تبليغاتX
!اسپریچو

ما همان چیزی هستیم که به آن تظاهر می کنیم. پس همیشه باید مراقب باشیم که به چه چیز تظاهر می کنیم! ( کورت ونه گات ) 

۵ سالم بود. شناگر نسبتا خوبی بودم. یه روز عصر یکی از دوستای پدرم دعوتمون کرد به یه استخر خصوصی که ۲تا دایو مخصوص شیرجه داشت. ۷-۶ تا بچه بودیم، تقریبا هم سن وسال. یه کم که گذشت دل کردم و از روی دایو کوچیکه ۳-۲ تا شیرجه زدم. دوستای بابام کلی تشویقم کردن. بعد یکیشون گفت: بدو عمو! بدو از روی دایو گندهه بپر! نگاهی کردم. خیلی بلند بود. دوباره گفت. روم نشد بگم نه! راستش به خاطر تشویق ها کلی باورم شده بود که می تونم. از آب دراومدم. ۳ تا پله از دایو رفتم بالا. دوست پدرم گفت: برو بالاتر عمو جون! برو! پشت سرش پدرم گفت: آره بابا جون! برو بالاتر! ۳ تا دیگه رفتم بالا و باز ماجرا تکرار شد. پاهام می لرزید. صدای به هم خوردن دندون هام رو می شنیدم. رسیدم به پله ی آخر. خیلی بالا بود. باباها همه با هم سراشون رو گرفته بودن بالا و من رو نگاه می کردن. اومدم جلوتر. تمام بدنم می لرزید. بچه ها، نشسته بودن روی صندلی های چوبی دور استخر و بستنی می خوردن. چقدر دلم بستنی می خواست! چقدر دلم می خواست برگردم. چقدر دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم. دوباره صدایی از پایین گفت: بپر عمو! آفرین! همه نگاهم می کردن و من اون بالا مونده بودم. یاد فیلم آسمان خراش جهنمی افتادم و آدم هایی که از بالای ساختمون می افتادن و می مردن! به همین راحتی! دوباره صدایی گفت: بپر! بپر! پاهام رو جفت کردم. چشم هام رو بستم و خودم رو ول کردم تا بیفتم پایین و بمیرم. به همین راحتی! یک سال، صد سال، هزار سال طول کشید! بعد یه اقیانوس آب بالا سرم بود و من هر چی دست و پا می زدم آب رو سرم آوار بود. بالاخره اومدم بالا. دستی بلندم کرد و من رو گذاشت روی شونه ی پدرم. پاهام، دست هام، صورتم، همه جام درد می کرد. باباها برام دست می زدن اما ... من آروم آروم گریه می کردم. شوری اشک رو با لب هام پاک می کردم و به بچه ها نگاه می کردم ... چقدر دلم بستنی می خواست!

هیچ وقت از نمایش نامه های "برشت" خوشم نیومده. اما نمایش نامه ی گالیله اش تاثیر عجیبی روم گذاشت. شاید به خاطر همون ماجرای ۵ سالگیم! گالیله رو به عنوان یه قهرمان شکست خورده می شناسیم. مردی که در مقابل مقامات کلیسا زانو زد و اعتراف کرد که زمین صاف صافه و مرکز جهانه! - در حالی که زیر لب می گفت: با اینهمه می چرخه!! - و بعد در میان نگاه بهت زده، خشمگین و یا نفرت بار دوستان و شاگردانش با قدم های آهسته از در کلیسا بیرون اومد. در نمایش نامه ی "برشت" گالیله دلیل موجهی برای این کارش داره. یه دلیل ساده و انسانی: تاب سوختن در میان شعله های اتش رو نداره! همین! تراژدی گالیله دقیقا از زمانی شروع می شه که برمیگرده تا دوباره توی همون شهر، توی همون خیابون و بین همون آدم ها زندگی کنه و اتفاقا آغاز زندگی گالیله به عنوان قهرمان هم همین جاست. مردی که باید بین نگاه تحقیرآمیز کسانی زندگی کنه که تا دیروز ستایشش می کردن، اما هیچ وقت حتی نزدیک اتش هم نشده بودن! قهرمانی که وقتی همه براش دست می زدن که برو عمو! برو بالاتر! دل کرد و از پله ها پایین اومد.

