به صورت کاملا غیرمنتظره، تو پارک نیاوران می بینمش. مدت ها ازش بی خبر بودم. نمی شه گفت که زیاد از دیدنش خوشحال شدم اما وانمود می کنم که دلم خیلی براش تنگ شده و فورا از خودم بدم میاد ! همراه می شیم، حرفی واسه گفتن ندارم پس طریقت شمس رو پیش می گیرم که " مرا عادت این است که کسی آمد بر من، می پرسم که ای خواجه ! می گویی یا می شنوی ؟ اگر بگوید که می گویم، سه شبانه روز من می شنوم پیاپی ! مگر که او بگریزد و مرا رها کند ! و اگر ... "
اما اون نه خسته میشه و نه من رو رها می کنه ! به شهر کتاب که می رسیم، از تمام ماجراهای معمول و غیرمعمول یک سال گذشته اش باخبرم. سعی می کنم سرم رو گرم کتاب کنم. کتاب می خریم؛ من یکی، اون ده تا ! از کتاب فروشی میایم بیرون. صفحه ی حوادث تموم شده ! صفحه های دیگه ی ذهنش رو برام ورق میزنه؛ صفحه های اجتماعی، سیاسی، ادبی و .... می رسیم میدون تجریش. دستم رو می کشه که " می خوام برم تندیس، خرید ! "
از این مجتمع چند طبقه هیچ خوشم نمیاد. فضاش با سلیقه ام جور نیست و قیمت هاش با جیبم ! خودم رو شکل سگی می بینم که به کمک یه قلاده ی قرمز خوشگل، دنبال یه خانوم ریزنقش کشیده می شه و دم نمیزنه. خنده ام می گیره اما می گذارم که من رو دنبال خودش بکشه ! و حالا نوبت حدیث نفس و جریان سیال ذهنه ! " حوصله ندارم ... آخه همه ی اینا که چی ؟ ... درس خوندیم، بعدش ؟! یادته سال پیش دانشگاهی، اون روز که ... اصلا همه چیز برام غیرقابل تحمل شده ... دلم می خواد ... "
وارد یه فروشگاه لوازم آرایشی می شیم و جریان سیال ذهن، اصلا مانع از این نمی شه که سی هزار تومن بده تا " یه مداد چشمِ مارکِ واترپروفِ ۲۴ساعته " بخره ! میایم بیرون و میریم تو مغازه ی بعدی. " جدیده ! ۲روزه اومده تو بازار ! ۹۵ تومن ! مارکه ! واسه دانشگاه هم مناسبه ! .... ! " در جواب سوالی که درست نمی شنوم، سر تکون میدم که یعنی آره ! بعد به حرکت انگشت هاش نگاه می کنم که تند و تند دوهزار تومنی ها رو می شماره ...
دوباره راه میفتیم وسط ردیف مغازه ها. تصویر بی حوصله و کج و کوله ام رو تو شیشه های قدی مغازه ها نگاه می کنم ... گوش هام می شنون، بی اختیار و بدون تحلیل ! و زبونم گاهی بی اختیار می گه " اِ ... چه جالب ! ول کن ... سخت نگیر ... " می پرسه " خسته شدی ؟ " جواب میدم " آره ... نه ... " میگه " منم خسته ام ... از همه چی ... این همه سرگردونی، بی هدفی ... ول گشتن ... کاش ... احساس می کنم شدم مثل سگ ولگرد هدایت ... "
بالاخره یک کلمه، نه ! سه کلمه توجه ام رو جلب می کنه. " سگ ولگرد هدایت " ! و حالا نوبت منه که راه بیفتم دنبال جریان سیال ذهنم که پای برهنه پریده وسط و من رو دنبال خودش می کشونه ! یادم میاد که توی دیدار قبلیمون، احساس می کرد که همه شدن مثل پیرمرد خنزر پنزری و خودش ... پیرمرد خنزر پنزری، صفحه ی ۳۶۰ یاهوی دوستی رو برام تداعی می کنه که همین دیروز دیدم، نوشته بود " در زندگی، زخم هایی هست که مثل خوره ... کاش این دردها روحم را یکباره می خورد ! مرگ می رسید و ..." روز پیشش که باهاش حرف می زدم، دردی جز دندون درد نداشت ! دندون های مصنوعی معلم ادبیات تو دهنش لق می خورد. بهش می گفتیم پیرمرد خنزر پنزری ! بهمون می گفت " اگه می مردم بهتر بود از سر و کله زدن با کودن هایی مثل شماها ! " کودن که نبودیم، فقط خنده مون می گرفت وقتی که شاگرد مورد علاقه اش، می خوند " کاش مرگ به رویم آغوش می گشود تا ... " و باز نمی فهمیدیم چرا همیشه بهش ۲۰ میداد ...!
