تبليغاتX
!اسپریچو
 
بعد از اين همه مدت ...
نمي دونم چي بايد بهت بگم؟ نمي دونم دوستي يا درد؟! هيچ وقت اولي نبودي، بودي؟
نمي دونم به خودم بگم اين دفعه رو اشتباه كردي، يا اينكه يادم بياد كه ... مگر هميشه غير از اين بودي؟
...
به نظرت احمقانه نيست كه بعد از اين همه مدت ...
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 1:1 توسط سارا |

 
عمرش به دنيا نبود ...
مرگ حقه ...
مرگ دست خداست ...
راحت شد ...
رفت ...
رفت يه جاي بهتر ...
 
نمي دونم ... واقعا توي اين حرفهاي هميشگي تسكيني هست ...؟
فاطمه! كاش طاقت بياري ... كاش تحمل كني ... فقط كاش آروم بشي فاطمه ... كاش همه حرفهاي بامعني و بي معني مايي كه تقلا مي زنيم تا تسكيني باشيم برات، رنجت رو بيشتر نكنه و آزارت نده ... كاش بازهم ببينيم كه مي خندي فاطمه ... كه ...
 
... پدر دوست عزيزمون فاطمه ديروز فوت كرد، بعد از چهار سال بيماري و درد و دكتر ... بعد از روزها اميد و نااميدي و شادي و ناشادي ...
روحش شاد باشه ...
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت 22:27 توسط سارا |

 
تولدم مبارك!
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 23:3 توسط سارا

 
گفتم چشم! چشم ! و از جام تکون نخوردم. حتی وقتی تاریک تاریک شد بازم تکون نخوردم. حتی وقتی یواشکی سرم رو از زیر مانتوی مامان آوردم بیرون، بازم تکون نخوردم. اون سوراخ کوچیکه توی در خودش جلوی چشام بود. مثل یه پول کوچولو بود، از اون سفیدا که دورش زرده ...
 
... خلاصه پسره رو انداختن تو چاه و رفتن. پسره دید که ته چاه یه سوراخ کوچیکه. سوراخه رو کند و کند تا بزرگ تر شه و بعد از توش رد شد. یه باغ دید پر از درختای سبز بلند، گل های قرمز و زرد و همه رنگ. زیر درختا پر بود از تخت های قشنگ طلایی که روش یه عالمه فیروزه، یاقوت، زمرد ...
 
- فیروزه، آقوت، زمرد چیه مامان جونی؟
 
- سنگ های گرون گرون رنگی. بعد پسره رفت نشست روی یه تخت خوشگل که یه دفعه یه مار گنده پیداش شد. یه عالمه مارهای ریز و درشت دور و برش رو پر کرده بودن و روی سرشون یه تخت بلور بود. روی تخت یه مار گنده سفید نشسته بود. نگو که ملکه مارها بود ! پسره ترسید. مار سفیده به زیون ما آدمها گفت : نترس ! اینجا کسی کاریت نداره. بعد اومد و رویتخت نشست و یه چیزی به زبون مارها گفت. مارها رفتن و یه عالمه میوه های خوشمزه آوردن. پسره ترسش ریخت و ...
 
اما من ترسیدم. اصلا به سوراخه دست نزدم. حتی وقتی اون ور سوراخه بابا موهای مامان رو گرفت و سرش رو هی زد به دیوار، تکون نخوردم. سردم شده بود که هی یواش تکون می خوردم. حتی وقتی مامان یه جیغ بلند کشید و من جیش کردم تو کفشا، تکون نخوردم. همون جا وسط کفشا نشسته بودم. بعدشم تکون نخوردم، وقتی پشت سوراخه ساکت ساکت شد، قرمز شد، بازم از جام تکون نخوردم. حتی وقتی سوراخه سیاه شد. وقتی همه جا سیاه سیاه سیاه شد ...
 
سفید سفید بود. گفت : نترس ! ولی من ترسم نریخت. نشست زل زد توی چشام ...  اینجا کسی کاریت نداره ! چشماش مثل چشمای مامان جونی بود ... بیا. بیا بریم. ترسیدم. تکون نخوردم. اومد جلوتر. بوی مامان رو می داد ... بیا تو بغلم. اینجا جات تنگه. یواشی رفتم تو بغلش که گرم بود و همه جا، سفید سفید سفید شد ...
 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 18:28 توسط سارا |