برعکس نمایش نامه های "برشت"، ادبیات آمریکای لاتین رو دوست دارم.  از نظر "خورخه راگومز" قهرمان کسیه که "وقتی مرد، بسیاری از رهبران حزب ها و گروه ها که روزی شاگرد او بودند و بسیاری اوقات در روزهای پیش از پیروزی قیام برای مشورت پیش او می آمدند، در تشییع جنازه اش شرکت نکردند. او تنها بود، هم در درون و هم در بیرون. چون واقعیت ها را به خوبی می دید و شجاعت گفتنش را هم داشت. اما که بود که به عمق درد او سفر کند؟ " 

"ماریوس بارگاس یوسا" هم در " عصر قهرمان " داستان تنهایی انسان عصر ما رو بیان می کنه. انسانی که هرچند در هستی های گوناگونش تنهاست، قهرمان هم هست! چراکه هریک از ما در مرحله ای از زندگیمون می تونیم قهرمان باشیم. وقتی که از پله ها بالا میریم  و یا وقتی که از برابر آتش عقب نشینی می کنیم و یا ... فقط کافیه که به جای تسلیم شدن به تشویق ها و نگاه ها خودمون باشیم! به همین راحتی!

پ.ن: این پست تکراری رو امروز به چند دلیل دوباره گذاشتم. اخرین دلیل اینه که تو روزنامه خوندم این پاپ جدیده، پاپ بندیکت نمی دونم چندم، اظهار فضل فرمودن و از اسلاف بزرگوارشون در کلیسای قرون وسطی جهت محاکمه گالیله کافر، تقدیر به عمل اوردن و با ایشان اعلام همبستگی کردن !! دنیای جالبیه !!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27ساعت 0:6 توسط سارا |

 

... پدرم گریه کرده است و هنوز بغضی فروخورده نمی گذارد که حتی به سلام ما جواب بدهد. پدرم زیاد گریه نمی کند ولی هر بار که گریه کند می فهمیم که حادثه ای تلخ ، بیش از حد تحملش و فراتر از ظرفیت روح صبورش اتفاق افتاده است و می دانیم که نباید با دلداری های پوچ و با حرفهایمان آزارش دهیم ، نباید ...

 

پدرم گریه کرده است و همه ما می دانیم چرا. قاطعیت بیرحم  خبر را شنیده ایم : " استاد دکتر سید جعفر شهیدی دار فانی را وداع گفت ... " برای ما دکتر شهیدی استاد بزرگ تاریخ و ادبیات است ، جانشین دکتر محمد معین در لغت نامه دهخدا. نام او طنین ترجمه زیبای نهج البلاغه را به یاد ما می آورد : " ما امیران گفتاریم ! سخن، به تعلیم ما ریشه دوانیده و شاخه های خود را بر سر ما تنیده. " ... اما برای پدرم ... نام سید جعفر شهیدی خیلی چیزها را تداعی می کند ... جوانی، سربالایی خیابان ولی عصر، موسسه دهخدا، اتاق کوچک و گرم و صمیمی استاد، کلاس درس، دوست، پدر، معلم، معلم، معلم، استاد ...

 

پدرم بارها و بارها دربارۀ کلاس درس و شخصیت دکتر شهیدی برایم گفته است. از صمیمیت و مهر استاد، از فروتنی و سادگی بی ریای استاد، از روح بزرگ و دانش گسترده و عمیق استاد و از معلم بودن استاد ...