می پرسه " می فهمی که چی میگم ؟! " عین کودن ها نگاهش می کنم. " در چه مورد ؟! " زل میزنه بهم. " به ! سگ ولگرد و ... یه دقیقه صبر کن ... " در شیشه ای مغازه ای رو باز می کنه. میریم تو. ۲تا شلوار برمی داره؛ بازم همون حرف ها ... معنی حروف اختصاری s و m رو می پرسه که پشت شلوار دوخته شده ... و باز هم کودن بودیم وقتی نفهمیدیم که چرا سارا باید به خاطر یه بیماری، با یه اسم مضحک ( ms) برای همیشه بره و چشم هامون در نبودنش هی بباره و بباره و روزهامون بی وقفه بگذره؛ مثل حرکت انگشت هایی که پول می شماره ... و عادت کنیم به نبودنش؛ مثل عادت کیف اون به پر و خالی شدن ...
می گه " کیفم خالی شد. فکر کنم واسه ی امروز بسه ! " از در مجتمع می زنیم بیرون. هوای تازه و خنک پاییزی، از حال و هوای دلگیر اون مجتمع بیرونم میاره. میگم " خوشحال شدم دیدمت ... کاری نداری ؟ " جواب میده " خیلی خوب شد که دیدمت. فقط برام دعا کن ... دعا کن که عاقبتی مثل سگ ولگرد هدایت پیدا کنم؛ مرگ همین روزا بیاد و ... " می خندم. " باز یاد انشاهات افتادی ؟ پیرمرد خنزر پنزری دیگه قرار نیست بهت نمره بده دختر ! " جواب میده " نه ! جدی می گم ... کاش تناسخ معنی داشته باشه ... تبدیل بشم به پروانه ای ... "
دست می گیرم جلوی یه تاکسی. سوار می شم و بقیه ی حرف هاش رو نمی شنوم. تمام طول راه می خندم. فقط یه صحنه، یه نمای درشت توی ذهنم نقش بسته :
توی یه زمینه ی خاکستری، دختری با شلوار لی و مانتوی مارک مشکی، روبروی یه آیینه ی قدی ایستاده، خط چشم مشکی واترپروف می کشه و منتظر لحظه ی باشکوهیه که قراره تبدیل به " گرگور زامزا " بشه !!!
ما بچه های این زمانه ایم
و عصر، عصر سیاست است
همه ی امور روزانه، امور شبانه
چه مال تو باشد چه مال ما یا شما
امور سیاسی اند
چه بخواهی چه نخواهی
ژن هایت سابقه ی سیاسی دارند
پوستت ته رنگ سیاسی دارد
چشم هایت جنبه ی سیاسی دارند
هرچه می گویی طنین سیاسی پیدا می کند
سکوتت چه بخواهی چه نخواهی
سیاسی تعبیر می شود
حتی هنگامی که از باغ و جنگل می گذری
گام های سیاسی برمی داری
روی خاک سیاسی
شعر غیرسیاسی نیز سیاسی است
و در بالا ماهی می درخشد
که دیگر ماه نیست
بودن یا نبودن سوال این است
سوال چیست عزیزم بگو
سوالِ سیاسی است
حتی لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود
کافی است نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی
یا حتی میز مذاکراتی که شکل آن
ماه هاست مورد جنگ و جدال است :
پشت کدام میز درباره ی زندگی و مرگ باید مذاکره کرد ؟
میز گرد یا میز مربع ؟
در این اثنا
آدم ها گم می شدند
جانوران می مردند
خانه ها می سوختند
و مزارع بایر می شدند
مثل زمان های قدیم که کمتر سیاسی بودند .
