نور مهتابی رنگ چراغ نیمه جون شهرداری، یه وری افتاده بود طرف چپ صورتش ... موهای وز کرده اش از زیر چادر سیاهش زده بود بیرون. هیکل سنگینش رو به زحمت از سربالایی تند خیابون بالا می کشید. بخار سرد دهنش به رنگ نور چراغ شهرداری، سمت راست صورت مرد رو محو می کرد.
- همه ی کله گنده ها هستن ... دیدی چه سنگ گنده ای واسش آوردن ؟
کت کهنه ای به تنش زار می زد. از پشت سر، مترسک لاغر و خمیده ای بود که می لنگید.
- می ترسن پا شه، در بره !
جلوتر چشمای زرد و گرد یه جیپ ارتشی، مثل یه زخم ممتد، افتاده بود رو تن خیابون. پشت سر جیپ، جعبه ی بزرگ چوبی روی بازوهای هشت پای سیاهی جلو می رفت.
- حالا نصفه شبی تو این سرما چه وقته این کاره ؟!
انحنای یه کیسه به پشت خمیده اش اضافه شد. آرنج دست چپش یه لحظه از طرح باریک تنش جدا شد.
- من دست گرفتم زیرش ... چوب داغ داغ بود تو این سرما ...
چادر باز شد، جمع شد، دست راستش از گوشه ی چادر اومد بیرون. سینه اش به خس خس افتاده بود.
- کدوم ... قبرستون رو سر کوه ساخته ؟!
جیپ واستاد. نور زرد دامنه ی کوه رو روشن کرد. هشت پا دست هاش رو از هم باز کرد و تابوت رو بلعید. همهمه و صدای کندن زمین ... تق تق ...
- تا صبح حیرونیم به خاطر یه خورده حلوا و پول و زهرمار ...
چادرش رو جمع کرد و پخش زمین شد.
- حالا کو تا زمین رو بکنن تو این سرما ...
نشست روی یه سنگ و پاهاش رو روی زمین دراز کرد. نور زرد عقب عقب رفت، برگشت، افتاد روی هشت پای سیاه که حالا دیگه تیکه تیکه شده بود. مورچه های سیاه، تند و تند، دور و بر تابوت توی هم می لولیدن.
- گفتی ها ... می ترسن در بره ؟! ... درش رو همچین محکم بستن که ...
پا شد واستاد. چادرش رو تکوند و رفت طرف مورچه ها.
- بد مصب ! داره صبح می شه ...!
لخ لخ کنون راه افتاد. مثل مترسک لاغر و خمیده ای می لنگید. رفت و وسط مورچه ها گم شد. مورچه ها در سنگین تابوت رو به زحمت باز کردن. مایع گرم و طلایی رنگ نور از توی تابوت بیرون ریخت. مورچه ها، تابوت، نور زرد و مرده ی جیپ، همه محو شدن. کوه توی سیلاب نور غرق شد ...
سرم رو از روی سینه ی سرد و سفید سنگ بلند کردم. نشستم. دست کشیدم روی اسم پدرم که گرم و خیس بود : شهید ... زیر پام، تمام شهر، آروم آروم، زیر نوازش گرم خورشید از خواب بیدار می شد ...
داستان زندگی و فقدان آن مرگ است. ( تودوروف )
داستان ابزار اصلی ما برای درک امور است. چه به این دلیل که زندگی خود را سیر پیش رونده ای می بینیم که به جایی می رسد. یا به این دلیل که به خود می گوئیم در جهان چه می گذرد؟ زندگی نه از منطق علمی علت و معلول، که از منطق داستان تبعیت می کند که در آن درک امور یعنی فهمیدن این که چه چیزی به چه چیز دیگر می انجامد؟ ( نظریه ی ادبی - کالر ) شاید به همین دلیل است که در وجود انسان ذائقه ای بنیادین برای قصه گفتن و قصه شنیدن وجود دارد.
قصه های هر ملتی از زندگی آن مردم مایه گرفته و در آن ریشه دارد. این قصه ها نمودار قسمت مهمی از میراث فرهنگی هر قوم و ملتی هستند. بنابراین ارزش های سنتی در زمینه های فرهنگی و روان شناختی و همچنین حوادث و سوانح اجتماعی جدید در آن ها انعکاس می یابد. شناخت این قصه ها اهمیتی انکارناپذیر در شناخت فرهنگ قومی ملت ها دارد.
در میان تمام قصه هایی که خوانده ایم و شنیده ایم، داستان های عامیانه حلقه ی اتصال نسل ها هستند و بیانگر این حقیقت ساده و تاسف بار اما هیجان انگیزند که انسان معاصر همان انسان بدوی است که لباسی نو و دیگرگونه به تن کرده است. این قصه ها شوق زنده ماندن و ساده زیستن را، بی آن که بدانیم، در ما زنده نگه می دارند. امید به نیک انجامی و بهروزی آدمی، ایمان به این که روزی، هرچند بسیار دور، شاهزاده ی زیبای نیکی ها از راه می رسد و دیو بدی را از پا در می آورد، آرزوی جهانی بهتر و والاتر از آنچه ما تجربه کرده ایم و بالاخره باور این ایده ی ساده دلانه اما زیبا که فرجام کار جهان پیروزی نور و روشنایی بر سیاهی و تباهی است، نه تنها انسان ساده ی گذشته های دوردست که انسان شکاک و سخت دل معاصر را نیز خرسند می کند. انسان معاصر نیز همواره نیم نگاهی به امیدهای دوردست دیریاب دارد و قصه های عامیانه چشم اندازی بدیع را در معرض دیدگان او قرار می دهد.