" به معنای واقعی معلم است دکتر شهیدی ... ما فقط حافظان دانسته های استاد نبودیم. ضبط صوت های زنده ! که نه در ساعت محدود کلاس مجالش بود و نه می شد بحر را در کوزه ریخت ... "

" می رفتیم، جواب دهها سوالمان را پیدا می کردیم و با صدها سوال برمی گشتیم که استاد بذرش را در ذهنمان کاشته بود ... "

" روزی استاد کلاسش را به تعویق انداخت ! با این توضیح که من دیشب کتاب نداشتم و نتوانستم درس امروز را مرور کنم و معلم اگر درسش را نخوانده باشد، نباید بیاید سر کلاس ! همه می دانستیم که استاد بر مطلب احاطه کامل دارد اما درس آن روز او، درس معلمی بود ... "

 

تکرار خبر ... پدرم باز گریه می کند ... و من فکر می کنم که زمستان سردی است، خیلی سرد ... این روزها حرف هایمان، همه بوی مرگ می دهد، بوی فقدان ... کاش زودتر تمام شود این روزهای سرد ...

 

پ.ن : استاد سید جعفر شهیدی هم رفت ... روحش شاد ...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت 4:8 توسط سارا |

صبح روز بعد، مادرم که بیاید و تکه های آبی شالم را وسط سرخ و سفید برف ببیند، می داند که همینجا بوده ام. نه دور، نه دیر ! اگر جیغ نزند، اگر از حال نرود و روی برف نیفتد، قطره های سرخ را که دنبال کند و به اندازۀ ۲۱ سال که به طرف درختم بیاید و برف را با دست زیر و رو کند، می بیندم، پیدایم می کند ...

پیدایم می کند و من از پشت در می خندم. با همان مقنعه سفید که بلد نیستم سرم کنم و هر صبح، موهایم را که می بافد، روی سرم مرتبش می کند و پرش را می کشد روی مانتوی صورتی ام و کوله ام را روی دوشم می اندازد، دستم را در دست گرم و بزرگش می گیرد و می آوردم وسط زوزه ها و پوزه های نمناک و چشم های هار. " نباید بدوی ... نباید بفهمن که ترسیدی وگرنه ... "

نگاه هارش چه آشناست ... " نباید بترسی ... باید زل بزنی تو چشماشون و ... " زل می زنم در چشم های هار و نمناکش. " گم شو ! عوضی ! " چشم های وحشی اش چه آشناست؛ ریز، بدون مژه و هار. سرش را بالا می آورد و پر مانتوام را به دندان می گیرد. پیش تر دندان هایش را دیده ام و زوزۀ خفه اش را شنیده ام. " خب اگه موقت نه، عقد دائم هم ... " نوک کفشم را به پوزه اش می زنم. کمی عقب می رود. اسکناس مچاله شده را از میان پنجرۀ نیمه باز می اندازم روی صندلی جلو. جلو می آید. دوربین را به چشم می چسبانم و تق ! چشم ها را ثبت می کنم و دهانی را که تکه ای از مانتوی آبی ام لای دندان هایش مانده است. می لرزم، عقب عقب می روم و بعد ... می دوم.

می دوم ... هر روز همۀ راه ها را می دوم. می دوم. از میان نگاه های هار، زوزه ها و دهان هایی که بوی خون می دهد ... می دوم تا قبل از تاریکی به هر جایی برسم ...  می دوم تا به موقع به کلاس برسم و تق ! در آهنی دانشکده را ثبت می کنم ... می دوم. تا خیابان های خلوت را زودتر از زوزه ها و چشم های هار دویده باشم و تق ! نزدیک شدنشان را ثبت می کنم. نگاه های وحشی و دهان هایشان را که بوی خون می دهد، ثبت می کنم، تق ! برف را ... سرخ و سفید ... ساق پایم را ثبت می کنم که تکه تکه شده است، تق ! دستم را سرخ، چشم هایشان را وحشی ... می دوم. و کوله ام را می اندازم وسط دهان هایی که ...

نگاهش اگر بدود، از فاصله چشم های هار و زوزه های نزدیک که بگذرد، کوله ام را می بیند؛ سفید، وسط سرخ و سفید برف. کمی آن طرف تر غریب افتاده است. پرتش کرده ام و سبک شده ام از سنگینی کتاب ها و دفترها و رنگ ها. سبک شده ام از سنگینی نگاه ها و حرف ها و دویده ام ...

