مادربزرگم زیبا نبود، نیست، مادرم هم. من هم. مادربزرگم بلندقامت نبود، نیست، مادرم هم. من هم. مادربزرگم زیبا نبود؛ نه "جیران" تنومند عهد ناصرالدین شاهی بود، نه "باربی" بلوند و باریک امروزی و نه . . .
مادربزرگم . . . ۱۶ساله بود که تشخیص دادند هوش سرشارش و مدرسه رفتنش به دردش نمی خورد. تشخیص دادند که پدربزگم مرد مناسبی است " برای سرپرستی او " و مادربزرگم رفت تا سنگینی بار وارثان خرد مرد مناسبش را در زهدان نحیفش تاب آورد . . .
مادربزرگم فعال حقوق زنان نبود، نیست. روز روشن، روی نیمکت رنگ و رو رفته ی یک پارک دودگرفته در مرکز پایتخت، با شکم گرسنه ۵-۶ نخ سیگار پشت سر هم دود نکرد، نمی کند. اورکت مردانه نپوشید، نمی پوشد. کلاه کاموایی با تصویر چه گوارا بر سر نگذاشت، نمی گذارد. فحش های چارواداری نثار در و دیوار و دنیا و آخرت نکرد، نمی کند . . .
مادربزرگم قهرمان انقلاب مخملی (!) بود، هست . . .
زهدان نبود، زهدان بود، زهدان نماند. روز از پس روز قد کشید، فقط هم قد و قواره ی مرد مناسبش نشد ! وقتی که مردش، اسکورپین ها و چیفتن ها را روی صفحه ی یک نقشه ی احمقانه ی جنگی می چید و مرگ را نظام می داد، مادربزرگم آرزوهایش را، خواستن هایش را، ادامه اش را، در مادرم می ریخت، او که هنوز وارث حقیقی پدرش بود . . .
مادرم . . . هرگز هیچ کس هیچ چیز را برایش تشخیص نداد. لذت انتخاب، سرخوردگی اشتباه، ناامیدی شکست و شادی پیروزی و . . . را خودش، در خیابان های شلوغ شهر طوفان زده ی بعد از انقلاب تجربه کرد؛ از دیوار مدرسه فرار کرد، در میتینگ های سیاسی کتک خورد، کیفش را پر از اعلامیه ها کرد و بازداشت شد و . . . انتخاب؛ درست یا نادرست ! مادرم، دختر خوب و درسخوان و همیشه آرام و مطیع پدر و مادر و مدیر مدرسه نبود. همسر فداکار و مادر مهربان هم نیست. مادرم خودش است؛ خوب یا بد، درست یا نادرست ! اگر دوست خوبی هست یا نیست و یا . . . دلیلی جز این ندارد که خودش است. اگر درس خواند، شغلی را انتخاب کرد، مردی را در کنار خود پذیرفت، اگر سنگینی فرزندی را در زهدان تاب آورد، نه از ترس و ناچاری، از سر عشقی آگاهانه بود، یک انتخاب !او انتخاب کرد که من باشم، حتی اگر خودم نخواهم . . .
من . . . مسلما من امکان این را خواهم داشت که از مادرم پیش تر بروم و بلندتر بپرم . . .
اما تو . . . تو که با حساب و مثلثات از زهدان مادری می آیی که . . . تولدت مبارک !
من از تولد تو خوشحالم. خوشحالم چون می دانم که خواهی توانست از مادرت، از من، پیش تر بروی و بلندتر بپری . . . دلیل دارم ! برای این خوشحالی دلیل دارم چون می دانم که در آینده ای نزدیک، دنیا تو را تنها محملی نخواهد دید برای حامله شدن . . . دنیا " تو" را خواهد دید، اندیشه ات را، احساست را، شورت را، شعورت را و . . . را. باور خواهی کرد و باور خواهیم کرد که فقط برای زهدانت به دنیا نیامده ای . . .
آهای جنس دوم اجباری امروز . . . تولدت مبارک ! خوشحال باش که با تولدت در این خاک، زن به دنیا آمده ای؛ چون برای اثبات بودنت به عنوان انسان ـ و نه زهدان ـ باید لذت جنگیدن و ایستادن را تجربه کنی !