شعری از " ویسواوا شیمبورسکا " شاعر معاصر لهستانی، برنده ی نوبل ادبی ۱۹۹۶
می خواستم قصه بنویسم اما انگار وقتش نیست. انگار بعضی وقت ها دستت به نوشتن بعضی چیزا، یا اصلا به نوشتن هیچ چیز نمیره. شاید هم این روزا زیادی جدی بودیم و یا ... می گم یه کم غیبت کنم شاید دلم واشه !
امروز بچه های تعلیقی اومده بودن دم در دانشکده و ... خب ... گفتن نداره ! هرکس که بوده، دیده و هرکس هم نبوده که ... ساعت ۶ رسیدم خونه. نمی دونم چه شکل و شمایلی به هم زده بودم که مادرم - برخلاف همیشه که چیزی نمی پرسه - کتابش رو بست و پرسید : " چه خبر ؟! " شنونده ی خوبیه؛ از اون آدم هایی که بدون این که بپرسن، سیر تا پیاز ماجراهای روزت رو براشون می گی. خلاصه نیم ساعت یا شاید بیشتر طول کشید تا ماجراهای امروزم رو تعریف و تفسیر کنم. وقتی از حداکثر فصاحتم استفاده کردم و نفسم بند اومد، کتابش رو برداشت و گفت : " خمرهای سرخ از مزارع سبز، مزرعه ی استخون می ساختن و " پُل پُت " معتقد بود که این مزارع برای سلامت جامعه لازمه ! " بعد کتابش رو باز کرد و همین طور که ظاهرا داشت به خوندنش ادامه می داد، اضافه کرد : " البته امروز کامبوجی ها می رن و از پشت شیشه، مزارع استخون رو نگاه می کنن ! جاذبه ی توریستی شده ! "
راستش نمی دونم سابقه ی آشنایی مادرم و خمرهای سرخ، به کی و کجا برمی گرده اما تو خونه ی ما همه، این مائوئیست های کامبوجی رو می شناسن. مطمئن نیستم اولین کلمه ای که به زبون آوردم، خمرهای سرخ یا پُل پُت نبوده باشه ! البته دوستای صمیمی، شاگردهای مادرم و خلاصه همه ی دوست و آشنا، این حضرات رو می شناسن. دلیلش هم یک چیزه؛ مادرم چنان طبیعی و در موقعیت های مختلف یاد خمرهای سرخ میفته که دهنت از تعجب باز می مونه !
یک نمونه اش دوشنبه ی همین هفته بود. دو ساعت بیشتر کلاس نداشتم. خبر دادم که میرم انقلاب. عصر رسیدم خونه. بازم مدتی نسبتا طولانی از وقتم رو صرف یک اطلاع رسانی ساده کردم : دنبال یک کتاب می گشتم، فراز و فرود جنبش کردی از این آقای جلایی پور ... پیدا نکردم. مادرم گوشی تلفن رو برداشت، با چند نفری حرف زد، بعد گفت : " دوستای من ندارنش ... اما اگه می خوای تاریخ معاصر کامبوج به روایت خمرهای سرخ هست که ... "
یادمه روز قبلش هم وقتی درباره ی خانوم ارشاد دانشکده! حرف می زدم که یقه ام رو چسبیده بود و درباره ی مضرات آستین سفید و تاثیرش در تضعیف اسلام ناب سخن می راند، مادرم در مقابل تمام طول و تفصیل ماجرا و تعبیر و تفسیر من، فقط گفت : " خب خمرهای سرخ همدیگرو از رو رنگ یونیفرمشون می شناسن ! یا سرخی یا دشمن ! "