دویده ام. همیشه این راه را دویده ام. هر روز این راه را به اندازه ۲۱ سال دویده ام و زیر این درخت، درختم، درختمان، ایستاده ام و تق ! نزدیک شدن پسری را که دوستش دارم، لبخندش و نگاهش را ثبت کرده ام. برگ های پاییزی و روزهای آفتابی درختم را و تق ! و امروز که او نیامده است، برف سنگین سفید را روی شاخه های درخت ثبت می کنم ... تق ! نزدیک شدنشان را ثبت می کنم. نگاه های هار و دهان های خون آلود را. " نباید بفهمن که ترسیدی ... باید ... " زل می زنم توی چشم هایشان. نزدیک می شوند. تیزی دندان هایشان را روی تنم حس می کنم. عقب عقب می روم و می دوم ...

می دوم. نزدیک تر که می شوند، به درختم تکیه می دهم. نگاه هایشان چه آشناست، هار، وحشی ... سیاه، قهوه ای، وقیح، درنده ... بوی خون به دماغشان خورده است، بوی گوشت تازه ... تق ! نزدیک شدنشان، چشم هایشان را ثبت می کنم و تنم را که لای دندان هایشان هیچ می شود ... تق ! دست هایم را سرخ، چشم هایشان را وحشی ... تق ! خون تازه را که روی برف می خزد، ثبت می کنم ... تق ! خودم را تکه تکه، دندان هایشان را هار ... تق ! درختم را سرمازده، خون آلود و دوربینم را که چشم هایم را ثابت و سرد و مات، ثبت می کند و چشم هایم را، که لبخند پسری که دوستش دارم، در قاب مرده شان هزار هزار تکه می شود و ...

و صبح روز بعد، مادرم که بیاید و تکه های آبی مانتو و شالم را وسط سرخ و سیاه و سفید برف ببیند، می داند که همینجا مانده ام. اگر جیغ نزند، اگر از حال نرود و روی برف نیفتد، قطره های سرخ و آبی را که به اندازه ۲۱ سال دنبال کند، می بیندشان. می بیندشان که با چشم های هار دوره اش کرده اند و تق ! ثبتش می کنند. ثبتم می کنند و با حروف درشت تیتر یک روزنامه می شوم : " در غرب تهران سگ های ولگرد، جان دختر دانشجو را گرفتند " ... و دهن هایشان بوی خون تازه می دهد ...

...

پ.ن : ساعت ۳:۴۰ صبح ... روزنامه می خونم ... صفحه اول ... روزنامه جام جم ... ستون سمت راست ... تیتر سوم ... حروف درشت ... سگ های ولگرد ...

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت 4:1 توسط سارا |

امروز هوا خیلی سرده. دستهام یخ زدن و هر چی هم ها می کنم گرم نمیشن. توی حیاط مدرسه پر برفه و هر وقت برف بیاد، دیگه صف نمی بندیم. می تونیم بدویم و بریم سر کلاس. کلاس ما طبقه بالاست، ته ته راهرو کثیفه. امروز راهرو یه شکل دیگه شده. رو دیواراش نقاشی و روزنامه دیواری چسبوندن و بالای سرم کاغذکشی ها مثل مارهای دراز رنگی، تاب می خورن.

ننه رضوان می گفت : جهنم پر از ماره. مارهای بزرگ که آدم بدها رو اذیت می کنن. ننه رضوان می گفت : اگه گوش به حرف خدا نکنی میری تو جهنم ... روی یکی از مقوا رنگی ها با خط درشت سیاه نوشتن : سزای بدکاران جهنم است ... یعنی میشه منم بدکار باشم ؟ یا مبصرمون یا ...

مبصرمون از ته راهرو داد می زنه : بدو بیا ! خانم معلم داره میاد ! کاغذکشی ها هی به سرش گیر می کنن. از زیر چادر سیاهش یه مقوا در میاره که روش نوشته : جشن تکلیف بر شما گل های باغ بهشت مبارک باد. مقوا رو میده دست مبصر و میگه : یادتون باشه از امروز همۀ شما در درگاه خدا مسئولید.