قصه های عامیانه ی ایرانی بسیار متنوع اند اما ویژگی هایی مشترکی ۱با تمام قصه های عامیانه ی دیگر ملل دارند. یکی از ویژگی های منحصر به فرد و هیجان انگیز برخی از رایج ترین انواع قصه های عامیانه ایرانی، مانند هزار و یک شب، سندباد نامه، بختیار نامه و ...، این است که در این قصه ها روایت بهای زندگی و یا نه! خود زندگی است. راویان قصه می گویند برای این که زنده بمانند و زندگی چنان در تار و پود قصه ها بافته می شود که تمایز قصه و زندگی، همچنان که تمایز راوی و مخاطب، دشوار می نماید. قصه ها راز جاودانگی انسان، کلید پیروزی او بر مرگ و مفهوم انسان بودن انسان هستند؛ انسانی که فقط تا زمانی زنده است که بتواند روایت کند.
پ.ن۱ : منابعی که برای اطلاع از ویژگی های عام داستان های عامیانه می توان به آن ها مراجعه کرد : دستور زبان داستان، احمد اخوت - بوطیقای ساختارگرا، تودوروف - و ...
"شب طولانی تیز دندان " عنوان داستان بلندی است از "خورخه کاره راگومز" نویسنده ی شیلیایی. داستان ظاهرا در شیلی اتفاق می افتد اما نویسنده در حقیقت فراتر از زمان و مکان تراژدی انسان و جامعه ی انسانی را به تصویر می کشد."گومز" احساسات تاریخ و واقعیت جوامع انسانی را به ترتیبی در کنار هم می نشاند که هرگز در جهان خارج اتفاق نیفتاده است با این حال احساساتی شدن، گم شدن در تخیل محض و انفعال مطلق در داستان او جایی ندارد.
"شب طولانی تیز دندان" تراژدی آنهایی است که شمار بسیارشان صادقند و پیشرو اما با آرمان هایی در پس پرده ی ابهام؛ زیرا که خواسته اند با ابزاری ناشناس جامعه ی خود را معنا کنند و با همان ابزار ناشناخته برای جامعه آرمان بسازند و تاریخ، در زمانی اندک و با بهایی بسیار سنگین، نادرستی آرمان هایشان را آشکار می کند. قهرمان- راوی داستان، تنها وقتی که سگها دارند تکه پاره اش می کنند به این حقیقت پی می برد که "برای دیدن بعضی چیزها در بعضی مواقع بهتر است آدم به آرمانی اعتقاد نداشته باشد تا دچار خشک مغزی نشود"
"گومز" داستان تلخ دگردیسی یک انقلاب و تبدیل شدن آن به یک نظام خشن را به زیبایی روایت می کند: " بوی خون به دماغ سگها خورده. چه وحشی شده اند! چه راحت شلیک می کنند! چه لذت می برند از پرپر شدن مردم در خون! مردی که با تانک می آمد حالا کجاست؟ زیر تانک له شده زیر سهم خودش! " نظامی که می کوشد تا با همان ابزار گذشته پایه های سنگین خود را بر خاکستر به جا مانده از ویرانه های انقلاب بنا کند.
"گومز" این داستان تکراری تاریخ را در بازی فواره ها چنین خلاصه می کند: " اما هنوز دستم به گردنم نرسیده که مایع گرمی را در حال فوران لمس می کنم! فواره ی کدام حوض یونانی است؟ " فواره و یونان برای من خواننده چه چیزی را تداعی می کند؟ "...نگاهی به فواره ها کردم که بالا می آمدند و سرنگون می شدند و همین اوج گرفتن و سرنگون شدن آب برای من تماشاچی چه زیبا بود! اما برای تاریخ نگار چه؟ " چه کسی این فواره ی خون و سرنگونی اش را تماشا می کند؟ تماشاچی یا تاریخ نگار؟ و مگر نه که هر کس تاریخ نگار سرنوشت خویش است؟
" چشم هایشان را می بینم. چشم های افراد نیروی ضد اغتشاش را؟ چشم های گارد ریاست جمهور را؟ چشم های گارد سویل را؟ یا چشم های گروه ضربت را؟... انگار سگها از من دور شده اند اما نه! گروه ضربت با اسب های سیاه و سگهای شکاری و شمشیرهای آخته دنبالم کرده، من عریانم. ماه که غریبه نیست. بگذار پشتم را ببیند! باشد، همه در شهر زخم خنجر دارند اما چرا پنهان می کنند؟ چرا من پنهان می کنم؟ سگی که دهانش خون آلود است با غضب دارد نگاهم می کند، می خواهم بپرسم: تفنگت کو؟ چرا اونیفرمت را نپوشیده ای؟ " می توان تصور کرد که این سگهای درنده و وحشی پیشکار حاکمان تازه به قدرت رسیده اند اما سگها همیشه نقش گارد سویل و گارد ریاست جمهوری را بازی نمی کنند: " سگ دندان هایش را در می آورد و با سنگی تیز می کند. شاید هم می خواهد با آب مقدس آن را بشوید. بعد ردای قرمزش را بر می دارد تا روی دوشش بیندازد... " این همان ردایی است که دایی راوی در مهمانی آخر پوشیده و واسطگی خرید اسلحه برای گارد سویل را انجام می دهد. سگها همه جا هستند. عده ای در خانه های مجلل زندگی می کنند و عده ای در خیابان ها پرسه می زنند تا نوبتشان برسد: " مشکل می شد تشخیص داد که کدومشون جزو زندانی ها هستن و کدومشون جزو گارد سویل... انگار اگه این دزدا زودتر صاحب اسلحه می شدن جاشون با اینا که زندانبان بودن عوض می شد! "
با این همه داستان "گومز" از معیارهای تفننی و یاًس های روشنفکرانه به دور است چنان که در پایان کتاب تصور می کنیم که قهرمان-راوی داستان تکه پاره هایش را از شکم سگهای تیزدندان بیرون کشیده، سرهم کرده و به راهش ادامه داده و طلسم ترانه ی این سفر را شکسته و سنگها را به حرکت، به آواز و به آزادی رسانده است:" مچم انگار پرنده ای شده که آواز می خواند، سایه ام تا در چشمه می افتد، تکه تکه می شود اما من پاره هایم را جمع می کنم و به راهم ادامه می دهم و دست آواز خوان من که آوازش سنگ شده، برای این سفر ترانه ای ساخته است، سوگ گونه و همه ی سنگها آوازند که طلسم شده اند و هر سنگی سوگنامه ای است. "
سپس همه ی مردم جهان دور او حلقه زدند
جسد آنان را دید،
اندوهگین شد و تکانی خورد،
آرام آرام برخاست
و نخستین انسانی را که دید در آغوش گرفت،
سپس قدم به راه نهاد.