 
...
فراخ تر از آغوش آدمی متصور نیست
وقتی به مهر خنده می آغازی
و می شود آرامگاه کسی باشی
آه
ای جهنم کوچک من
بخند
حتی اگر به خنده ات آتش
                           تنوره می کشد
آری بخند
 بخند
وقتی که جز آغوش تو
                          دوزخ و مینو نیست
...
مهدی 
۱/اسفند/۱۳۸۶
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 23:34 توسط سارا |

 
اولین آشنایی ام با کتاب به خاطره ای می رسد که تنها در ذهن مادرم هنوز زنده است. در سن ۶ ماهگی صفحه های ۲۸ و ۲۹ و ۳۰ کلیدرش را پاره کرده بودم و گویا قسمتی را هم خورده بودم و بدتر از همه این که به جای ابراز شرمندگی، نیشم را تا بناگوش باز کرده بودم و او مستاصل و درمانده، دو سه ساعت نشسته بود و گریه کرده بود.
بزرگتر که شدم، وقتی توانستم کمی بخوانم، خواندن کلمات درشت عنوان کتاب ها، درست و غلط، چنان حس  و حالی به من می داد که لابد کریستف کلمب هنگام پیاده شدن از کشتی و کشف قارۀ جدید احساس کرده بود و بعد، شروع کردم به خواندن ... هر کتابی و از هر دستی ... اما ...
 
او ، پشت شیشه کوچک و گرد گرفته می ایستاده و زل می زده به ردیف کتاب های رنگارنگ کتاب فروشی کوچک نبش خیابان شاهرخ. عنوانی جدید که می دیده، در را باز می کرده ... " سلام جعفرآقا ... " و قیمت کتاب را که می شنیده، گره محکم دست های کوچکش را باز می کرده و پیش خودش حساب می کرده که چندتا پنج زاری سیاه دیگر لازم دارد تا ... آن اول ها جعفرآقا فقط نگاهش می کرده. کمی بعد ... " سه تا دیگه لازمه تا بشه ۲ تومن ... " و کمی بعدتر جعفرآقا پنج زاری ها را یکی یکی می گرفته اما کتاب را بعد از پنج زاری اول می داده به او تا بدود و برسد به بالاخانۀ کوچک خانۀ مادرجان و تند و تند بخواندش و بعد آن را بچیند کنار چندتای دیگر توی چمدان قرمز رنگش و هر روز اول صبح، پله ها را دوتا دوتا بالا برود و هی نگاهشان کند و صفحه ها را برای صدمین و هزارمین بار بخواند ...
 
او ، بزرگتر که شده پاتوقش خیابان انقلاب روزهای انقلاب بوده و باز هم حسرت پنج زاری ها و پنجاه تومنی هایی که باید جمع می شده و جمع می شده و می شده یک کتاب ... و کمی بعدتر سرش را می انداخته پایین و می رفته توی کتاب فروشی و کتابی برمی داشته و می خوانده، ده صفحه، بیست صفحه، و بعد فردا و دوباره و دوباره ...
 
او ، جای خالی بالاخانۀ مادرجان را با کتاب فروشی ساکت و منزوی میدان فرحبخش پر می کرده و هر روز و هر روز ... تا اینکه جعفرآقای جدیدی که خیلی جوان تر بوده و خیلی تیزبین تر و البته باسوادتر، می فهمد جنون زنی را که هر روز، همراه پسر دوساله اش می آمده و کتاب ها را غارت می کرده و قرارداد نانوشتۀ کودکی اش دوباره تکرار می شده، این بار با اسکناس های پنجاه تومنی و صد تومنی که ...
 
من ، چشم که باز کردم، دور تا دورم پر بود از کتاب های کوچک و بزرگی که همیشه نصف فضای یک اتاق  و تمام دیوارهای اتاقی دیگر، سر هر میزی و روی هر کمدی جا خوش کرده بودند ...
نسل من و مانند من، آسان به دست آورده ایم و راحت خوانده ایم. شاید به همین دلیل است که هرگز تقدسی را که مادران و پدرانمان نسبت به کتاب احساس می کنند، در خود نیافته ایم. برای من و مانند من، کتاب خواندن و یا درس خواندن همیشه اولویت بوده است و برای مادرم و مادرهایمان، حاشیه ای پردردسر در کنار گرفتاری های روزمره و مسئولیت های ریز و درشت، چه در مقام همسر و مادر، و چه در مقام دخترانی که خانۀ پدری هم اولویتشان را درس خواندن نمی دانسته. خواندن برای ما تفنن بوده و مسئولیت و برای آنها تمرد و عشق؛ برای ما سرگرمی و برای آنها زندگی؛ خود زندگی ... !
 
 
+ نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 10:24 توسط سارا |