پدربزرگ همۀ بچه ها رو روی حصیر کنار حوض نشونده. میگه : یادتون باشه که همۀ آدم ها در درگاه خدا مسئولن ... نمی دونم خدا کیه. تا حالا هم تو درگاه ندیدمش. حالا مسئول یعنی چی؟ پدرم اخم می کنه : مسئول یعنی کسی که فردا باید به خدا جواب پس بده ! حالا چرا فردا ؟ تازه این آقاهه سوال نکرده که ... پدربزرگ میگه : خدا همه چیزو می دونه. هر کار بدی بکنید می فهمه و ...  وای ! ... مگه میشه ؟ حالا اگه رفت و به بابابزرگ گفت که من عینکش رو شکستم چی ؟! یا اگه ... پدربزرگ میگه : خدا خیلی بزرگه ! یعنی چقدر ؟ از بابام هم بزرگ تره ؟ از حسین آقا کبابی یا ... اصلا این آقاهه چه شکلیه که بابابزرگ اینقدر ازش می ترسه ؟ میگم : بابابزرگ این آقای خدا چه قدریه ؟ چه شکلیه ؟

خانم معلم با خط کش می زنه تو سرم : حواست کجاست ؟ گفتم واستا تو صف ! یک ... دو ... سه ! همه با هم می خونیم ... اصول دین بود پنج ... بابابزرگ می پرسه : اصول دین چند تاست ؟ میدونم. آخه خودم ۵سالمه ! تسبیح سیاهش رو میندازه رو جانماز : اول ؟ - توحید ... دوم ؟ - امامت ... سوم ؟ - م...م...معاد ... سرش رو تکون میده و بهم اخم می کنه : عجب خنگی هستی تو بچه ! از اول بگو. اول ؟ میگم : عدل ! ...

- باز که اشتباه خوندی ! مثلا ۹سالته !
- خانم بلدم اما ...
- نگاه به روبرو ! تکون نخور و بخون ! حالا ببینم می تونی امروز آبروی همه مون رو ببری ...

نگاه می کنم به روبروم. به دیوار راهروی کثیف. روی دیوار تسبیح سیاه بابابزرگ پیچ و تاب می خوره و جلوی چشمم بالا و پایین میره ... جهنم مار داره ! می برندت جهنم ... سوال می کنن ...

- دهم علی النقی ... یازدهمی عسکری ... دوازدهم ...
امشب شب تولد امام دوازدهمه. میگن غایبه. یعنی چی ؟ نمی دونم. کنار مامانم تو مسجد نشسته ام. خیلی گرممه. جام اینقدر تنگه که نگو. نفسم بند اومده. بلندگو داره داد می زنه : وقتی حضرت بیاد غیر از یارانش بقیه رو گردن میزنه ... خودم رو می چسبونم به مامانم. دوباره میگه : تاریخ دقیق اومدن حضرت معلوم نیست ... آخیش ! خیالم راحت شد ! ...
- هر کس بدی کنه ... از دستورات خدا سرپیچی کنه ... بینوایی را از در ِ خانه ...
از مامانم می پرسم : بینوا یعنی چی ؟ - یعنی گدا
میگم : یعنی یا ابوالفضل العباس ؟ - آره ! هیس !
وای ... دیروز که اون گداهه اومد در خونه مون هیچی بهش ندادم. خب تقصیر من که نبود. مامانم گفت بگو هیچی نداریم. حالا اگه امام بیاد چی ؟ اگه من ... اگه مامانم ...
مامانم میگه : چه خبرته ؟ چادرت رو بکش رو سرت بچه !