آهای تو که می گویند دختری . . . تولدت مبارک ! دختر یا پسر . . . خدا کند بایستی و بجنگی و به سن و سال من که می رسی، دختر یا پسر، کسی جنس دوم اجباری نباشد، خشاب نباشد، گزمه و جلاد نباشد و هیچ خاطره ای قرق نشود . . .
تولدت مبارک؛ این گونه شیرین و امیدوارانه که من می گویم! نه آن گونه تلخ و ناامید که دوست مادرت می گوید !
امروز روز بد و مسخره ای بود. یکی از احمقانه ترین روزهای زندگیم !
صبح دیر بیدار شدم. یه لیوان شیر رو یه سره سر کشیدم و بعد از خوردن آخرین قطره، تازه فهمیدم ترش شده ! تند و تند لباس پوشیدم و از در زدم بیرون. هنوز در رو درست نبسته بودم که صدای پسر همسایه مون رو از پشت سر شنیدم " ببخشید خانوم ... " از اسکلت هیکلش، قیافه ی برق گرفته اش، بلوزهای تنگ و دماغ عمل کرده اش و بیشتر از همه، اون ماشین آخرین مدل بادمجونی بدرنگش که سیستم بسته روش و نصفه شب ها اعصاب ملت رو با اهنگ های اجق وجقش مارتدلا می کنه، حالم به هم می خوره ! برگشتم طرفش؛ لابد با عصبانیت یا یه چیزی تو همین مایه ها. نیشش رو به زور جمع کرد و با تته پته گفت " مممم ... ببخشید ... مانتوتون رفته تو شلوارتون ... ! " خب ... چاره ای جز تشکر بود ؟! مانتوم رو درست کردم و سرازیری نفرت انگیز خیابون رو تا پایین، تقریبا دویدم ...
به اولین ماشینی که بوق زد و ترمز کرد، مسیرم رو گفتم و سوار شدم. بند کفشم رو بستم. داشتم کیفم رو که مثل کمد آقای " ووپی " می مونه مرتب می کردم. سرم گرم بود و اصلا متوجه وزوزهای راننده نبودم. کارم که تموم شد تازه فهمیدم تاکسی نیست اینی که سوار شدم ! سوار یه ماکسیما شده بودم و راننده ی مو سیخ سیخی قناسش هی حرف های چرندرچار می زد ...!
وسط راه پریدم پایین و تا میدون قدس دویدم. اون جا سوار تاکسی شدم. یه تاکسی واقعی ! در رو محکم بستم و دو تا انگشت یه آقای بینوا رو لای در له کردم ! راننده هم چپ چپ نگاهم کرد که آبجی ! در رو یواش ببند ! دم در دانشکده از تاکسی پیاده شدم و پر مانتوم رو این بار لای در جا گذاشتم و نزدیک بود ریق رحمت رو سر بکشم !
اولین چایی دانشکده رو که خوردم، تمام اعضا و جوارح دستگاه گوارشم رو سوزوندم ! سر اولین کلاسی که رفتم ، یادم رفت حاضری بزنم، کلی با استاد کل زدم و به تفصیل دلیل سنگینی گوش هام رو براش توضیح دادم ! . . . عصر که برگشتم خونه فهمیدم کلیدم رو اشتباه برداشتم و در نتیجه ۳۵ دقیقه مثل بچه گداها پشت در نشستم تا اولین موجود زنده ی خانواده پیداش شد !
اما . . . همه ی اینها در مقابل حماقت نگفتنی و بزرگی که به گمونم در فاصله ی زمانی ۲ تا ۲:۳۰ بعد از ظهر در حیاط دانشکده مرتکب شدم، کوچیک و بی اهمیت به نظر میاد ! البته آخرین حماقت امروزم هم تعریف کردن ماجراهای به هم پیوسته ی این همه بلاهت در طول یه روز برای دوستان و اعضای خانواده بود !
دوستان و اهل منزل هم کلی بنده رو مورد لطف و محبت خود قرار دادند ! به گوشه ای از نظرات سازنده شون که فقط در مورد همون اتفاق نگفتنی ابراز شده، اشاره می کنم و حتما همگان تصدیق خواهند کرد که " به به ! چه اتفاق نظر جالبی ! " و البته این اتفاق نظر منطقی به نظر میاد !
