نمی دونم می تونم درک کنم این دانشمندان عزیز کرۀ خاکی عزیزمون رو یا نه؟ این که همش به سوراخ سنبه های جهانمون سرک می کشن و توش فضولی می کنن و می خوان از همه چیزش سر در بیارن. از روی زمین خودمون و ته دریاهاش بگیر تا ماه بیگناه و مریخ خانه خراب و اورانوس و بقیه تا چشم چرونی کردن به خورشید کهکشان های اجنبی و فرو کردن تب سنج به حلقوم سیاره های بیگانه و خودی!
حالا هم که دماغشون رو کردن تو کار بیگ بنگ خدابیامرز و می خوان از تو گور بکشنش بیرون و ببینن چه شکلی بوده و دماغش عملی بوده یا قلمی! این بار دانشمندان عزیز کرۀ خاکی عزیزمون اونقدر فضولی بهشون فشار آورده که خطر درست کردن این ضدماده های سیاه کوچولو رو هم به جون خودشون و البته جون بقیه خریدن و می خوان به بهانه کشف اندازه دماغ بیگ بنگ، یه سفره حسابی برای این ماده خوارهای سیاه فراهم کنن و از خودشون و ما و شما و بقیه یه غذای خوب و خوشمزه درست کنن!
نمی دونم می تونم درک کنم این دانشمندان عزیز کرۀ خاکی عزیزمون رو یا نه؟ حدس می زنم بتونم چون فضولی یکی از بزرگترین لذت های دنیوی آدم ابوالبشره و اونقدر وسوسه انگیز، که شخصا حاضرم بفهمم که بیگ بنگ چه شکلی بوده و بعد برم دم در خونه و به یه سیاه چاله کوچولو بگم بفرمایید تو، دم در بده ... یا مثلا نوش جا........
حامد اسم داستان رو گذاشته
چاله بازی و قراره بگیم اگه چاله ها بگن که می خوان کمتر از یک ماه دیگه ما رو میل بفرمایند، هرکدوم چیکار می کنیم. البته واقعیت اینه که من تبل تر از اونم که ذهنم رو مشغول کنم و خودم رو اذیت، که اگه یه ضدماده کوچولو بخواد منو بخوره چیکار می کنم. اما نکته در اینه که از دعوت رسمی حامد به "کرکس" نمیشه گذشت. کرکس یه کافی شاپ (بخوانید شیره کش خانه) نزدیک خونه ماست که... که...
خب هرکس می خواد بدونه کرکس چقدر جای جالبیه می تونه لبیک بگه و قدم به وادی چاله بازی بذاره، من هم از طرف حامد به همه دوستان قول میدم که بعد از اینکه حامد، من و مهدی رو برد کرکس، بیایم و حامد برای همه تعریف کنه که کرکس چقدر جای جالبیه!
اگه چاله ها بگن که می خوان کمتر از یک ماه دیگه بنده رو میل بفرمایند...
اول ـ دلم می خواد بدونم چه جوری خورده میشم؟ مثلا مثل فیلم ماتریکس اجزای وجودم از هم کنده میشه و جدا میشه و پودر میشم یا منفجر میشم یا مثلا هیچی نمی فهمم و همه چی تاریک میشه یا ... (لعنت بر فضولی که جزء لاینفک آدم ابوالبشره!)
دوم ـ دلم می خواد حتی اگر شده یک ثانیه مونده به خورده شدنم، برم دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات علامه طباطبایی، برم طبقه سوم، آموزش دانشکده، کفش سیاه کتونی بدقواره و از ریخت افتاده ام رو فرو کنم توی حلق خدایی نامی و شاد از دنیا برم!
سوم ـ کسی هست که دلم می خواد قبل از خورده شدنم و خورده شدنش من رو ببخشه... کسی هست که قبل از خورده شدنم و خورده شدنش، سعی می کنم خودم رو راضی کنم که ببخشمش... کسی هست که دلم می خواد بعد از خورده شدنم و خورده شدنش باز هم باهم باشیم، حتی تو مسیر دستگاه گوارش یک ماده خوار سیاه کوچولو ...
چهارم ـ دلم می خواد قبل از خورده شدنم
مهدی رو بردارم و بیفتیم پای پیاده از تجریش تا راه آهن و ...
پنجم ـ دلم می خواد زیر ریش کم پشت انتظاری آتیش روشن کنم، با ماشینم خیابانی رو زیر بگیرم، یه دست دندون نو برای کروبی بخرم و به شریعتی بگم که نفرت انگیزی!