- حالا چادراتونو سرتون کنین ...
مادر جون یه چادر سفید گلدار برام دوخته. سرم می کنم. میریم تو حیاط حرم. مادر جون یادم داده که باید همۀ در و دیوارها رو ببوسم. خوشم نمیاد. بوی بدی میدن اما مادر جون میگه ثواب داره. ثواب چیه نمی دونم. ولی مادر جون هیچ وقت دروغ نمیگه. توی حرم مادر جون یه ۵۰۰تومنی بهم میده که بندازم توی این پنجره طلایی، برا همین آقایی که شاه بوده و اسمش هم عبدالعظیمه. از سوراخ های پنجرۀ طلایی، قبر چارگوش شاه رو نگاه می کنم. یه عالمه پول داره ! ۵۰۰تومنی رو که میندازم وسط بقیه پول ها گم میشه. حالا مادر جون داره نماز می خونه. منم همراش. راستشو بگم اصلا بلد نیستم اما ...

- از این به بعد باید نماز بخونین، روزه بگیرین، خودتون رو از نامحرم بپوشین و ...
یه آقایی با یه بلندگو میاد. می پره وسط حرفای خانم معلم : اجازه میدین چندتا سوال از بچه ها بپرسم ؟ ...
- دخترم می دونی جشن تکلیف چیه ؟ ... می دونی چطوری نماز می خونن ؟ ... می دونی روزه ... اصول دین ... میدونی نماز ظهر چند رکعته ؟ ... می دونی ... می دونی ...
من همۀ اینا رو بلدم. اما ... اما هنوز هم نفهمیدم خدا چه شکلیه ؟

...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/13ساعت 12:23 توسط سارا |

 

تولدم مبارک !

هرچند اگر نمی بودم ابروی دنیا کج نمی شد؛ اما از بودنم خوشحالم. این روزها زنده ی زنده ام و از زنده بودنم شادم. اصلا هم خیال خودکشی و فلسفه بافی در مورد مرگ و سگ ولگرد و گرگور زامزا و ژست ناامیدی و سیگار دود کردن با شکم خالی و میگرن گرفتن و ... ندارم ! و از این بابت از دوستان روشنفکر و روشنفکر نما عذر خواهی می کنم ... !

پ.ن۱: یادم نیست کی بود ولی یکی بود که گفته بود " هر کس در ۲۰سالگی کمونیست نشه دیوانه است و هر کس بعد از ۲۵سالگی کمونیست بمونه، باز هم دیوانه است."
دیوانگیم رو دوست دارم و کمونیست نمی شم !

پ.ن۲ : دلم نمی خواد جای کس دیگه ای باشم. خودم باشم خوبه. خوبم.

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/08ساعت 1:1 توسط سارا |

ای آفریدگار!
در جام ما شراب تحمل بسیارتر بریز ...
وز قلب مادری مگذار شاخۀ سرو بلندی جدا شود!

 

صدای افتادن چیزی، ظرفی ، مجسمه ای ، قابی شاید؛ جرینگ جرینگ لرزش شیشه ها ؛ تق تق مبهم ومرموز درها ؛ صدایی شبیه به انفجاری خفه در دل کوه... وطرح راز آلود و گنگ و ناقوس وار چراغی که در گرگ و میش شوم سپیده دم ، خط ممتد اضطراب را در چشممان تصویر می کند و لرزۀ زمین که کم کم همۀ تنمان را با خود به لرزه در می آورد ، لرزشی که تمامی ندارد حتی بعد از آرام گرفتن زمین... 

 

ما هرگز از زلزله هول نکرده ایم. جزیی از زندگیمان شده است، نشسته ایم...لرزه ای بر تن ! و خیره شده ایم به سقف به دیوارها که این بار آیا می ریزد؟ اما این لرزه هرگز از تنمان رخت برنبسته است . این هم جزیی از زندگیمان است ؛ این که این بار کجا؟ خدا کند... خدا کند... خدا کند مرکزش دور از آبادی باشد ، خدا کند... خدا کند... خداکند اصلاً مرکزش همینجا... همینجا باشد ؛ همینجا که من هم اکنون نشسته ام و هنوز سقفی بر سرم آوار نشده و شکافی زیر پایم دهن باز نکرده است ؛ خدا کند...