( سزار واله خو )
خدا بیامرزه مرحوم بهلول دانا رو که می گن: " یه روز یکی ازش پرسید: مرکز زمین کجاست؟ بهلول یه میخ دستش بود، همون جا که واستاده بود کوبیدش زمین و گفت: همین جا! طرف گفت: از کجا می دونی؟ بهلول گفت: قبول نداری؟ برو متر بیار و اندازه بگیر! "
حالا این حکایت خانم فاطمه رجبی و کتابشه! از صبح داشتم با این کتاب سر و کله می زدم. اصل قضیه اینه که ایشون معتقدند " پدیده ی دکتر احمدی نژاد هزاره ی سوم را غافلگیر کرده است." شما قبول ندارید؟! برید متر بیارید و خلافش رو ثابت کنید!
البته خانم رجبی تنها کسی نیستند که بهلول دانا رو می شناسن!
حسین موسوی تبریزی، عضو روحانیون مبارز، در زمان انتخابات با تصریح بر حمایت از اقای هاشمی گفته اند: " افرادی که حامی احمدی نژاد هستند در زمان جنگ هیچ کاری نکردند و امام را دوست نداشتند. " شما قبول ندارید؟ برید متر بیارید و اندازه بگیرید!
آیت الله مصباح یزدی، درباره ی اتنخابات دوره ی نهم گفته اند: " این انتخابات با هیچ عامل ظاهری قابل محاسبه نیست جز آن که عنایت الهی بود و عامل اصلی برای این پدیده دعای حضرت ولی عصر (عج) بود. " شما قبول ندارید؟! برید یک متر معنوی بیارید و انتخابات رو متر کنید!
رئیس جبهه ی مشارکت قم، در همون زمان انتخابات، گفته بود: " آقایان دغدغه ی تماس دو جنس را دارند و ماموریت دینی شان را این می دانند که همه جا پرده بکشند و یا دیوار. " شما قبول ندارید؟! ....
و این داستان همچنان ادامه دارد...!
و اما فرازهایی از کتاب فاطمه رجبی، " احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سوم " :
دموکراسی: " دموکراسی به لحاظ مبنا، انگیزه و هدف بشر انگارانه با ادیان الهی، به ویژه اسلام، ناسازگاری دارد. " (ص.۱۹) " با این وجود واقعیت آن است که جمهوری اسلامی در استقرار خود، نحوه ای از دموکراسی را پذیرفته است. " (ص.۲۰) " انتخابات به عنوان بارزترین نماد دموکراسی در عمر پربرکت جمهوری اسلامی، مراحل مختلفی را پشت سر نهاده است. در این مراحل، جهت دهی و هدفمند کردن جامعه حول محور دین، آشکار و موفق بوده و ثمره ای تقریبا مطلوب داشته است. " (ص.۲۱) " در دهه ی آغازین جمهوری اسلامی، تقریبا چنین ثمره ای داشت حاصل می شد؛ ولی در همان دوران نیز، ضعف ها و لغزش ها و دخالت ها و قدرت طلبی ها سبب گردید تا گوشه هایی از باطن دموکراسی آشکار گردد. " (ص.۲۱)
دوستان تصدیق می کنید که خداوند متعال باید حتما حتما بهلول بینوا رو بیامرزه ؟!
در سینه اگر هزار خنجر داریم
پرواز پر پرنده در سر داریم
برگ دل ما بهار بی مرگ شده
بر گستره ی سپیده بستر داریم
خبر آزادی بچه ها رو شنیدم، خوشحالم ...
( حیات نو - چهارشنبه - ۱۷مرداد )
انگار این مسئله ی غضنفرها و مارادوناها یه جورایی معضل اصلی جامعه شده!