البته گفتم که خمرهای سرخ تو موقعیت های کاملا متفاوت هم یک دفعه سر و کله شون پیدا می شه. حیف ...! اگه استعدادش رو داشتم، شاید می تونستم داستان هایی مثل " قصه های من و بابام " یا " دنیای کوچک دن کامیلو " درباره ی مادرم و خمرهای سرخ بنویسم ! مثلا تابستون امسال، یکی از دوستای قدیمی مادرم چند روزی مهمون ما بود. رسوندیمش فرودگاه. کیفش که از زیر دستگاه رد شد، درگیری و مصیبت هم شروع شد ! خاله جان یه چاقوی ضامن دار خوشگل تو کیفش داشت که به عنوان حق مسلم خودش می خواست ببره تو هواپیما ! و طبیعیه که حق مسلم خاله جان با حق مسلم آقای حراست جور در نمی اومد ! از خاله جان اصرار و از آقای حراست انکار ! و توضیح این که این قانون سازمان هواپیمایی جهانیه. خلاصه به عنوان آخرین راه حل خاله جان قبول کرد که چاقوش رو بده دست مهماندار و در مقصد تحویل بگیره. اما در نهایت عصبانیت، طی یک اقدام شجاعانه و انقلابی، سر آقای حراست داد زد که : " مملکتی که رئیس جمهورش احمدی نژاد باشه، همین می شه دیگه ! " آقای حراست هاج و واج مونده بود که مادرم دستی پشت خاله جان زد و گفت : " آره عزیزم ... تو مملکتی که رئیس جمهورش احمدی نژاد باشه، خمرهای سرخ رو توی هواپیما راه نمیدن !!! "
در هر حال من و مادرم و دوستامون و خمرهای سرخ و ... سال هاست که داریم به همزیستی مسالمت آمیزمون ادامه میدیم. شاید اگه جملات قصار مادرم نبود، اصلا یادمون می رفت که خمرهای سرخ همیشه وجود دارن و همه جا حی و حاضرن ! جمله هایی مثل :
خمرهای سرخ حتی باله رو هم با پوتین های کثیفشون می رقصن ...
هیچ کس تا حالا نتونسته به جای مسلسل، ویولن بده دست خمرهای سرخ ... !
پ.ن۱ : نمی دونم چرا از صبح تا حالا یاد این حکایت شمس تبریزی افتادم : یک چراغ سبکی در دست داشتم. سگ عف کرد،از هیبت او در خانه گریختم و از آن خانه به خانه ای دیگر. بعد از آن، در تنور بزرگ جستم. گفتم : " های، ای مادر، نیزه ام بیار ! برون رو ای مادر، به سر محله، آن سگ سرخ را بگو عف کردی ؟ عف تویی، عف پدرت و مادرت ! اگر مردی، بیا به سر تنور تا نیزه ات در بینی خلم !! "
پ.ن۲ : الان که فکر می کنم، شاید فشار جمعیت زیاد (!) دم در دانشکده باعث شد که یاد شمس تبریزی بیفتم ...! نمی دونم ... یا شاید هم جمعیت انبوهی که تو تنور حیاط دانشکده بودن ... بازم نمی دونم ....
پ.ن۳ : تا یادم نرفته ... برای دوستانی که مادر من و خمرهای سرخ رو نمی شناسن، توضیح این که " پُل پُت " رهبر خمرهای سرخ کامبوج بود که در سال ۱۹۹۸ مُرد !
اگر هدف شما تامین آزادی است، باید بیاموزید فارغ از فرمان فرمایی و اجبار رفتار کنید. ( برگمن )
وقتی صحبت از آنارشیسم به میان می آید، مرد ریشویی را تصور می کنیم که کلاه پت و پهنی بر سر دارد و بمب دست سازی در جیب ! اما بعد از خواندن کتاب "هربرت رید" ، شاعر و فیلسوف هنر، بی گمان این تصویر در ذهنمان رنگ خواهد باخت؛ تصویری که به گفته ی "رید"، دست ساخت مطبوعات بورژوایی است !
واژه ی آنارشی معمولا در اذهان ما بی نظمی، خشونت و عدم قطعیت را تداعی می کند اما هربرت رید در کتاب خود، "آنارشیسم، سیاست شاعرانه"، معتقد است که بشر سال هاست با این مفاهیم زندگی می کند. البته نه به سبب زندگی در جوامع آنارشیستی - که هرگز وجود نداشته اند - بلکه درست در دوران سیطره ی دولت- ملت های مدرن روزگار ما.