 

یک نفر تلواسۀ جمع را به زبان می آورد " نمی دونیم مرکزش کجا بوده؟" کسی جواب نمی دهد. همه با هم ، در سکوت ، حس مشترکی را زندگی می کنیم : ناتوانی ! ناتوانی ندانستن! از جا بلند می شویم ، می رویم و پای تلویزیون می نشینیم. نگرانی نفسهایمان را حتی ، یکی کرده است. تلویزیون اخبار ناچیز و حتی مسخره ای را پخش می کند. فقط می فهمیم که مرکز زلزله بم بوده است. بم؟ با این همه فاصله و آن وقت این قیامت این جا ؟ همۀ خاطراتمان از بم و ارگش ، بم و نخل هایش ، بم و مردمانش در یادمان بوی درد و مصیبت می گیرد. هوای فاجعه را در ریه فرو می بریم و نفس که بر می آوریم با شوری اشک و تلخی غم همراه  است. نمی خواهیم باور کنیم " خدا کند خود بم نبوده باشد " دیگر فریب و نه حتی امید هم تسکینمان نمی دهد.

 

در سکوت می نشینیم و لابد هر یک از ما  در خیال ، ویرانه ها را می بیند و ویرانه ها را... در خیال طعم خاک و آهن و چوب را تجربه می کنیم و مویه ها  را می شنویم ، ناله ها و ضجه ها را و سکوت را. سکوت بعد از فاجعه را می شنویم و ...

 

خیال ما خوراک نمی خواهد ، خلاقیت لازم ندارد ، جان کندن ندارد خیال این همه ویرانی ؛ ما این ویرانی را بارها و بارها زیسته ایم. کافی است تا چشمهایمان راببندیم و به جای کوه های بلند سیرچ ، نخل هایی استوار بکاریم ، خانه های خشت و گلی ِ پُف تِلِنگی گلباف را ببریم و زیر درخت های نارنج و پرتقال آوارشان کنیم و به جای مناره های شاه نعمت الله ، برج و باروی ارگ را بتنبانیم. کافی است تا به جای هر یک نفری که زیر آوار خانه های گلباف جان داده است ، هر کودکی که در میان ویرانه های سیرچ اشک می ریزد یا هر مادری که بر بالای تلی از خاک، صورت می خراشد و هر پدری که با سر پنجه های لرزان خاک را از چهرۀ عزیزی پس می زند ، دهها و دهها تن را تصور کنیم و این همه می شود بم ، سکوت بعد از فاجعۀ بم ؛ شهر نخل های استوار و قنات های پرآب ، شهر ارگ و عطر بهار نارنج ، شهر باغها و بلبلان خوشخوان... و اینک شهر کابوس دوباره و چندبارۀ ما.

 

صدای زنگ تلفن بر کابوسمان لگام می زند. گوشی را بر می داریم ، صدای مهران است ، باید کاری کرد. دقیقه ای نمی گذرد که پیدایش می شود ؛ لرزه ای که قرن هاست که با ما یکی شده است ، بر دست ها ولبهای او هم خیمه زده است... خواهرش ، برادرش ، بچه هایشان ، بیمارهایش و... پتوها را جمع می کنیم ، لباس های گرم ، چراغ قوه و... و او با نظم همیشگی اش ، همه چیز را پشت وانت جا می دهد ، وانتی که معلوم نیست آن وقت صبح از کجا آورده. می گوید " تا راه را نبسته اند باید بروم" همراهش می شویم. در خانۀ دوستان می رویم و وانت را بیشتر و بیشتر پر می کنیم "حتی اگر راه را بسته باشند می رسیم ، همۀ بیراهه ها را بلدم" می رویم ، حرف نمی زنیم ، جادۀ باریک بلا خیز را بارها رفته ایم ؛ هر بار خنده بر لب رفته ایم و با خاطرۀ آفتابی عظمت خاموش ارگ و لبخندهای گرم دوستانمان و با باری از خرما و پرتقال و محبت برگشته ایم و این بار... با بار می رویم ، باری که بوی فاجعه می دهد ، باری به رنگ اندوه ... اندوه ... اندوه هزاره ها و با خود اشک می بریم و سکوت ... سکوت ... سکوتی که سرشار از نا گفته های غم غریب غربت کویر است و ...