انگار جریان از این قراره که هر چی جبهه ی اصلاحات مارادونا داره، جبهه ی اصولگرا هم غضنفر داره! اما وجه تفاهم دو جبهه اینه که نمی دونن با این عناصر معلوم الحال مجهول الهویه چه کار کنن ؟! ظاهرا باید کنترلشون کنن تا بالغ بشن... شاید اصلا قراره بالغ نشن، همین جوری جوان بمونن... البته معلوم نیست این کنترل باید در راستای چه اهدافی اجرایی بشه... خلاصه این که هیچی معلوم نیست...!!!
بازم می گم. هر کس فهمید بالاخره جریان چیه بی زحمت به من هم بگه... بازم تریبون حزبی جایزه می دهیم!
سخنگوی حزب کارگزاران سازندگی با رد وجود غضنفرها در جبهه ی اصلاحات گفت: " ما غضنفر نداریم چرا که همه مارادونا هستند و ما در حقیقت از زیادی مارادوناها در جبهه ی اصلاحات رنج می بریم. " سید حسین مرعشی اظهار داشت: " دموکراسی در کشور ما جوان است و عمر ۲۸ساله دارد و مارادوناهایی هم که هستند همگی جوانند و هنوز کاملا به بلوغ نرسیده اند، هنگامی که بلوغ آنها تکمیل شد قطعا تعداد این مارادوناها هم کمتر می شود. "
( ایران - سه شنبه - ۱۶مرداد )
حالا اینا همه یعنی چی ؟؟؟!
کی آدم خوبه است، کی آدم بده ؟؟؟ الان چی شده؟ چی باید باشه؟ چی نباید باشه؟
مارادونا خوبه یا غضنفر یا حزب کارگزاران یا دموکراسی ؟؟؟ یا هر ۴تاش؟
منظور کدوم مارادونا است؟ مارادونای قهرمان یا مارادونای قاچاقچی کوکائین یا ... ؟؟!
بلوغ خوبه یا جوانی؟ مارادونا کمش خوبه یا زیادش ؟؟
هر کس فهمید جریان چیه لطف کنه به من هم بگه! به ۲تا از بهترین جواب ها یه تریبون حزبی جایزه می دهیم!
راوی باش و صادق باش
روایت کن و صداقت کن
بوالفضل نیستی لااقل بوالجهل نیز مباش!
( بیهقی )
امروز روز پرباری بود. من امروز فهمیدم که اطلاعاتی هستم و یه مشت ارباب هذیان گو دارم که البته خودم هم نمی شناسمشون! همین چند دقیقه پیش هم فهمیدم که مزدور اجنبی هستم و همسو با بیگانگانی که اونا رو هم نمی شناسم، دارم چهره ی بزرگان نظام رو مخدوش می کنم! تصدیق می کنین که روز پرباری بوده دوستان؟!
قبلا یه وبلاگ شخصی داشتم که یه دوست قدیمی هکش کرد. این هم انگار مرض نسل ماست که دوست داره چرندیاتش رو به جای صفحه ی کاغذ رو صفحه ی کامپیوتر بنویسه! به هر حال به جای دعوا و جار و جنجال گذاشتم وبلاگ رو نگه داره واسه خودش و اومدم اینجا. تو اون وبلاگ قبلیم به علاقه ی اصلیم می پرداختم. یعنی معرفی و نقد کتاب هایی که تند و تند می خوندم یا به قول دوستی می خوردم! نمی دونم چی شد که اینجا گرفتار سازمان اطلاعات و بیگانگان شدم؟! شاید روزنامه خوندن زیادی کار دستم داد. به هر حال تو این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم.
از میثم یاد گرفتم که چه طور می شه با آرامش و ادب و منطق گفته ها و نقدها رو دلپذیر کرد.
از یه علامه ای! – به قول خودش- زیبایی آرمان طلبی کورکورانه رو یاد گرفتم و آرامشی رو که آدم از سرزنش تند و بی پروای دیگران به دست میاره. در ضمن ازش یاد گرفتم که اگر کسی به زعم ما از یه جای حکومت دفاع کنه – حتی اگر این فقط تصور ما باشه!- شایسته ی نام "علامه ای" نیست و این یه لقب افتخاریه که عده ای به بعضی از دانشجویان علامه اعطا می کنن! مثل دیپلم افتخاری یا کلید طلای شهر!
از دوستان کمپین آزادی پلی تکنیک یاد گرفتم که داستان " هدف وسیله را توجیه می کند!" هنوز هم قدیمی نشده و طرفدار داره!
و اما امیرحسین عزیز! از امیرحسین عزیز خیلی چیزا یاد گرفتم. این دوست عزیز یه بانک اطلاعات کامله! دوسیه ی همگان رو از کوچیک و بزرگ داره! می دونه کی راست می گه و کی دروغ و بنابراین خوب می دونه که حرف چه کسی باید مستند باشه و چه کسانی اجازه دارن بدون سند حرف بزنن! همه ی نشریات معتبر علمی-پژوهشی رو اعم از داخلی و خارجی و همین طور همه ی محافل معتبر آکادمیک رو می شناسه و می دونه که همشون حرف مفت زیاد می زنن!!
در ضمن همین امیرحسین عزیزه که مدرک عضویت من رو تو سازمان اطلاعات پیدا کرده و متوجه شده که همه ی اطلاعاتی ها ماموریت هاشون رو با ناز و اطوار الکی انجام می دن! همچنین اربابان من رو هم شناسایی کرده و فهمیده که همه شون هذیون می گن! البته همه این کشفیات سند و مدرک معتبر داره، یقینا !!