ششم ـ دلم می خواد با
حامد تشک هامون رو پهن کنیم جلوی شومینه و یک شبانه روز "دستان" گوش کنیم و حرف بزنیم و خلق الله رو مسخره کنیم و باواریا و چیپس و ماکارونی بخوریم!
هفتم ـ دلم مامان می خواد، خاله طاهره ام و خنده هاش، مصطفی و سازش، بابا و سکوت، دلم مادر می خواد،
الناز و کیف صورتیش،
جلال و مهربونیش، حمید و صداش، حامد، دلم
مهدی می خواد، شیرین،
هادی مسعودی، فاطمه، هما... دلم همه آدم هایی که دوستشون دارم رو یک جا کنار هم می خواد ...
... دلم شاید خیلی چیزای دیگه می خواد. چیزای گفتنی، ناگفتنی... دلم اونقدر زیاده خواهه که حد نداره! اونقدر که اگه بخوام بگم همه چیزهایی رو که می خوام، دیر میشه و به کرکس نمی رسیم...!
حامد! کی بریم کرکس؟ وقت تنگه! چاله ها دارن میان ...!
پ.ن: همه رو دعوت می کنم به چاله بازی!
...
سال ها گذشته است از زمانی که یک اروپایی سفید آواره، راست راست در قاره ای دوردست راه می رفته و هفت تیرش را وسط چشم ها یا روی شقیقه یک سرخپوست نشانه می رفته و ماشه را می چکانده و می گفته : یک سرخپوست خوب، یک سرخپوست مرده است ! ... اما هنوز هم اروپایی های ساکن آمریکا استعداد عجیبی دارند در خلق اینچنین روایت های ناب ...
دو سه روزی گذشته است ار وقتی که مجری ایرانی الاصل صدای آمریکا، روبروی نماینده سازمان مجاهدین خلق نشسته بود و می گفت : سازمان شما، وارث یک سازمان تروریستی است که ۴مستشار آمریکایی را در سال های دهه ۵۰ ترور کرده است ... و مردک بینوای بی مایه، خودش را به در و دیوار می کوبید تا خلاف این ادعا را ثابت کند : ... سازمان اسنادی در اختیار مجامع بین المللی گذاشته که نشان می دهد آن ترورها، کار مجاهدین نبوده ! ... انگار فراموش کرده است که سال ها پیش، این موضوع مایه مباهات سازمان متبوعش بوده ! پس باید نام سازمان را از فهرست گروه های تروریستی حذف کرد ! ... و البته حرفی از بمب گذاری های خیابان های تهران و ... در میان نیست ...
به نظر می رسد که امروز، وارثان آن اروپایی سفید آوارۀ دریاها معتقدند که : تروریست کسی است که یک آمریکایی را می کشد ... !
حالا می شود فهمید که چرا عبدالمالک ریگی، رهبر جنبش مقاومت ایران است و بن لادن تروریست ! ... و یا ...
تقریبا دو سال می گذرد از انتشار فیلم ها و عکس های شکنجه گران زندان ابوغریب و از روزی که جورج دبلیو بوش پسر، با همان ژست های احمقانه همیشگی اش پشت تریبون ایستاد و لبخندزنان گفت : سربازان ما برای آزادی می جنگند؛ برای حفظ امنیت ایالات متحده ... پس باید دستشان را باز بگذاریم تا از خودشان دفاع کنند ...
خدا بیامرزد آن اروپایی سفید آوارۀ قارۀ ناشناخته را که اگر بود، امروز می توانست با فراغ بال بگوید : آزادی یعنی حفظ امنیت آمریکا و شکنجه یعنی دفاع از خود ... !
و تنها دو روز گذشته است از زمانی که همان مجری ایرانی الاصل صدای آمریکا، روبروی یکی از فعالان حقوق بشر نشسته بود و هر دو از شکنجه زندانیان سیاسی در زندان های ایران می گفتند ...
چقدر جای آن پدربزرگ اروپایی هفت تیرکش خالی است که با قاطعیت اعلام کند که : شکنجه گر کسی است که آمریکایی نیست و بشر کسی است که در زندان های غیرآمریکایی شکنجه می شود ...
شاید هم آن پدربزرگ آواره با قاطعیت بیشتری، ماشه را در مغز یک عراقی، افغانی، ویتنامی و یا ... بچکاند و رو به دوربین های تلویزیونی، لبخندزنان داد بزند که : بشر یعنی آمریکایی و یک آسیایی خوب، کسی است که به دست بشر و برای دفاع از بشریت شکنجه می شود ... کشته می شود ...