 

در ابتدای خیابانی که یادمان است تا همین چند روز پیش یکی از ورودی های شهر بوده است ، می ایستیم. حیرت زده و مبهوت مانده ایم ، هیچ چیز ، هیچ چیز نمامده است جز درخت های نخل و  تلی از آوار. مهران سرش را روی فرمان ماشین می گذارد و با صدای بلند زار می زند. کسی دلداریش نمی دهد ، کسی دستی به شانه اش نمی گذارد ، کسی ... همه با هم بغض فروخوردۀ قرنها را فریاد می زنند. زنی از وسط ویرانه ها پیدایش می شود و وسط خیابان می نشیند ، مسخ شده است انگار،   دو پسر جوان پیدایشان می شود ، خاک آلود و زخم خورده ! زیر بغل زن را میگیرند و از زمین بلندش می کنند. به خود می آییم ، مهران با پسر ها حرف می زند. نمی تواند بیمارستان را پیدا کند ، نمی توانیم خانه هایی را که بارها مهمانشان بوده ایم پیدا کنیم... خود ابلیس از اینجا گذر کرده است. ویرانه ها رامی گردیم و...

 

و آنچه می بینیم ... گفتن ندارد. بم زنده و ارگ بلند قامت و مردمان سخت کوشش را شاید کمتر کسانی دیده اند اما قامت در هم شکستۀ  ارگ و بم ویرانه ها و مردمان بلا دیدۀ آن را همۀ ما ، حداقل بر صفحۀ لعنتی تلویزیون بارها دیده ایم ؛ نغمۀ بلبلان باغهای بم ، زمزمۀ محزون خرما چینان بم را شاید هرگز نشنیده ایم اما مویه ها  و ناله ها و گریه ها را بارها و بارها ... بارها دیده ایم  ویرانه ها را ، گورهای دسته جمعی ، بیمارستان های صحرایی ، کامیون ها و ماشین های امداد ، داوطلبان کمک و ... و جنازه های پیچیده در پتو را که مهران می گذاردشان لای پتو و می سپاردشان به ما ؛ ما که انگار آنجا به هیچ دردی نمی خوریم جز اینکه عزیزانی را که در پتو آرمیده اند برسانیم به جایی که انتظارشان را می کشند و...

 

بعد از دو روز ، شهر هنوز هم حال و هوای روزهای جنگ را دارد. زوزۀ مداوم آمبولانس هایی که راه فرودگاه و بیمارستان ها را می دوند و نفس نفس زنان برمی گردند. بچه های دانشکدۀ فنی که دیگهای بزرگ سلف را توی شکم اتوبوس لکنته جا می دهند. کامیونهایی که توی بلوار جمهوری صف بسته اند ، سربازهایی که پشت کامیون ها نشسته اند و غمگینانه سر پایین انداخته اند ، در باز مسجدها و زنهایی که کمر همت بسته اند و سروسامانی به کارها و کالاها می دهند و خیابان ها ... خیابان های ماتم زده ای که پشت سر می گذاریم تا به خانۀ دوستی برسیم که فرزندانش پیچیده در پتو ... و اشک باران شویم و بوسه باران ... تا زمزمه ها و مویه ها و ناله ها را باز هم به حافظۀ گوشهایمان ، جانمان بسپاریم تا گم نشود این خیال فاجعه در ذهن و ضمیرمان ، تا بماند این داغ برای همیشه بر دلمان ، تا بدانند همه که مردم کویریم و کویرمان بر صفحۀ لغزان بازی خدایان نهاده شده است ؛ صفحه ای که خدایان از جهل و حماقت ، فراموشکاری و بیعاری ما آدمیان ساخته اند و بازیگرانش ، مهره هایش و شکست خوردگان و مات شدگانش ما آدمهاییم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 4:36 توسط سارا |