از امیرحسین عزیز متشکرم!
بادبادک باز رو امروز تموم کردم. نویسنده ی کتاب، خالد حسینی، یه افغانی مقیم آمریکاست. داستان قشنگیه و در عین حال تلخ و دردناک. تاریخ و اخلاق و سنت های ملتی که هولناک ترین حوادث تاریخ معاصر بشر در اونجا اتفاق افتاده و میفته. عنوان کتاب استعاره ی قشنگیه. بادبادک اندازی در واقع خیلی شبیه جنگه. بازی مورد علاقه ی افغان هاست. بادبادک های رنگی رو هوا می کنن و هر کسی سعی می کنه بادبادک حریف رو بزنه و بندازه پائین. این بازی به قول نویسنده قانونی نداره، جز این که: " قاعده بی قاعده! بادبادکت رو هوا کن، بادبادک حریف رو بزن، همین!" همین که بادبادک ها میفتن زمین تازه کار بادبادک بازها شروع می شه؛ دنبال بادبادک ها می گردن و اولین کسی که بادبادک رو پیدا کرد، بادبادک مال خودشه و هیچ کس حق نداره اونو ازش بگیره. این قانون نیست، سنته! و همه باید به سنت احترام بذارن.
ما گاهی خودمون بادبادک هامون رو می سازیم و گاهی هم اونا رو از بادبادک فروش می خریم. در هر حال فرقی نمی کنه. تمام امیدها و آرزوهامون رو به چهارگوش شعار مانند بادبادک می سپاریم و هواش می کنیم: برو برادر! برو! بادبادکت رو هوا کن و حریفت رو بزن. همین!
تاریخ ما رو نگاه کنین. به عنوان مثال مغول ها که اومدن بادبادکمون رو که به هوای نسیم ترک ها بلند شده بود انداختن. بادبادک افتاده رو به دیوار کوبیدیم. قاعده بی قاعده! چنگیز با اسب بالای منبر رفت و گفت: " اگر شما گناهان بزرگ نمی کردین این بلاها بر سر شما نازل نمی شد. من بلا و قهر خداوند هستم و شما رو به خاطر گناهانتون مجازات می کنم." واستادیم و گذاشتیم ما رو قتل عام کنن. هر چی باشه اون بازی رو برده بود. هیچ منطقی وجود نداشت جز احساس گناه، احساس گناه از باختن بازی در مقابل خدا. یادش به خیر دکتر شریعتی که می گفت:" اگر می خواین همیشه بر ملتی حکومت کنین، همیشه بهش بگین که گناهکاره!" چنگیز هم مثل اعراب این رو خوب می دونست!
ما ناخودآگاه ذوق می کنیم وقتی می شنویم که در سرزمین احساس و عشق و عرفان زندگی می کنیم. اصلا هم یادمون نیست که چند بار تا حالا این بادبادک خوشگل احساسمون رو زدن و انداختن زمین! ما حافظه ی تاریخی نداریم! حتی بادبادک هایی که به دیوار حافظه و تاریخمون چسبوندیم هم نمی تونن حافظمون رو به ما برگردونن! زود یادمون می ره. تمام حکام تاریخ چندین هزار ساله مون این رو می دونستن. سیاستمدارهای امروزمون هم این رو خوب می دونن!
ببینین در همین مدت کوتاه 50ساله افغانی ها برای چند تا بادبادک انداز هورا کشیدن: ظاهر شاه، روس ها، حکمتیار، طالبان، آمریکا و ... نویسنده ی کتاب یکی از این بازی ها رو این جوری توصیف می کنه:" طالبان که اومدن همه تو خیابون ها رقصیدیم. رو تانک ها سوار شدیم و دست انداختیم گردنشون… قهرمان بودن. اما خیلی زود…." این صحنه به نظرتون آشنا نیست؟! ما چندین و چند بار در طول تاریخمون تو خیابون ها به هوای طالبان ها رقصیده ایم؟!
انگار دست خودمون نیست! احساساتی هستیم! حافظه مون هم ضعیفه…!!!
جخ امروز از مادر نزاده ام،
نه
عمر جهان بر من گذشته است
نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قر ن هاست
بارها به خونمان کشیدند
به یاد آر
و تنها دستاورد کشتار نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود
اعراب فریبم دادند
برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان در گشودم
مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و
گردن زدند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
نماز گزاردم و قتل عام شدم
و آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و
این
کوتاه ترین طریق وصول به بهشت بود
به یاد آر
که تنها دستاورد کشتار
جل پاره ی بی قدر عورت ما بود
خوشبینی برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند
یوغ ورزا بر گردنمان نهادند
گاو آهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
که بازماندگان را
هنوز از چشم
کوچ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربت دیگر
تا جست و جوی ایمان
به یاد آر
تاریخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی
نه،
جخ امروز از مادر نزاده ام
...
به یاد شاملو
من از زندان، حتی از لفظ زندان متنفرم. حالا اسمش هر چه می خواهد باشد: اوین، گوانتانامو، ابوغریب و ... چه یک ساختمان زشت و عبوس باشد و چه لباس تنگ و نخ نمای غرور، دیوار بلند حاشا یا ردای سیاه و مخملین چاپلوسی و ریا و یا چاه عفن دروغ و فریب. من از حضیض گندابی خود محوری متنفرم.
اما امشب با خود می گویم کاش بود زندانی که می شد همه ی زندان هایمان را در آن به بند بکشیم. اما حیف! نیست! ما خود زندان زندان هایمان هستیم...