دوستان:
۱- فوق العاده کار احمقانه ای کردی !
۲- عجب تو احمقی دختر !
۳- IQ تو از بوش هم کمتره ! ( دوستم همه چیزو با سیاست قاطی می کنه ! )
۴- خاک بر سرت کنن . . . بی شعور . . . الاغ . . . ( و به طور کلی فحش . . .! )
نتیجه : دوستام همه منو دوست دارن و معیارهای یکسان و مطمئنی برای تشخیص حماقت دارن !
خانواده:
۱- داداش کوچیکه : مغزت اندازه ی مغز پسته است ! ( داداش کوچیکه داره بزرگ می شه ! )
۲- داداش بزرگه : مرینوس های استرالیایی از تو باهوش ترند ! ضریب همبستگی هوشت با هوش جلبک مثبتِ یکه ! خر پیشت ارسطوئه هویج جان ! عمو فریبرز باید بیاد اسیب شناسیت کنه به عنوان موجودی قابل مقایسه با شپش ! . . . ( داداش بزرگه فعال ترین عضو خانواره ! و البته علمی ترین ! )
۳- مامان : جای آراسموس خالی که چه خوب از حماقت جاودانه ی همنوعانش باخبر بود ! اون موقعی که خدا عقل تقسیم می کرد کجا بودی سارا جان ؟ تو صف دماغ ؟! ( مامانم عاشق ادبیاته ! )
۴- بابا : این همه بحث می کنین که چی ؟! اصولا عقلی موجود نیست که با چیزی یا کسی مقایسه بشه ! ( راست می گن که همیشه یه نفر تو خونه حرف آخر رو می زنه ! )
نتیجه : ما خانواده ی خوشبختی هستیم چون در نهایت تفاهم و همفکری زندگی می کنیم !
خب . . . من چی می تونستم بگم . . . حرف حق که جواب نداره . . . یاد یه خاطره ی قدیمی افتادم " یکی از دوستان مامان اومده بود پیش ما. دختر ۴ساله اش توی بازار قدیمی کرمان، بدون هیچ دلیل منطقی، هر ۳دقیقه یه بار می خورد زمین ! بعد از آخرین سقوط آزادش، حوصله ی مادر بچه سر رفت و شروع کرد به زدن بچه ی بی گناه ! مامان پادرمیونی کرد که : این چه کاریه ؟ چرا بچه رو می زنی ؟! مادر بچه با عصبانیت جواب داد : اخه حواسش رو جمع نمی کنه، هی می خوره زمین، اصلا گُه شده امروز !! آیدا کوچولوی بیچاره همون جور که گریه می کرد و دماغش رو بالا می کشید، اعتراض کرد که : خب . . . حالا من گُه شدم که شدم، تو باید به همه بگی که من گُه شدم . . . ؟؟!!؟؟ "
در حضور جمع خانواده جمله ی مشهور آیدا رو تکرار کردم و وانمود کردم که می خوام برم کتاب بخونم ! البته دعای خیر اعضای خانواده همچنان در اتاق مجاور ادامه دارد !
پ.ن ۲ : و بالاخره یه دوست مهربان ! اقای امیر ! یادمه اولین برخوردمون تو فضای مجازی وقتی بود که نگران بودند که نکنه من تو یه درگیری فیزیکی با امیرحسین ایرجی عزیز کشته بشم !
دلم برای امیرحسین عزیز تنگ شده اما می ترسم ازش ! شاید نگرانی امیر چندان هم بیجا نبود !
پ.ن ۳ : از پروین اعتصامی خوشم نمیاد ! پروین اعتصامی که من ازش خوشم نمیاد، میگه :
. . . گفت باید حد زند هشیار مردم مست را/ گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست . . . !
البته پروین معصوم نبوده . . .
