم، دختر خوب و درسخوان و همیشه آرام و مطیع پدر و مادر و مدیر مدرسه نبود. همسر فداکار و مادر مهربان هم نیست. مادرم خودش است؛ خوب یا بد، درست یا نادرست ! اگر دوست خوبی هست یا نیست و یا . . . دلیلی جز این ندارد که خودش است. اگر درس خواند، شغلی را انتخاب کرد، مردی را در کنار خود پذیرفت، اگر سنگینی فرزندی را در زهدان تاب آورد، نه از ترس و ناچاری، از سر عشقی آگاهانه بود، یک انتخاب !او انتخاب کرد که من باشم، حتی اگر خودم نخواهم . . .
من . . . مسلما من امکان این را خواهم داشت که از مادرم پیش تر بروم و بلندتر بپرم . . .
اما تو . . . تو که با حساب و مثلثات از زهدان مادری می آیی که . . . تولدت مبارک !
من از تولد تو خوشحالم. خوشحالم چون می دانم که خواهی توانست از مادرت، از من، پیش تر بروی و بلندتر بپری . . . دلیل دارم ! برای این خوشحالی دلیل دارم چون می دانم که در آینده ای نزدیک، دنیا تو را تنها محملی نخواهد دید برای حامله شدن . . . دنیا " تو" را خواهد دید، اندیشه ات را، احساست را، شورت را، شعورت را و . . . را. باور خواهی کرد و باور خواهیم کرد که فقط برای زهدانت به دنیا نیامده ای . . .
آهای جنس دوم اجباری امروز . . . تولدت مبارک ! خوشحال باش که با تولدت در این خاک، زن به دنیا آمده ای؛ چون برای اثبات بودنت به عنوان انسان ـ و نه زهدان ـ باید لذت جنگیدن و ایستادن را تجربه کنی !
آهای تو که می گویند دختری . . . تولدت مبارک ! دختر یا پسر . . . خدا کند بایستی و بجنگی و به سن و سال من که می رسی، دختر یا پسر، کسی جنس دوم اجباری نباشد، خشاب نباشد، گزمه و جلاد نباشد و هیچ خاطره ای قرق نشود . . .
تولدت مبارک؛ این گونه شیرین و امیدوارانه که من می گویم! نه آن گونه تلخ و ناامید که دوست مادرت می گوید !