من آزادی را دوست دارم. لفظ آزادی خوش آهنگ ترین سرودهاست در چشم گوش من. دلم می خواهد هر کودکی، در هر جای دنیا و از هر نژادی، سخن که آغاز می کند واژه ی اولینش آزادی باشد. آرزو می کنم آزادی یک آرزو نباشد؛ روشن و نزدیک باشد مثل هوا. هیچ کس هوا را آرزو نمی کند. خواب روزی را می بینم که آزادی یک خواب، رویا نباشد؛ بودنش طبیعی و ضروری باشد مثل نفس کشیدن. هیچ کس خواب نفس کشیدن را نمی بیند...
اما امشب آزادی حتی به خوابم هم نمی آید. حتی خواب هم به چشم هایم نمی آید. با خود می گویم آزادی تفسیر ماست، تردستی ما برای پنهان کردن زندان هایمان. ای کاش آن قدر آزاد بودیم که بودنمان گریستن و لبخندمان نام آزادی می گرفت.
من سال ها، سال ها گشته ام؛ چراغی در دست، چراغی نه! کورسویی در برابرم. مثل آن فیلسوف دیوانه ی یونانی سال ها به دنبال انسان گشته ام. انسانی که انسان باشد نه زندان و زندانبان و زندانی...
در همه ی این سال ها قبای ژنده ی خود را به هر کجای این شب تیره آویخته ام. با دیدن بادبادک قرمزی در دست لبخند کودکی، با خنکای هر قطره بارانی که بر صورتم احساس کرده ام، با هر نسیمی که بر من وزیده است، با گرمای خرد هر شعله ای، شنیدن هر نغمه ای، با فشردن هر دستی، با خواندن هر واژه ای و با.... شعله ی خرد چراغم را روشن نگاه داشته ام.
اما امشب به خود می گویم این شعله هم فقط پت پت افسرده ی چراغ روبه زوالی است که نفس های آخرش را می کشد. اصلا چراغی نیست. هر چه هست تاریکی است و نه! ما خود تاریکی شب های خود هستیم.
امشب دلم می خواهد به خاطر از دست دادن کورسوی کوفتی امیدم برای اولین بار در زندگیم با صدای بلند گریه کنم و بر مرگ ساده لوحی کودکانه ام سیاه بپوشم. اما نه! گریه هم نمی توانم بکنم. می گویند وقتی زبان از سخن گفتن باز می ماند موسیقی آغاز می شود. اما امشب صدای گرم تار تسلایم نمی دهد. نغمه های شورانگیز کردی دردم را دوا نمی کند. حتی صدای محزون "حاج قربان" هم نمی تواند اشکم را جاری کند. اشک هم همراه لبخند و شور و حماسه در گذرگاه فریب قربانی شده است...
این احساس را مدیون دوستان "کمپین آزادی امیرکبیر" هستم که نمونه ی بارز آدم های روزگار ما هستند. متشکرم دوستان! متشکرم!
همین دیروز به یکی از دوستان گفتم من اصلا سیاسی نیستم! و امروز تازه می فهمم که معنی جمله ی دیروزم چی بوده. می تونم جمله ام رو این جوری اصلاح کنم: امیدوارم که سیاسی نباشم. چون ظاهرا معنی سیاست تو فرهنگ ما، آش شله قلمکاریه مرکب از خود محوری و دروغ و عوام فریبی و هوچی گری، همراه با چاشنی شعار و مضحکه! و سیاسی یعنی آدم دروغ گویی که .... ( بخونید اعتماد به نفس!) دروغ گفتن با صدای بلند و در رسانه ها رو داره! پس امیدوارم که سیاسی نباشم.
اما این که این فرهنگ لغت رو از کجا پیدا کردم ماجراش خیلی هم طولانی نیست: چهارشنبه، 3 مرداد 86، ساعت 21:45 ، دکتر احمدی نژاد مهمان برنامه ی زنده ی گفت و گوی خبری شبکه ی دوم تلویزیون بودن. من تمام برنامه رو، لحظه به لحظه، دیدم. باور کنید دوستان! حتی برای کارهای ضروری زندگی فلاکت بار انسانی هم از جام تکون نخوردم! در تمام مدت نه زنگی به صدا در اومد، نه بازار جوک و خاطره داغ بود، نه کسی مثل سینما بروهای عصر پهلوی تخمه می شکست و نه آتشفشان و زلزله ای رخ داد. بنابراین می تونین به صحت حرفام اعتماد کنین. و اگر هم باور نمی کنین ( و صد البته حق دارین. این روزا آدم حتی به صدای خودش هم اعتماد نداره!) کسب اطلاع از منابع آگاه و بی طرف ( که باز هم صد البته به سختی پیدا می شه!) و یا درخواست پخش مجدد برنامه شاید بتونه تردیدتون رو برطرف کنه.
به هر حال محور گفت و گو این ها بود: سهمیه بندی بنزین، گرانی مسکن، فعالیت های هسته ای ایران، انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی، بودجه ی دولت، کمی درباره ی شغل های پنج گانه ی آقای الهام!، کمی هم درباره ی طرح تامین امنیت اجتماعی.