صدای فرهاد بود و شعر کدکنی : " ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هرکجا که خواست... " صدای فرهاد بود و شعر کدکنی، خلأ آبی، سبکی پرواز، آرامش رهایی، شیرینی خواب. من بودم و جعبه ای از بنفشه ها ... " ای کاش آدمی ... " و بنفشه ها سر به زیر و مغموم، با نیم نگاهی پنهان به دوردست، به رنگ کبودی غم سالیان؛ اما نور خُرد امید در دل. کوچک و فروتن اما زنده و شاداب، دست در دست هم، ریشه دوانده در دل مادر خاک ... صدای فرهاد بود و شعر کدکنی ... من بودم و خلأ آبی و جعبه ای از بنفشه ها ... و جعبه ی بنفشه ها وطنم بود.
بیدار که می شوم حس غریبی دارم. حسی مثل راه رفتن در سکوت سفید یک روز برفی، مثل طعم شیرین یک سیب، بوی باران و بوی پیراهن مادربزرگ، مثل شنیدن سمفونی شماره ۵ بتهوون، دوتار حاج قربان، تنبور مرادی، مثل غرق شدن در جذبه ی یک شعر، یک لالایی مادرانه، یک خیال، حل شدن در رنگ های یک نقاشی، یک قالی، کاشی های یک گلدسته، مثل حس غریب عاشق شدن ...
مدتی بعد ... باز هم خلأ ... خلأ خاکستری رنگ، آمیخته با حس آشنای غم و ناامیدی. مثل غم از دست دادن عزیزی، دوستی، امیدی، مادری. اندوه دل سپردن به سرابی، وهمی، بیگانه ای، ویرانه ای و ناامیدی تلخ نتوانستن، نتوانستن و نتوانستن ...
گیرم وطنم جعبه ای شود؛ کوه ها و رودهایش، کویرش، جنگل ها و دشت هایش و دریاهایش، همه بنفشه؛ کجا می توانمش برد ؟ کجاست آنجا که سیم های خاردار، کوه ها را به بند نمی کشند، سدهای سیمانی، رودهای سیمابی را از رفتن باز نمی دارند و دیوارها، راه بر دیدار جنگل ها و دشت ها نمی بندند ؟ کجاست آنجا که کویر در حسرت دیدار دریا نمی سوزد و دریا در غم کویر، مویه های سرد و سنگین سر نمی دهد ؟
اگر وطنم جعبه ای شود و مردمانش، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، کرد وترک، فارس و بلوچ و ترکمن و ... همه بنفشه؛ کجا می تواند سبکی پرواز را تجربه کند ؟ آرامش رهایی را ؟ کجاست آنجا که در آن نه دری می شکند و نه قامتی ؟ نه فریادی در گلو خفه می شود و نه نگاهی در چشمخانه می شکند ؟ کجاست آنجا که به جای علف های هرز یاوه و سکون و شعار، بنفشه های شعر و شور و شعور در خاکش جوانه می زند ؟ جایی هست که بنفشه ها، فارغ از بیم و تلواسه ی سرما و دست بی رحم باغبان و هرس، آزادانه ریشه در خاک بدوانند و رشد کنند و بشکفند و ببالند و بمانند ؟ جایی هست در این ناکجای دنیا که دشنه ی ترکش ها در دل بنفشه ها ننشیند و زخم سموم شیمیایی بر سینه ی شقایق ها رد خون ننشاند و بال پروانه ها در هجوم وقیح تانک ها نشکند ؟
گیرم وطنم جعبه ای شود و هر نغمه ای و سرودی، هر سازی و آوازی، بنفشه ای؛ کجاست آنجا که گنبد آسمانش در آغوش ترنم نرم صداها آرام می گیرد ؟ جایی هست جز خلأ آبی خواب ؟ جایی جز خلأ آبی خواب هست که بتوانم تمامی وطنم را در آغوش بگیرم و با ترنم نرم صداها به پرواز درآیم ؟
نه ... ! و من، رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست ...
بارون میاد. می دوم به طرف سایبان زرد ایستگاه اتوبوس. می خورم به کسی، سرم رو میارم بالا. نگاه آشنا ! بعد از این همه سال ! دستپاچه ام، تو هم ! به هم سلام می کنیم. اگه سبیلت رو از صورتت حذف کنم و قدت رو کوتاهتر، همون هستی که اون روز بودی. توی زمین خاکی جلوی خونه هامون ...