به عقیده وی، تمدن ما یک رسوایی تمام عیار است ! در هیچ دوره ای از تاریخ بشر، چنین آشوب اجتماعی سابقه نداشته است؛ آشوبی که به صورت زرادخانه های سلاح های شیمیایی و هسته ای، جنگ ها و مناقشات خشونت بار، فقر و گرسنگی، آسایشگاه های روانی و... مطرح می شود و این همه، حاصل سیاست عملی دوران ماست. فیلسوف آنارشیست باید کار خود را با آشکار ساختن پوچی و بی معنایی همین سیاست عملی - که غالبا با آنارشیسم مقایسه می شود - آغاز کند و در پی آن باید خواهان پایان دادن به این اوضاع و شرایط و آوردن نظمی نوین به این جهان باشد. این امر تنها وقتی ممکن می شود که تمدن ما از نو ساخته شود چون در غیر این صورت، همه ی فعالیت های فکری ما بیهوده خواهد بود.
هربرت رید معتقد است که تنها راه برای ایجاد این نظم نوین، قیام و انقلاب است اما تاکید می کند که موثرترین شکل شورش و انقلاب، درین دنیای خشونت باری که ما در آن زندگش می کنیم، عدم خشونت است ! روح کلی یک قیام و طغیان، کلیت یک تمدن پوچ و مهمل را نشانه می گیرد و این ممکن نیست مگر آنکه انقلاب در عادات اندیشیدن و عادات اخلاقی انسان ها اتفاق بیفتد. به اعتقاد وی، انقلاب در معنای واقعی اش با خشونت و ضرب و زور به دست نمی آید بلکه انقلاب باید در ذهن و کردار آدمیان پا بگیرد. انقلاب در مفهوم عام، چیزی را تغییر نمی دهد بلکه فقط دسته ای از سروران و اربابان را جانشین دسته ای دیگر می کند. اما انقلاب واقعی به معنای استقرار ارزش های انسانی نو و روابط اجتماعی جدید و نگرش دگرگون شده ی انسان به انسان است. این انقلاب فوری و بی واسطه، هم اکنون، هر جا که هستیم، باید اتفاق بیفتد و این یعنی تغییر دادن روابط اقتدارطلبانه بین زنان و مردان، والدین و فرزندان و ...
این اقدام انقلابی را نمی توان در هم شکست چون در زندگی هرروزه به پا می شود؛ در سوراخ سمبه های ریزی که دستان زورمند اما درشت و زمخت قدرت دولت نمی تواند به آسانی به آن برسد چرا که سرشت آدمی را تغییر می دهد و این زمینه ی تغییر زندگی اجتماعی آدمی است.
نکته ی دیگری که در نظریات رید یکسره با تصور ما از آنارشیسم در تضاد است، تعبیر او از هنرمند و فردیت آدمی است. وی می نویسد: " ارزش یک تمدن، تنها با کیفیات و دستاوردهای نمایندگان آن، یعنی فیلسوفان و شاعران و هنرمندانش ارزیابی می شود و پیشرفت، به معنای استقرار تدریجی تمایزیافتگی های کیفی بین افراد جامعه است. هرچقدر جامعه بیشتر پیشرفت کند، فرد با روشنی و وضوح بیشتری در برابر گروه قرار می گیرد. به این ترتیب واحد و عنصر اصلی آینده، فرد است؛ دنیایی در خویش، خودبسنده و خودآفرین، که آزادانه می دهد و می گیرد اما ضرورتا یک روح آزاد است ! ابرمرد راستین کسی است که خویش را دور و مستقل از گروه نگه می دارد. هنرمند یک فردیت عینیت یافته است. او ضرورتا یک آنارشیست است و با همه ی معناهای دولت سازمان یافته، مخالف است؛ چه آنچه از گذشته به ارث برده ایم و چه آنچه به نام آینده به مردم تحمیل می شود؛ او آواره ی بی ایمان سرزمین بی صاحب تخیل خویش است و نمی تواند بدون دست کشیدن از وظایف اصلی خویش، در سردابه های بی روح یک حزب سیاسی آرام بگیرد. " اما در عصر ما هنر به هر ترتیب که شده عقیم می شود. این سرنوشت جهانی شاعرانگی است !