من کاری به قسمت عمده ی حرفای رئیس جمهور ندارم چون به درد معنی کردن واژه ی سیاست نمی خوره. اما همون "کمی درباره ی طرح امنیت اجتماعی" را نقل می کنم. مجری برنامه از آقای احمدی نژاد پرسید: " نظر شما درمورد طرح امنیت اجتماعی چیه؟ چون بسیاری از مقامات جملگی در این باره اظهار نظر کردن ولی من حداقل چیزی در این باره از شما نشنیدم." پاسخ آقای احمدی نژاد رو البته نقل به مضمون می کنم. ایشون گفتن: " مسئله ی امنیت اجتماعی مسئله ی مهمیه. تامین امنیت مردم بسیار مهمه. معنی ندارد که در جمهوری اسلامی یک عده اراذل و اشرار مزاحم مردم و خانواده ها بشن، چاقوکشی و ارعاب راه بندازن و یک محله رو قرق کنن و بعد هم دوستانشون با تهدید مردم مانع شکایت کردن آن ها به مراجع قانونی بشن. این مسئله باید حتما از بین بره و مردم در کشور احساس امنیت کنن. من خودم در گذشته درمورد یک مسئله ای با یکی از این باندها مواجه شدم و دیدم ای بابا! اینا دیگه کین؟! به نظر من وجود چنین افرادی در جامعه حتی از میکروب هم بدتره و ضرر بیشتری داره. خیلی خوبه که با این ها برخورد بشه. بالاخره یا اصلاح بشن و یا به هر حال طبق قانون به کاراشون رسیدگی بشه. دولت در این مورد از نیروی انتظامی حمایت می کنه..."
من به درستی و نادرستی حرفای رئیس جمهور کاری ندارم. جرم شناس و حقوقدان هم نیستم تا اظهار نظر کنم که آیا این نوع برخورد با پدیده ی جرم و مجرم درسته یا نه؟ اما برداشت بچه های کمپین آزادی پلی تکنیک از حرفای آقای احمدی نژاد برام باورنکردنیه! ظاهرا این دوستان واژه ی "شرور" رو با واژه ی "دانشجو" مترادف می دونن!!! من عین مطلب رو از وبلاگ کمپین آزادی پلی تکنیک نقل می کنم:
" احمدی نژاد شب گذشته در مصاحبه با تلویزیون جمهوری اسلامی از سرکوب وحشیانه علیه دانشجویان و جوانان ایران دفاع کرد و آنها را "میکروب" نامید.
وی در حالی که از تودهنی محکمی که در آذرماه گذشته از دانشجویان مبارز امیرکبیر دریافت کرده بود، آتش زدن تصاویر او در برابر چشمانش، تحت عنوان "موضوعی که برای خودم پیش آمد" نام می برد، دانشجویان مبارز و جوانان ایرانی را "میکروب" خطاب کرد و اعدام جمعی آنها را "کاری خیلی خوب" دانست و گفت "من که خودم قبلا در یک موضوعی که پیش اومد برام، در حاشیه اون موضوع با یک سری از این باندها برخورد کردم دیدم عجب؛ کی ان اینها؟. اینها یه دونه شون هم مثل میکروب و ویروس های خطرناکه. "
این دیگه اسمش نه اشتباهه نه سوتفاهم و نه هیچ چیز دیگه. اسمش فقط و فقط واژه ی کثیف سیاسته!
من واقعا متاسفم، متاسفم، متاسفم برای کسانی که برای رسیدن به هدفشون ( حالا هرچی می خواد باشه) راه چنین سیاستی رو در پیش گرفتن!
متاسفم برای "امیر" و "امیرها" که شور و صداقتشون رو طبل توخالی شعر و شعار چنین کسانی، دست آویز قرار می ده برای خود محوری ها!
متاسفم برای آقای احمدی نژاد که حرفاشون این جور مورد تحریف قرار می گیره!
متاسفم برای آقای خاتمی که چنین کسانی داعیه ی دوستی و هواداری از ایشون رو دارن. مرد بزرگواری که در هر حالتی ستایش رفتار تحسین برانگیز حتی رقیبانش رو فراموش نمی کنه.
متاسفم برای همه ی دانشجویان ایران که این قدر اون ها رو ناآگاه و زودباور فرض می کنن که به راحتی بهشون دروغ می گن و اسمشون رو پیراهن عثمان کردن!
و متاسفم برای خودم که دارم اینا رو می نویسم... احساس می کنم که همین الان تیکه های کثیف سیاست دارن به سر انگشتام می چسبن...!!!
امروز داشتم تو سایتhttp://goodreads.com می گشتم ببینم کی کتاب جدید خونده؟ چیز جدیدی پیدا نکردم. یاد مرحوم "کورت ونه گات" نویسنده ی آمریکایی افتادم که می گفت: "این شمائین که باید به جایی برسین، نه این کامپیوتر کله پوک لعنتی. شما باید با تلاش خودتون به کرامتی برسین که به خاطر اون به دنیا اومدین! " خنده ام گرفت از این که به واسطه ی همین کله پوک لعنتی یاد ونه گات افتادم!
بعدش همین کله پوک لعنتی منو برد جاهای دیگه. جاهایی که حرف از سیاست بود و آزادی و آرزوهای خوب و نه چندان خوب. یکی از همین جاها یه "صدا" از سر عجز آرزو کرده بود بمب های ناپالم دستپخت هاروارد -به قول ونه گات- همون بلایی رو سر بچه های ایران بیاره که سر زردپوست های کوچولوی ویتنام آورد. آرزو کرده بود کلاهک های هیدروژنی امنیت و آزادی و جامعه ی مدنی رو به ملت ما هدیه کنن. آرزو کرده بود سلاح های شیمیایی در راه دموکراسی همون فجایعی رو به بار بیارن که قبلا تو سردشت و حلبچه و ... اتفاق افتاده بود.