همه همدیگه رو می زدیم. بار اولمون نبود. دو دسته بودیم، دشمن هم ! محله رو قرق کرده بودیم، با گرد و خاکی که از زیر پاهای عجول و لاغر و آفتاب سوخته مون بلند می شد، با غژ غژ دوچرخه هامون، با سنگ های هفت سنگ و توپ های پلاستیکی و ... عین دو تا دسته کلاغ، با جیغ و ویغ های تیز و گوشخراشمون محله رو قرق کرده بودیم و دعوا می کردیم، سر همه چیز؛ سُر خوردن از رو سرسره های زهوار در رفته، پخش و پلا شدن تو زمین خاکی، سر سنگ ها و گل ها، خیابون های باریک اسفالت و خاکی، نیمکت های جلوی خونه ها ... سر حق حاکمیتمون بر کل محله دعوا می کردیم و اون روز هم اولین بارمون نبود. همه همدیگه رو می زدیم، همه مون به جز تو !
بی اختیار می گم " جهان ! " می خندی. عین همون روزا، وقتی که سبیل نداشتی و قدت کوتاهتر بود و صدات شیرین تر. " آره، این اسمه روم مونده ! "
بهت می گفتیم جهان که قاطی نشی با بقیه علی های هر دو دسته. تو که معلوم نبود جز کدوم دسته ای ! تو که گاهی ترسو بودی، گاهی موذی. بعضی وقت ها بی غیرت و بعضی وقت ها بی رگ و همیشه عینکی. این که چی بودی بستگی به حال و روزمون داشت. تو ! علی جهانی ! جهان ! فقط تو بودی که همه مون باهات دوست بودیم و دوستت نداشتیم. فقط تو بودی که دعوا نمی کردی. حتی اون روز که همه همدیگه رو می زدیم. یادت میاد ؟! قهرمان بودم اما می خواستم گریه کنم. می خواستم گریه کنم اما نمی شد که ! جلوی اون همه آدم ... !
می گم : اوووه ! چه همه آدم ! اتوبوس پر می شه و من و تو هنوز موندیم زیر این سایبون زرد زنگ زده. قدمون رو اگه کوتاهتر کنن و سبیل تو و مقنعه ی من رو حذف کنن و صدامون رو شیرین تر، همون هستیم که اون روز بودیم. توی زمین خاکی جلوی خونه هامون. همون روز که همه رفته بودن و فقط من مونده بودم و تو ... و من می خواستم گریه کنم. دستت رو آوردی جلو " شکلات می خوری ؟ " بغضم شکست. " آره ! " شکلات رو از دستت قاپیدم و دویدم طرف خونه. بعد برگشتم. دیگه مهم نبود که اشک هام رو ببینی. اصلا تو تنها کسی بودی که می تونستی اشک هام رو ببینی. تو ! علی جهانی ! جهان ! تو که با دیدین اشک هام نگفتی " دخترا موشن، مثل ... " تو که اگه قدت رو بلندتر می کردم و یه سبیل برات می کشیدم، همین بودی که امروز هستی، زیر سقف ایستگاه اتوبوس.
- پوست شکلاتت رو هنوز دارم !
- منم تیله هات رو هنوز دارم !
می خندم. عین همون روزا، وقتی که مقنعه نداشتم، قدم کوتاهتر بود و صدام شیرین تر ...
دستم رو آوردم جلو. " تا حالا از این تیله ها دیدی ؟ " به دقت نگاه کردی. " نه ! " تیله ها رو ریختم کف دستت. " دوستیم با هم ؟ " مشتت رو بستی. " آره ! بیشتر از بقیه ! " خندیدی، من هم ! من که تنها کسی بودم که می تونستم اشک هات رو ببینم. من که با دیدن اشک هات نمی گفتم " اِ ... مرد که گریه نمی کنه ! " من که اگه قدم رو بلندتر می کردی و یه مقنعه ی سیاه رو موهام می کشیدی، همین بودم که امروز هستم، زیر سقف همین ایستگاه اتوبوس، توی این هوای بارونی .
- اوووه ! چه بارونی ! خوبه ! اتوبوس اومد. خب ... خوشحال شدم دیدمت.
- منم همین طور.