تمدن های جزم اندیش روزگار ما، بنا به ماهیت و ساختار اصول خود، ارزش هایی را از میان برمی دارند که هنرمند با آن ها و برای آن ها زندگی می کند. جهل و بی تفاوتی و بیدادگری سرمایه داری، که هنر را تا حد صنعتگری فرو می کاهد، روی دیگر سکه ای است که خواهان استفاده از هنرمند برای مقاصد سیاسی خود است و در دولت های توتالیتر به منصه ی ظهور می رسد.
رید می گوید دولت های اقتدارطلب، جنگ ها و انقلاب ها، ثمری برای فرهنگ و هنر نداشته اند زیرا هیچ ثمری برای آزادی نداشته اند ! آزادی امری روان شناختی و فردی است و اوضاع و شرایطی است که روح بشر در آن به خودانگیختگی و خلاقیت می رسد و تا زمانی که دولت وجود دارد آزادی ممکن نیست. پیشنهاد او برای حذف دولت از زندگی بشر، روی آوردن به سیاست محلی و به رسمیت شناختن حق خودمختاری محلی مردم است. به این ترتیب، نمایندگان سیاسی، جانشین سیاست مداران حرفه ای خواهند شد؛ سیاست مداران عجیب الخلقه ای که سودایی جز رسیدن به مقام و قدرت ندارند و انگیزه شان همیشه جاه طلبی شخصی و جنون خودبزرگ بینی است ! همین ها کافی هستند تا هر فردی را دچار فساد ناشی از قدرت کنند.
عقاید هربرت رید درباره ی عدالت، آزادی، دین و ... نیز با پیش زمینه ی ذهنی ما از واژه ی آنارشیسم تفاوت بسیار دارد. شاید اگر وی نام دیگری بر اعتقادات خود می نهاد، می توانستیم راحت تر و به دور از پیشداوری، با نوشته ی او ارتباط برقرار کنیم. او خود نیز به این نکته واقف است اما ظاهرا نامی بهتر از آنارشیسم برای آموزه های خود نمی یابد. در هر حال، آنچه رید به آن معتقد است، هرچند ممکن است به نظر ما آرمان هایی اغراق آمیز، دور از واقعیت و کاملا غیرعملی جلوه کند اما شاید بتوانیم در این اعتقاد با او همراه باشیم که تنها آرمان های مهمل و غیرعقلانی و مبتنی بر شور و احساس می توانند بشر را به ادامه ی حیات امیدوار کنند و به او نیروی تحول و حرکت و زندگی را ارزانی دارند !
برای تو می نویسم نازنین! دلتنگ با تو رفتن بودم! از دلتنگی بی تو بودن بود که رفتم و نشستم روی یکی از صندلی های ردیف آخر، یکی از همان صندلی هایی که همیشه انتخاب می کردیم چون نمی خواستیم کسی ببیندمان وقتی که زیر لب می گفتیم: روزگار غریبی است نازنین!
با چوب زیر بغل وارد می شود. همه ی نگاه ها بر می گردد به طرفش، هر دو پایش را گچ گرفته اند، ریش و موی بلند و کلاهی که اگر یک ستاره ی سرخ رویش بچسبانی، خود خود "چه گوارا" را می بینی ، البته با پاهای شکسته. در جنگ چریکی مجروح نشده، از بالکن خانه اش پریده پایین! آگاهانه! "می خواستم درد رو تجربه کنم! تجربه برای نویسنده…" خنده ام می گیرد اما سوزش اشک را هم توی چشم هایم احساس می کنم. یاد تو می افتم! می بینی ؟ روزگار غریبی است نازنین!