به نظر شما جالب نیست؟ هر چی باشه آزادی از همه چی مهمتره! به خصوص آزادی که شخصیت های روان پریش آمریکایی -بازم به قول ونه گات- قراره به مردم جهان سوم هدیه بدن!!!
امشب همش یاد حرف های خدابیامرز ونه گات میفتم که نه سوسیالیست بود، نه مسلمون افراطی و نه هیچ چیز دیگه. فقط صاف و ساده یه شهروند هنرمند آمریکایی بود.
اون میگفت: " رئیس جمهور آمریکا مسیحیه؟ خب آدولف هیتلر هم بود!!!
رهبران نامنتخب آمریکا میلیون ها انسان رو اصلا داخل آدم به حساب نمی یارن. اون هم فقط به خاطر مذهب و نژادشون! هر جور که عشقمون کشید اونا رو مجروح میکنیم، میکشیم، زندانی و شکنجه می کنیم. مثل آب خوردن...
سربازای خودمون رو هم داخل آدم به حساب نمی یاریم. نه به خاطر مذهب و نژادشون، بلکه به خاطر این که از طبقه ی پائین اجتماعن. به هر جایی که خواستیم می فرستیمشون، به هر کاری که خواستیم وادارشون می کنیم. مثل آب خوردن...
میدونی؟ هیچ دلم نمی خواست زنده باشم و روزی رو ببینم که سه نفر از قدرتمندترین آدم های دنیا اسمشون باشه: بوش و دیک و کالین!!! "
حالا دوستان عزیز. بین سیاست بازیهامون بد نیست که گاهی هم سری به کتاب فروشی ها بزنیم. به قول یکی از اساتید فلسفه ی خودمون کتاب خوندن هم خوبه! ضرر نداره!!!
- آقای شریعتی، رئیس محترم دانشگاه خودمون، دوران سخت و پرباری رو در دانشگاه سپری می کنن. به ایشون تبریک میگم به خاطر احیای نهاد مقدس کمیته از نوع انضباطی! همین طور به دوستان عزیزدانشجو که هی میرن کمیته ولی با انضباط نمیشن!
- یکی ازدوستان عزیز دفتر تحکیم وحدت – که امیدوارم هر چه زودتر آزاد بشن – چندی پیش فرموده بودن که در مدت کوتاه وزارت دکتر زاهدی، به دلیل تعطیلی اردوهای تفریحی و ...، 15000 معتاد به جماعت دانشجو اضافه شده! به ایشون تبریک میگم به خاطر ارزش گذاری و حفظ حرمت قشر دانشجو و آمار دقیق و معتبرشون! و همچنین به وزیر علوم که لابد تا پایان دوره ی وزارتشون به حمد الله دانشجویی که معتاد نباشه وجود خارجی نخواهد داشت! و البته به این 15000 دوست دانشجو که تلافی تعطیلی اردوها رو خوب سر وزیر در میارن!!
- آقای هاشمی رفسنجانی تو یه مصاحبه ی تلویزیونی گفتن که در طول دوران ریاست جمهوری من زیرساخت های اقتصادی کاملا اصلاح شدن. من به ایشون تبریک میگم! و همین طور به آقای احمدی نژاد که در عرض فقط دو سال ریشه ی زیرساخت های 25 ساله رو خشکاندن و اقتصاد کشور را با بحران روبه رو کردن!!
- آیت الله شاهرودی با جریمه ی زندان مخالفن و حتی در این راستا سمینار برگزار می کنن. به ایشون تبریک میگم به خاطر خلوت کردن زندان ها! و به دوستان دانشجو که این روزا دیگه مجبور نیستن پشت در زندان ها معطل بمونن و بیخودی در دانشگاه ها پرسه بزنن!!
روزی روزگاری زمین سرد بود و تاریک.
سهره و سینه سرخ و مینا و پرستو پریدن و رفتن به قصر خدایان. سهره آروم وارد قصر شد. دونه ی کوچیک نور رو دزدید و گرفت زیر بال خودش. تمام پرهاش سوخت و شد یه گلوله ی پف کرده. دونه ی نور رو ول کرد. مینا با نوکش دونه رو گرفت و یکراست اومد به طرف زمین. نوکش گر گرفت و شد مثل آتیش. سینه سرخ دونه ی نور رو گرفت روی سینه اش و اومد و اومد. سینه اش سوخت، طاقت نیاورد. ذره ی نور تو آسمون معلق مونده بود که پرستو سر رسید. دونه ی نور رو به دهن گرفت و راه افتاد. تمام تنش سوخت و سیاه شد اما نور رو ول نکرد. اومد و اومد تا به زمین رسید. دونه ی قشنگ نور رو کاشت تو زمین. تاریکی رفت. گل قشنگ خورشید تو آسمون شکفت. رودخونه ها جاری شدن و درخت ها قد کشیدن. آدم ها رنگ و گرما رو شناختن بچه ها خواب اسب سفید و شاهزاده و پروانه ها رو تجربه کردن.
از اون موقع به بعد هر وقت زمین سرد میشه و تاریک پرستو میاد و چرخی میزنه تا مطمئن بشه که هنوز هم از زمین گل نور سبز میشه…!