می روی به طرف در جلوی اتوبوس. پیراهن سفیدت خیسِ خیسه، مثل مقنعه ی سیاه من. می روم طرف در عقب اتوبوس. یه لحظه وامیستم. نگاهم به نگاه چشمای عسلیت گره می خوره، سری تکون می دیم و رو برمی گردونیم، تو به طرف جلوی اتوبوس و من به طرف عقب اتوبوس. دوباره وامیستم. می خوام صدات کنم " علی جهانی ! جهان ! ... "
نگاهمون رو اگر زلال تر کنن، قدمون رو کوتاهتر و دلمون رو صاف تر، هنوز هم همون هستیم که اون روز بودیم. توی زمین خاکی جلوی خونه هامون. فقط ... دوباره راه میفتم. از پله ها بالا می روم. روی صندلی آخر اتوبوس می نشینم و دیگه نمی بینمت. چه فایده ؟! حتی اگر نگاهمون همون باشه، حتی اگر قدمون رو کوتاهتر کنن، اگر سبیل تو و مقنعه ی من رو حذف کنن و اگر ... باز هم ما همون نیستیم که بودیم، توی زمین خاکی جلوی خونه هامون. ما زیر سقف زرد و زنگ زده ی ایستگاه توهم بزرگ سالی موندیم ! به ناچار ! هرچند هنوز کودک باشیم، عین همون روزا که ...
پ.ن :
به خاطر کودکانی که هنوز خودمان هستیم
پایان افسانه ها خوش است
اینجا نیز پایان دیگری نمی تواند داشته باشد
باران بند می اید، موج ها آرام می گیرند
در آسمان روشن ابرها کنار می روند
و باز هم مثل ابرهایی خواهند بود که برازنده ی آدمیانند
باشکوه و مضحک
در شباهت خود به جزیره های خوشبختی
( شیمبورسکا )
من فمینیست نیستم ! از ژست ها و سر و صداهای فمینیستی هم هیچ خوشم نمیاد !
شاید کسانی که من را می شناسند، تصور کنند دلیلش این است که من هرگز در خانواده و روابط شخصی ام تبعیضی را تجربه نکرده ام، هرچند که مسلما مثل بقیه ی زنان دنیا در عرصه ی اجتماع، با تبعیض هایی که زنان با ان رو برو هستند، اشنا شده ام؛ اما دلیل من این است که فکر می کنم خود این نظریه پردازان و مبارزان ازادی و برابری زنان هم، به نوعی، بر تبعیض جنسیتی و مرزبندی بین زن و مرد دامن می زنند. مرزبندی و تبعیضی که در هر حال مفهوم جنس اول و دوم را در ذهن تداعی می کند، خواه جنس دوم زن باشد یا مرد ! به قول اوریانا فالاچی " وقتی از انجمن های دفاع از حقوق زنان حرف می زنند، فورا به یاد انجمن حمایت از حیوانات می افتم ! و ..." هرچند هیچ وقت از نوشته های فالاچی خوشم نیامده، اما متاسفانه در این احساس خاص با او شریکم !
با وجود این، کتاب " جامعه شناسی زنان " را دوست داشتم. این کتاب، یک کتاب مقدماتی جامعه شناسی است که با نگرش فمینیستی نوشته شده است. نویسنده های کتاب، آبوت و والاس، مثل بقیه ی فمینیست ها معتقدند که جامعه شناسی علمی است که تحت سلطه ی مردان قرار دارد و زنان در آن نادیده انگاشته شده اند و از لزوم پیدایش جامعه شناسی دیگری صحبت می کنند، که جنسیت را مثل طبقه و نژاد، متغیری تبیین گر بداند. در ادامه، چهار نگرش عمده ی فمینیستی، نگرش های رادیکال، لیبرال، مارکسیست و سوسیالیست، را معرفی می کنند و تفاوت ها و نقاط مشترک این دیدگاه ها را توضیح میدهند. مثلا تاکید بر لزوم قشربندی و تعیین طبقه ی اجتماعی زنان بر اساس شغل خود ان ها، به جای شغل همسرانشان، از جمله نقاط مشترک این دیدگاه هاست.