نمی دانم تو یا بچه های معلول بم که خاطره ی یک صبحدم سرد زمستانی، تا ابد روی سرشان آوار می شود، چطور با درد و کابوس های شبانه اخت شده اید؟ بچه هایی که هنوز ابر های خاکستری سموم شیمیایی بر سرشان سایه انداخته و احتمالا امروز هم سن و سال این آقای نویسنده هستند، ایا هرگز می توانند تجربه ی درد را فراموش کنند؟ و یا… نمی دانم شاید این بهایی است که برای نویسنده شدن پرداخته اند، این تجربه ی سرد و تلخ درد! … روزگار غریبی است نازنین!
روزگار نویسنده شدن با تجربه ی تصنعی درد پاهای شکسته، روزگار نویسنده نشدن و شاعر نبودن و درد را تجربه نکردن که با درد زندگی کردن!
دختر چشم آبی، مانتوی سیاه گلداری پوشیده، آرایش صورتش کامل است، هم سن و سال من و تو به نظر می رسد. دعوتش می کنند که شعری بخواند. با خودکارش روی دسته ی صندلی می زند"راستش این هفته شعرم نیومده!" اعصابش خورد بوده و می خواهد درس خواندن را کنار بگذارد. "خب فروغ هم نرفته بود دانشگاه!" چرایش را می داند و نمی داند. همین امروز خانم انتظامات کوتاهی مانتو و رنگ بالای چشم هایش و… را به رخش کشیده است!" باید همون دبی می موندم…فضای ظلم و استبداد اینجا با طبع من…" همهمه می شود، همه با هم حرف می زنند… سیگاری از توی کیفش در می آورد" … خب فروغ هم…"
به مادرم فکر می کنم که فروغ نیست اما… یاد تو می افتم و دیگرانی که مثل تو در سخت ترین شرایط، سخت درس می خوانند و کار می کنند، یاد دانشجو هایی که داغ زندان را تاب آورده اند، یاد بچه هایی که برای به دست آوردن حقشان برای ادامه ی تحصیل سر سختانه تلاش می کنند و یاد… می بینی؟ روزگار غریبی است نازنین!
روزگاری که معیار آزادی و استبداد، دینداری و بی دینی و… رنگ و اندازه ی مانتوی خانم شاعر و من وتوست! روزگاری که بلند ترین افق پرواز ذهن و خیالمان فروغ بودن است و بزرگترین دغدغه مان چاک مانتو و… روزگار غریبی است نازنین!
بالاخره شاعری، با همان لحن اغراق آمیزی که باعث خندیدنمان میشد، غزلی می خواند. طفلک لابد تابلوی غزل ممنوع این جور جاها را تا حالا ندیده! پسر بلند قدی که روبروی من نشسته، می گوید:" ممنون که دوران ارتجاع ادبی را دوباره به ما یادآوری کردید!" همه می خندند… نهایتا بیست و سه ساله است. لاغر و سبزه. سیگارش دارد انگشتانش را می سوزاند. فکر می کنم جایی او را دیده ام… "جویس" است! درست عین همان عکسی است که با هم دیدیم، همان کلاه، همان موهای نامرتب و حتی همان لبخند کج و تصنعی. سیگار دیگری روشن می کند و ادامه می دهد:" بزرگترین مشخصه ی شاعر امروز، گریز از ایدئولوژی است! گریزی که…" بقیه ی حرف هایش را گوش نمی کنم. جسته و گریخته تک جمله هایی از نیچه می شنوم و از دریدا و بارت و… به قدرت حافظه اش غبطه می خورم و به تو فکر می کنم و زیر لب می گویم: روزگار غریبی است نازنین!
روزگار زندگی کردن با ایدئولوژی مرگ ایدئولوژی! سرکردن با این ذهن تک صدایی که صداها را در خود ضبط می کند و به هم آوایی ناموزون و ناهنجاری در قالب یک صدای واحد وامی داردشان، صدای حاکم، سرکوبگر، بی محتوا و سطحی، هر چند با جلوه های گوناگون… روزگار غریبی است نازنین!!
