هیچ دقت کردید که جدیدا مد شده که هر کسی که توی دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات علامه طباطبایی دو ترم درس می خونه و مبانی جامعه شناسی رو پاس می کنه، بادی به قبقب می اندازه و به خودش میگه "روزنامه نگار"! ...؟
هیچ دقت کردید هر وبلاگی رو که باز می کنی اعم از این که وبلاگ زرد باشه یا سبز یا حتی قرمز، زیر عکس ۶x۴ آقا یا خانم وبلاگ نویس که با یک لبخند ملیح روشنفکرانه دست زیر چونه زده و به افق های طلایی روزنومه چی شدن فکر می کنه، نوشته کی کی، کی کی زاده، روزنامه نگار!
...
Iranian minister flaunts bogus Oxford degree
این یادداشت چند روز پیش روزنامه گاردین در مورد همین آقای کردان خودمونه!
شخصا حاضرم این یادداشت ساده روزنامه گاردین رو به دست بگیرم به عنوان سند معتبر و برم یقه خیلی از این روزنامه نگار خوانده شده های عزیز وطن رو بگیرم و با صدای بلند داد بزنم و به تک تکشون بگم " تو هیچی نیستی!" یا به قول میکائیل شولوخوف بزرگ تو زمین نوآباد " تو از لحاظ روزنامه نگاری یه ... بیشتر نیستی!"
پ.ن۱: شخصا هرگونه توهینی به روزنامه نگارهای خوب و باسابقه رو تکذیب می کنم و برای همه ایشان احترام خاصی قائلم.
پ.ن۲: به کسانی هم که دوست دارن بدونن شولوخوف توی اون سه نقطه چی گفته پیشنهاد می کنم برن زمین نوآباد ترجمه به آذین رو بخونن. قشنگه!
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/31ساعت 14:15 توسط سارا
|
سالروز انقلاب مشروطه بود. مجری تلویزیون در بخش خبر، با گزارش بی یال و دم و اشکمی از این واقعه بزرگ یاد می کند و به زعم خودش علل شکست(!) نهضت را شرح می دهد. چهار مورد! تمام تاریخ یک ملت، یک نهضت، در چهار جمله بی سر و ته خلاصه می شود و تمام... از مشروطه یاد کردیم، پس زنده باد ما که تاریخمان را هنوز کاملا فراموش نکرده ایم و صفحه هایش را، با اعتمادی که به نادانی مخاطب داریم، بی دغدغه و شرم، مثله شده و تحریف شده، در معرض دید عموم قرار می دهیم...!
خانه مشروطه در تبریز! خانه ای که کوزه کنانی ساخته و در روزهای پرتب و تاب انقلاب در اختیار مشروطه خواهان قرار داده تا پذیرای جلسه های تصمیم گیری و گردهمایی رهبران مشروطه باشد. خانه ای کوچک و زیبا با تمام ویژگی های معماری دوره قاجار، دری چوبی که به حیاطی پرگل باز می شود، در انتهای حیاط، در طرفی مجسمه ای تمام قد از ستارخان و یک توپ قدیمی و در طرف دیگر مجسمه تمام قد باقرخان، درهای چوبی مشبک با شیشه های رنگی. از پله ها که بالا می روی پاگردی که دور می زند و به اتاق های تودرتو راه دارد. عکس های بزرگ از مشروطه خواهان روبروی پله ها، عکسی تکان دهنده از ثقۀ الاسلام و پنج تن دیگر که بر دار شده اند و عده ای به تماشایشان ایستاده اند. نیم تنه هایی از بعضی مشروطه خواهان و معلم آمریکایی که به تبریز آمده است و مانده است و به جمع شهدای مشروطیت در سرزمینی دور پیوسته است. مدال ها، سلاح ها، سکه ها و مهرها، هر یک در ویترین های شیشه ای دورانی را به یادمان می آورند. مردان و زنانی که در آرزوی آزادی و ساختن بنیانی نو برای سرزمین مادری سلاح بر شانه و جان بر کف نهاده بودند. صفحاتی از روزنامه های آن روزگار، شرق، حشرات الارض، ... در کنار تصاویر دهخدا و فرخی یزدی و میرزاده عشقی و ...