همچنین مسائلی مثل علل ناکامی تحصیلی دختران در نظام اموزشی جاری، عصیاتگری دختران نوجوان، تقسیم کار جنسیتی و علل هدایت زنان به سوی مشاغل خاص، جایگاه زنان در خانواده، بازار کار و ... ، سیاست ورزی جنسیتی، مقوله ی بزهکاری توسط زنان و علیه زنان و ... در این کتاب مورد بررسی و ریشه یابی قرار گرفته است.
نکته ی جالب، تاکید نویسندگان است بر این که " کتاب از دیدگاه دو جامعه شناس زن سفیدپوست بریتانیایی نوشته شده است. " این تاکید بیانگر این واقعیت است که سرنوشت زنان را طبقه و نژاد و گاه حتی مذهب رقم می زند. به عبارت دیگر، هرچند زنان درگیر مسائلی هستند که به نوعی، فرازمانی و فرامکانی شمرده می شوند؛ اما مصادیق مربوط به این مسائل براساس جامعه ای که زنان در ان زندگی می کنند و طبقه ی اجتماعی انان متفاوت است. به عنوان مثال، بحث فمینیست های سیاه پوست - واژه ای که در کتاب برای تمام ملیت های غیراروپایی انتخاب شده است، چیزی معادل با رنگین پوست - این است که الگوهای سفیدپوستان برای بررسی ستم دیدگی زنان سیاه پوست مناسب نیست. این دیدگاه علاوه بر بزرگ نمایی کلیشه ی سنتی جامعه، مفهوم ازادی بخشی را نیز به همان اندازه بزرگ می کند. مثلا هرچند خانواده ی هسته ای محل اصلی ستم بر زنان سفیدپوست است۱ اما به گفته ی زنان سیاه پوست، خانواده که در معرض همیشگی بردگی و بیکاری و اجبار به مهاجرت برای کار قرار دارد، غالبا چیزی است که باید از ان دفاع کرد؛ به منزله ی تکیه گاه و سرچشمه ی مقاومت در جامعه ای مبتنی بر نژادپرستی ! باید توجه کرد که اصولا برخی مردان سیاه پوست، هرگز اقتدار مردسالارانه ای، مشابه مردان سفیدپوست، بر زنان خود نداشته اند.
همچنین در برخی جوامع اسیایی، خانواده محل اصلی اقندار زنان است و از سوی دیگر، به همان اندازه که روابط اقتصادی و فرهنگی غربی در جوامع جهان سوم رسوخ کرده، اقتصادی وابسته پدید اورده و شیوه های زندگی سنتی را بر هم زده است، دیدگاه های غربی درباره ی زنانگی و خانواده نیز، بر دیگر الگوها تحمیل شده است؛ حال ان که تعمیم این مسائل ممکن نیست چون تجربیات زنان در کشورهای جهان سوم، برحسب نقشی که پیش از اغاز تغییرات داشته اند، متفاوت است.
بنابراین نویسندگان، خود بر این باورند که بسیاری از یافته ها و مباحث کتاب مربوط به زنان سفیدپوست بریتانیایی است ! و ممکن است تعمیم ان ها به دیگر جوامع چندان درست نباشد. با این همه با مطالعه ی کتاب متوجه شباهت حیرت انگیز مسائل مربوط به زنان، در همه ی جوامع بشری خواهیم شد. مسائلی که بی شک، تنها به واسطه ی جنسیت زنان از سوی نظام های مبتنی بر مرد سالاری بر ان ها تحمیل می شود و پایه ی ان ها نه تنها در قوانین حکومتی و دولتی، بلکه بسیار مهم تر از آن، در ذهنیت مردان و زنان عصر حاضر ریشه دوانده است؛ چنان که این ریشه ی دیرینه، به زندگی و رابطه ی مردان و زنان در گذشته نیز شکل می داده است.
پ.ن۱ : اگر فمینیست ها معتقدند که خانواده محل اصلی ستم بر زنان است، به معنی نفی خانواده نیست. همان طور که تبعیض نظام اموزش در مورد زن و مرد، به معنای تحریم مقوله ی اموزش عمومی نیست. بلکه فمینیست ها بر ضرورت تغییر روابطی که باعث ستم و تبعیض علیه زنان می شود، تاکید می کنند.