قرار است که پناهگاهمان بمباران شود
پلاک هایمان را با هم عوض کنیم ؟
قرار است که پرتاپ شویم به دو سوی جهان
زنده یا مرده
پیدایمان می کنند
ما را به جای هم می گیرند
و در بسته های کوچک پستی
فرستاده می شویم به خودمان
پلاک هایمان را با هم عوض کنیم ؟
مثل یک بچه ی فلسطینی
سنگ پرتاب کرده ایم
چند فروند برگ پاییزی شکست
مثل یک بچه ی فلسطینی
یک ...
پلاک هایمان را با هم عوض کنیم ؟
آوارگی که شاخ و دم ندارد
کجا بنشینیم
کجا شعر بخوانیم
کجا ببوسیم
آوارگی که شاخ و دم ندارد
قرار است که تکه تکه تر
بی شکل تر -
بسیط -
پیدایمان نمی کنند.
بخندیم ؟
( شهین خسروی نژاد )
خودکار را که برمی دارم، می خواهم بنویسم که من از جنگ بیزارم. دلم می خواهد روزی برسد که ... می بینم انگار خیلی تکراری شده است و مگر اصلا غیر از عده ای سیاستمدار بیمار و دیوانه، کسی هست که خواستار جنگ باشد و از خونریزی لذت ببرد ؟! از همه ی این ها گذشته اصلا مفهوم جنگ یا بیزاری و یا ... چیست، وقتی که جنگیدن، چاره ی ناگزیر یک ملت است ؟ و یا ...
یاد روایت جوینی از سقوط نیشابور می افتم. خوارزمشاه گریخته بود و مغول به نیشابور رسیده بود. مردم دروازه ها را بستند. نیشابور می توانست سال ها بدون مراوده با جهان بیرون قلعه پایداری کند. مغول هر چه می زد به در بسته می زد. کم کم خسته می شد. اما نیم شبی، علمای دستار به سر نیشابور، به سرکردگی امام جماعت، دروازه ها را به روی مغول باز کردند. خودشان و پانصد نفر از خویشانشان امان نامه گرفتند. صبحگاهان، مردم نیشابور، مغول را در خانه دیدند. یک میلیون نفر مردم نیشابور قتل عام شدند و شهر ویران شد ... نمی دانم .... شاید علمای دستار به سر نیشابور از جنگ بیزار بودند که ...
شاید شاه سلطان حسین صفوی هم، وقتی به جای رویارویی با افغان ها، در حیاط قصرش سینه زنی اباعبدالله به راه انداخته بود، به خاطر بیزاری از جنگ بود که دفع دشمن را به خدا می سپرد و یا شاه قاجار ... وقتی که عباس میرزا را به پایتخت فرامی خواند و عهدنامه ی ترکمانچای را امضا می کرد و یا ...
در کمتر دوره ای از تاریخ چندهزار ساله ی این سرزمین، ایرانیان آغازگر یا طالب جنگ بوده اند اما انگار این شوخی تاریخ است که همیشه جنگ در خانه ی ما را زده و سرزده و بدون دعوت وارد شده است و ما متاسفانه غالبا بسیار مهمان نواز بوده ایم ! شاید این مهمان نوازی جبران غرور از دست رفته ی ما بوده است ...
ما از اسکندر پیامبر ساختیم و همراه خضر به جست و جوی آب حیات فرستادیمش؛ از اعراب منجی ساختیم، از ترکان غزنوی و مغول، ایرانیان سخی و حکیم؛ افغان ها را سعی کردیم فراموش کنیم و روس ها ... و دیگران ...
همت و جهان آرا و باکری هم، زاده ی همین آب و خاک بودند اما نه شاه بودند، نه عالم و نه ... ! پس لابد از جنگ هم بیزار نبودند ! حتما راه و رسم مهمان نوازی را بلد نبودند ! شاید قدرت خلاق اسطوره سازی و افسانه پروری، تسکینشان نمی داده است ! از نعمت فیاض فراموشی هم گویی بی بهره بوده اند ! اما بی گمان باور داشته اند که دروازه های نیشابور، باید به هر قیمتی بسته بماند ... چه پیامبر پشت در باشد، چه منجی ! سخی باشد یا حکیم و یا ... !
... به یاد پدرانمان ... رزمندگان و شهیدان جنگ تحمیلی ...