نوشته ها و فرمان ها،یاد روزگارانی را زنده نگه می دارند که به جرأت می توان به آن، نام رنسانس ادبی ایران را داد. تغییر در محتوی و زبان نوشته ها، جسارت نویسندگان در بیان دیدگاه هایشان و ... وقتی بیشتر معنا پیدا می کند که متن فرمان شاه قاجار را می خوانی که برای اضافه کردن ۵ريال به حقوق زیدی در یکی از شهرهای مملکت فخیمه، نصف صفحه جملات بی سر و ته و مسجع در مدح خودش آورده و ... (حتما از بابتش خوشحال هم بوده!)
ساختمان بازسازی شده است اما یاد مردان و زنان مشروطه را در خود نگه داشته است. همهمه مردمان آن روزگار تبریز را در جای جای خانه هنوز می توان شنید. عطر آرزوها و آرمان هایشان را که به در و دیوار خانه و شیشه های رنگی، صفایی می دهد. رنگ غم و اندوه شکست ها، ناکامی ها، فقدان یاران و همراهان و ... را هنوز می توان در سکوت غمگین خانه احساس کرد.
به حیاط خانه که برگردی پراست از گل و مردمانی که ایستاده اند و نگاه به نرده های چوبی اش دوخته اند تا ... مردی بیاید و آخرین بیانیه مشروطه خواهان را بخواند و ...
شکست یا پیروزی انقلاب مشروطه؟ مهم نیست. مهم شاید این است که جای پای بسیاری از تحولات اجتماعی و سیاسی ایران را باید بر سر شانه های نحیف مشروطه و مشروطه خواهان جست و جو کرد ...
پ.ن: این نوشته با تاخیر !
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/05/16ساعت 23:1 توسط سارا
|
" دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت به جلو می آید. همین جوری سرش را انداخته پایین می آید. من گفتم: کدام دشمن؟! اگر تنها از یک محور سرش را انداخته پایین (احتمالا مثل گاو!) می آید، پس چه جور دشمنی است؟! ... گفت: همین جوری دارد می آید. گفتم آخه این چه جور دشمنی است؟! گفت: ما هیچی نمی دانیم! "
این مکالمه صیاد شیرازی با معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح است. شهروند امروز یکشنبه سیزدهم مرداد ۸۷ رو که ورق می زنم، پرونده مفصلی در مورد مجاهدین توش هست که نمی دونم بهش بخندم، براش گریه کنم یا نمی دونم هرکار دیگه ای بکنم یا نکنم ... داستان بیش از حد تصور شبیه داستانه تا واقعیت. از حرفهای خودبزرگ بینانه و چرندرچار مسعود رجوی بگیر تا عملیات فروغ جاویدان مجاهدان که بیشتر شبیه تفنگ بازی بچه ها می مونه، تا ارتش و سپاه ایران که اونقدر تو ۸سال جنگ کارکشته و سختی دیده شدن که ورود مجاهدان به ایران به اون شکل بی برنامه بیشتر به نظرشون یه بازی بچه گانه و پیش پا افتاده میاد تا یه جنگ واقعی... تا جایی که همین آتیش بازی قدرت طلبانه آقا مسعود جون چند نفر رو گرفته و چند خانواده به خاطر نارسیسم مفرط مریم خانوم پدرها و پسرهاشون رو از دست دادن.... همه اینا بیشتر شبیه داستانه تا واقعیت...
" دیگر وقت آن رسیده است که به ایران برویم! طرح عملیات بزرگی را کشیده ایم که در نهایت منجر به فتح تهران و سقوط رژیم می شود. نام آن را با عنایت به پیامبر اسلام، فروغ جاویدان گذاشته ایم ... در کرمانشاه اعلام جمهوری دموکراتیک اسلامی (!) می کنیم. وقتی صدا و سیمای همدان را گرفتید صدای مجاهد را پخش کنید و به مردم اعلام کنید که ما داریم می آییم!
محمود! (محمود عطایی) وقتی تهران را گرفتی در خیابان طالقانی به ساختمان بنیاد علوی می روی. در طبقه پنچم اتاقی هست که روزی اتاق من و اشرف و موسی بود... آن اتاق را برای من نگه دار تا به تهارن بیایم!!! "
مسعود خان رجوی و مریم جان می خواهند در عرض دو یا نهایتا سه روز تهران را فتح کنند. امروز مهران، فردا تهران! آقا حتی قصد بازپس گیری اتاق سابقشون رو هم در عمارت بنیاد علوی دارن. به قول ما کرمانی ها " حالا نه به داره، نه به باره " اونوقت طرف داره برای چی ها که نقشه نمی کشه! نیروهای مسعود جان که حدود ۵۰۰۰ نفر بودن از یک جبهه بدون حمایت آتش توپخونه و بدون نیروی هوایی سرشون رو انداخته ان پایین و اومدن تو ایران. این جریان اونقدر برای نظامی های ما مضحک به نظر می رسیده که حتی با این دوستان به عنوان دشمن واقعی هم رفتار نکردن. حتی جدی شون هم نگرفتن. طفلک مسعود که اگه مکالمات صیاد و احیانا دیگر نظامی های اون منطقه رو می شنید از حس سرخوردگی و نادیده انگاشته شدن همون روزا دق می کرد و می مرد و کار به انقلاب ایدئولوژیک سوم و چهارم نمی کشید!
صیاد شیرازی میره منطقه. یه دونه ۲۱۴ و دوتا کبری برمی داره بره ببینه چه خبره و این دشمنای عزیز در چه حالن... " یه دفعه نگاه کردم دیدم اون ور خاکریز، پشت سر هم چندتا تانک و نفربر همین جوری چسبیدن به هم و معلوم بود مربوط به منافقین است. به خلبان گفتم: اینا رو می بینید؟! اینا دشمنند!! بروید بزنید تا بقیه هم کم کم برسن. دوتا کبری رفتن به طرف ستون، دیدم هردویشان برگشتند. داد و بیدادم بلند شد گفتم: چرا برگشتید؟! گفتند: بابا! ما رفتیم جلو دیدیم اینا خودی اند! چی چی بزنیم اینها رو؟! ... من هرچی سعی داشتم به اینها بفمانم که بابا! اینها منافقند، گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم!؟ برای ما مساله داره! فردا دادگاه انقلاب، فلان... آخر عصبانی شدم. گفتم بنشین زمین. ۵۰۰متری ستون منافقین نشستیم زمین و پیاده شدیم. گفتم: بابا! من با این درجه ام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی. مسئولیت با منه. حین صحبت بودیم که گلوله پرتاب شده از طرف نیروهای سازمان ۵۰ متری ما خورد زمین. گفتم: دیدی خودی ها رو؟! اینها بچه کرمانشاه بودند؟ هان؟ اینها بچه کرمانشاه بودند؟! گفتند: به علی قسم الان حساب همشون رو می رسیم! ...
در نهایت دو روز بیشتر طول نمی کشه که سپاه، بروبچه های آقای مسعود رو از ایران بیرون می کنه. یه عده می میرن، یه عده اسیر میشن، یه عده رو روستایی های ایران دستگیر می کنن! ( بر توان نظامی فداییان آقا مسعود باید آفرین فرستاد!)، یه عده سیانور می خورن و خودکشی می کنن و مابقی فرار می کنن و از مرز ایران میرن بیرون و برمیگردن پیش مسعود و مریم و منتظر سومین مرحله انقلاب ایدئولوژیک میشن!
آدم های زیادی می میرن فقط برای سیراب کردن جاه طلبی تموم نشدنی آقای رجوی... و مسعود مثل قبل به هیچ جا نمی رسه الا شهر اشرف و کاخ صدام! و بازهم کاخ صدام...! راستش تهوع آوره دیدن فیلم خوش و بش کردن مسعود رجوی با صدام، وقتی توی مرزهای ایران.... تهوع آوره! همین...
پ.ن۱: از سفر برگشتم. کله قشنگ گربه مون کلی دیدنی بود و مردمش، مردم خوب و مهربونی که وقتی ازشون ادرس می پرسیدی با شور و شوق و علاقه بهت جواب می دادن. روایتی نمونده! دیداری و نوشتاریش رو پیش
مهدی و
حامد ببینید و بخونید.
پ.ن۲: خوب نیستم...
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/05/14ساعت 0:34 توسط سارا
|